تبليغاتX
در امريکا
سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز 
 

 بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم

 


خیلی ساده و خلاصه: وبلاگ‌کِشی کردم به www.DarAmerica.com .

 

می‌خواستم که زودتر و با فراغ بال بیشتر این کار را بکنم اما کارهای خودم فرصت نمی‌داد. هنوز هم فرصت نکرده‌ام که از لیست دور و دراز کارهای فراوان چیزی کم کنم. با این حال به تدریج و با کمک‌هایی این کار را کردم. بعید می‌دانم دیگر در اینجا چیزی بنویسم با این حال فقط قسمت نظر خواهی همین پست آخر باز است که اگر با Blogger یا همان Blogspot مشکلی داشتید بیان کنید. وبلاگ جدید با "بلاگر" که به نوعی وبلاگ گوگل است حمایت می‌شود.

 

توصیه می‌کنم که برای مدیریت زمان و دسترسی ساده به مطالب اینترنت حتماً روش کار با Feed را یاد بگیرید. توضیحات بیشتر در مورد فید (RSS, Atom, Reader) و استفاده ساده و کاربردی از آن را در اینجا بخوانید. در وبلاگ جدید دو آدرس فید در دسترس‌اند که شما به یکی از اینها احتیاج دارید (هنوز خودم هم تفاوت بین این دو را نفهمیده‌ام):
http://www.daramerica.com/feeds/posts/default
http://www.daramerica.com/rss.xml

 

فعلاً که فید وبلاگ فقط مطالب اصلی وبلاگ را شامل می‌شود. اگر اطلاعاتی در مورد انتشار مطالب جانبی با فید پیدا کردم (یا اگر لطف کرده و راهنمایی نمایید) در اختیارتان خواهم گذاشت. طراحی وبلاگ جدید با طراحی اینجا کمی تفاوت دارد برای همین مثل هر نوع تغییری به زمان نیاز دارید تا با کنار بیایید.

 

در www.daramerica.com منتظرم.

+ نوشته شده در Mon 11 Feb 2008 - نگارنده بابک |

 بخاطر به تعویق افتادن چند کار با اولویت کمتر معذرت می‌خواهم. دلیل منطق‌اش با دلیل غیبت انار یکی ست. اگر وبلاگش را تا به حال نخوانده‌اید بد نیست که به آن سرکی بکشید. نوشته‌های صادق و روان دخترانه‌اش همراه با مثبت‌اندیشی و تلاش و مطالعه‌اش زندگی یک فرد عادی ولی پویا را نشان می‌دهد. آنقدر صادق است که به هر نوشته یا رفتارش می‌توانید کلی خرده بگیرید. اما از معدود آدم‌هایی ست که خرده‌گیری‌ها هم قویترش می‌کنند. اگر روزی جامعه زنان به او جایزه‌ای بدهد تعجب نخواهم کرد*.

 استاد راهنمایم قسمتی از یک پروژه نیمه کاره را به من واگذار کرده تا پروژه را نجات دهم. نتایج کار باید تا یک سال دیگر درآیند. برای همین حداقل تا یک سال تدریس نخواهم کرد. اما باید در مورد پروژه مطالعه کنم تا زودتر کار را شروع کنم. از طرف دیگر یک دانشجوی سال دوم ایرانی هم تصمیم گرفت پروژه تحقیقاتی‌اش را در آزمایشگاه ما کار کند و استادم راهنمایی او را به من واگذار کرد. یعنی عملاً باید دو پروژه را کار کنم. همه اینها همان اولویت‌های اولیه‌ای هستند که گفتم. بخصوص در مورد پروژه خودم هنوز در حال کسب اطلاعات هستم تا به حدی برسد که روی پروژه مسلط باشم. اول هر پروژه‌ای سخت است.

