چقدر لذت بخش است که دو نفر از دو جای مختلف زمین٬ با دو فرهنگ متفاوت٬ با دو سابقه زندگی متفاوت٬ با دو نژاد متفاوت و دو رشته تحصیلی متفاوت بتوانند ساعتها در مورد چیزی مثل فلسفه زندگی٬ نگاه به زندگی یا روش زندگی با هم صحبت کنند و همدیگر را بفهمند. چقدر احساس خوبی در انسان بوجود می آید وقتی که دو نفر به این وسیله لحظات و طرز فکر را با هم تقسیم می کنند. گرچه هیچ دلیلی ندارد که چون یک ایرانی و یک آمریکایی خیلی شبیه به هم فکر می کنند٬ پس حتماً طرز فکرشان درست باشد. اما حداقل این خصوصیت را دارد که فکر نمی کنند تنها هستند٬ می دانند که یک نفر دیگر هم هست که خیلی شبیه فکر می کند حتی اگر از یک جای دیگر دنیا باشد. گاهی همان سؤال و جوابها باعث رشد آدمی می شود. فرصت نیست که بگویم چه عمقی دارد!
اما به نظر من یکی از چیزهایی که باعث می شود نهایتاً دو آدم شبیه به هم فکر کنند٬ یک جور "جهان وطنی"(Cosmopolitan) فکر کردن است. یعنی اینکه به زبان جهانی صحبت کردن٬ در سطح جهانی مطالعه کردن٬ در سطح جهانی تجربه کردن٬ به فکر منافع جهانی بودن٬ با همه دوست بودن. اگر آدمهایی از قبایل و نژادهای مختلف می توانند در یک شهر بزرگ در کنار هم زندگی کنند٬ پس این امکان در حد وسیع تر هم وجود دارد. نیاز به فکر کردن به ابهت کلمه "جهان" و انجام دادن کارهای سخت نیست. معنی اش بیشتر یک نگرش دوستانه نسبت به کل جهان است. حتی با وجود مرزهای حقیقی٬ خارج از آنها فکر کردن است. نیازی هم به از دست دادن هویت نیست٬ بلکه داشتن یک نگاه دیگر علاوه بر نگاه قبلی به زندگی ست.
مهم نیست که آدم در یک جای تازه از قبل چند تا دوست می شناسد٬ مهم این است که چقدر مهارت دارد که بتواند دوستانی برای خود پیدا کند