 برای مدت طولانی یک مزاحم آمریکایی در اتاقم داشتم. اگر یک سری اصول را رعایت می‌کرد باهم مشکلی نداشتیم. اما در یک اتاق سی متری حریم‌ها خیلی زود با هم قاطی می‌شوند. دوستش هم نداشتم. اینکه هر وقت دلش بخواهد سر و صدا کند، از خواب بیدارم کند، به هر سوراخ سمبه‌ای سرک بکشد، تمیز هم نباشد و با این همه به حریم خصوصی من احترامی نگذارد برای من قابل قبول نبود. خیلی تلاش کردم که به صورت مسالمت آمیز و بی دعوا و شر بیرونش کنم اما نشد. من هم به صاحبخانه‌ام گفتم و راه چاره خواستم. یک راه برایش نگذاشتم و آن هم راه کمد لباسی بود. دو روز بعد که به خانه آمدم پای کمد لباسی در تله موش افتاده بود! حالا از تنهایی‌ام لذت می‌برم.

* خانمهای وبلاگ نویس زیادی می شناسم که به نظرم آنها هم باید چنین جایزه ای بگیرند.

+ نوشته شده در Tue 8 Jan 2008 - نگارنده بابک |

چهار-پنج ساعت از سال ۲۰۰۸ گذشته است. باد شدیدی هم می‌وزد. تغییر سال جدید برای من از چند هفته قبل از آن شروع شد. از زمانی که از مسافرت برگشتم. استاد راهنمایم تصمیم گرفت که یک پروژه جدید نیمه کاره را به من واگذار کند. بعد هم تصمیم گرفت که راهنمایی یکی از دانشجویان لیسانس را من به عهده بگیرم. تدارک مقدمات همه اینها آن قدر وقت‌گیر است که حتی نگارش آن سفرنامه هم هنوز تمام نشده است. همه آن کارهای ریز و درشت و قول‌های در نوبت مانده و آن جمع و جور کردن کارهای سال‌ گذشته زمانی بیشتر از یک پروژه بزرگ را می‌طلبد.

نیمه شب هم در آن ثانیه‌های آخر با دانشجویان دانشگاه در سالنی جمع بودیم. آخر سال پیش را نه چندان خوش به بحث کردن در موضوعی نه چندان مهم گذراندم. فکر می‌کردم که وقتی پای نگاه شخصی در پیش باشد چقدر مفاهیم تحت تأثیر قرار می‌گیرند. مفهوم نظر گروه با نظر "رهبری" نماینده گروه چه راحت ترکیب می‌شود. فکر می‌کردم که نگاه به "هویت" چقدر برای هر کس فرق می‌کند. همه به فلسفه و تاریخچه و مفهوم کلمات علاقه ندارند یا اصلاً اهمیت نمی‌دهند. بیشترش از مطالعه اندک است و از تک بعدی نگاه کردن. گاهی حتی بحث کردن هم فایده‌ای ندارد. یعنی برای من خسته کننده است. زمانم را می‌توانم به کارهای بهتر و مفیدتری سپری کنم. گاهی برای دیگران "برنده" بودن مهمتر از تحلیل‌گر بودن و حل مشکلات است. اما هرچه کرد نتوانست "والد"م را به قلاب بیندازد!

از پر حرفی بی‌نتیجه گلویم خشک خشک بود که فقط شماره سال عوض شد. یک سال دیگر برای آمریکایی‌ها یعنی "اهداف" جدید. اینها موقع روز Thanksgiving به گذشته و سالی که گذشت فکر می‌کنند، موقع کریسمس (۲۵ دسامبر) به اهداف جدیدشان فکر می‌کنند و روز سال نو آن شور و شوق را در خود ایجاد می‌کنند که "اهدافشان را شروع کنند". البته اینها تعریف‌های استاد راهنمایم است. برای هر خانواده و فرهنگی حتی در خود آمریکا فرق می‌کند. اینطور نیست که در خانه هر کسی یک درخت کریسمس باشد و کادوی کریسمس. غیر مذهبی‌هایشان اغلب چنین کاری نمی‌کنند.

وقتی که به خانه رسیدم به همه دقایق آخر سال گذشته و بحث‌ها فکر کردم و حتی به اهدافی که برای آنها یک سال تلاش ‌کردم. در هدف‌های شخصی موفق‌تر بودم تا اهداف اجتماعی. چون نسبت به خودم شناخت بهتری و مسولیت پذیری بیشتری داشته‌ام تا نسبت به دیگران. یا شاید بهتر باشد بگویم توقعات و اهداف اجتماعی‌ام بالاتر بوده‌اند تا توقعات و اهداف شخصی‌ام. این بحث آخر سال باعث شد که به این فکر بیفتم که توانایی‌های شخصی‌ام را بیشتر پرورش دهم تا مهارت لازم برای دستیابی به اهداف اجتماعی را کسب کنم. با این حال دستیابی به بعضی چیزها برایم کمرنگ تر شده‌اند. همین بحث باعث شد فکر کنم که جدایی جغرافیایی باعث جدایی اجتماعی می‌شود. مسئله این نیست که چه کسی با دیگری چه فرقی دارد بلکه مهمتر این است که حتی جهت حرکت و تغییرات یک نفر در اینجا با کسی در جای دیگر تفاوت دارد. جهانی شدن چه خوب است که حداقل باعث می‌شود بشنویم، بخوانیم یا ببینیم که دیگران چگونه فکر می‌کنند. در تماس دائم بودن باعث می‌شود که کل یک سیستم به پیش برود. سخت است که افراد اینقدر در گروه (غار) خود باقی بمانند که وقتی جایی بحثی یا گفتگویی می‌شود از نوع نگاه هم شوکه شوند. انگار قسمت عمده سال پیش، مقدمه‌ای بود برای رسیدن به همان یک ساعت آخر که مرا از قید و بند به بعضی اهداف دور و دراز (یا شاید ایده‌آل) جدا کند. اینگونه آزادی فکری خودش موهبتی ست.

این سالی که می‌آید به احتمال زیاد با تغییراتی در این وبلاگ هم همراه خواهد شد. شاید به جای دیگری "وبلاگ کشی" کنم که خبرتان خواهم کرد. هنوز با وجود کارهای فراوان در حال مطالعه برای یافتن "محله نو" هستم. بخاطر بعضی امکانات و برخی اتفاقات وبلاگی و برای آموختن چیزهای نو این تصمیم را گرفتم. برای من نوشته‌هایم چه بر کاغذ و چه اینجا ارزشمند هستند. از معدود چیزهایی هستند که نمی‌خواهم از دست‌شان بدهم.
آنها که در پست کمیاب و پربار بحث می‌کردند تا سه-چهار روز دیگر بحث را دوباره شروع می‌کنیم. قصدم این است که تا قبل از رفتن به وبلاگ جدید، ایده‌هایی به دستم بیاید.
خیلی‌ها در طی این مدت از اینکه "من" کی هستم پرسیده‌اند. "من" خیلی با شناخته شدن میانه خوبی ندارم. بعضی خوانندگان اینجا از دوستان و نزدیکان من هستند و چند نفری هم من را در این حد که کجا هستم، چه می‌خوانم و غیره می‌شناسند. اما گمان می‌کنم خوانندگان با "من" اینجا لذت بیشتری می‌برند تا با آن من که برخی به دنبالش بودند و یافتند. "من" اینگونه راحتتر می‌نویسم. حرفهای خصوصی‌ام برای دفتر خاطراتم است، درس و تحقیقم برای مقالات و کنگره‌ها و کنفرانس‌ها و آنچه که "در امریکا" می‌بینم برای اینجا و شما.

+ نوشته شده در Tue 1 Jan 2008 - نگارنده بابک |

هنوز در گیر و دار نوشتن سفرنامه San Diego هستم که شب چله بهانه‌ای می‌شود برای نوشتن. هم برای گرم نگاه داشتن این آیین، هم برای شاد کردن دیگران و هم برای یادگاری در اینجا. اینکه این حرف چقدر درست است نمی‌دانم اما می‌گویند که رسوم مسیحیت از آیین میتراییسم گرته برداری شده است*. گرچه تازگی‌ها به این نتیجه رسیده‌ام که هر کسی از هر ملیتی به روش‌ها و دلایل مختلف بر سر "اول بودن" چیزهایی که جهانگیر است یا در حال جهانگیر شدن است رقابت می‌کند. قبلاً چیزهای مادی بودند که حالا تبدیل به چیزهای معنوی شده‌اند. بخشندگی چیز بدی نیست! چه بهتر که بجای بحث کردن بر سر چیزهای سطحی، کمی هم به فرصت‌هایی که به دست می‌آوریم طعم و عمق دهیم. آیین‌های مختلف جایی برای گردهمایی و حفظ اتحاد بوده‌‌اند. حالا اگر بتوانیم مفهوم اصلی اتحاد (یا همان حس کار گروهی) را با برپایی مراسم حفظ کنیم، هدف اصلی آیین‌ها را برآورده کرده‌ایم. این‌ها در طول تاریخ به وجود آمده‌اند همان گونه که مراسم شب چله از زمان قبل از تولد حافظ وجود داشته است اما این روزها فال حافظ قسمتی از مراسم شب چله شناخته می‌شود و به نظر برخی، یلدا این گونه غنی‌تر شده است. حالا اینکه با توجه به پیشرفت شبکه‌ها و جهانی شدن برای شب چله در صد سال آینده چه پیش خواهد آمد از توان پیشگویی من خارج است. اما می‌بینم که این روزها شب چله به ایمیل و وبلاگ‌ها هم راه یافته است. دور از همه، از پشت همین صفحه براق جلوی چشم‌تان شب یلدا را با شما خوش ام.

برای این شب این را ببینید.

* ویکی پدیا هنوز منبع معتبری برای ارجاع نیست.

پ.ن. من با MP3 خودم آهنگ را ضبط کردم که البته کیفیت بالایی ندارد (بشنوید). اگر نام آهنگ را بگویید شاید بتوانم آن را با کیفیت بهتری برای تان پیدا کنم. اگر متن کردی و ترجمه فارسی را برایم بفرستید یا ایمیل کنید٬ همین جا خواهم گذاشت. سپاس

+ نوشته شده در Fri 21 Dec 2007 - نگارنده بابک |

دو ماه و نیم پیش وقتی از کنفرانس Springfield می‌آمدم، از کسب جایزه یکی از انجمن ها خوشحال بودم. اما مطمئن نبودم که چگونه از پس این ترم برآیم. شاید سنگین‌ترین ترمی بود که در تمام دوران تحصیل داشتم. بخاطر سیستم آموزشی Quarter base*، طول ترم نصف زمان معمول ترم‌های ایران بود. حجم و تکالیف درس‌ها مخصوصاً یکی‌شان اگر دو برابر حجم همان درس در دوره دکترای ایران نبود، کمتر نبود. یعنی میزان فعالیت من عملاً چهار تا شش برابر بود که با در نظر گرفتن تدریس بیشتر هم می‌شد. اما از سختی اش شکایت ندارم. هیچ کربنی بی فشار و گرمایش الماس نمی‌شود و هیچ شمشیری هم بی پتک و چکش سخت نمی‌گردد. بارها خسته شدم از میانگین سه ساعت خواب در دو روز، یکی شدن صبحانه و نهار و شام، سر و کله زدن با دانشجویان و با پروژه‌های خودم. اما در همان لحظه‌های سخت که بهانه برای شکایت کردن و رها کردن بود، تصمیم گرفتم که بی‌توجه به نتیجه‌اش ادامه دهم. سعی کردم فارغ از آنچه که دیروزش داشتم و فردایش خواهم داشت فقط در همان لحظه تمام تلاشم را بکنم. در تمام دوران تحصیلم چنین ترمی نداشتم.

روز شنبه برای بزرگترین کنفرانس تخصصی‌ام در آمریکا به San Diego آمدیم. یکشنبه هم برمی‌گردیم. شرکت در کنفرانس‌های بزرگ قسمت عمده‌ای از موفقیت در تحصیل و شغل است البته در صورتیکه پیچ و خم استفاده از چنین موقعیت‌هایی را بدانیم.

* هر ترم دو ماه و هر سال چهار ترم است.

+ نوشته شده در Tue 11 Dec 2007 - نگارنده بابک |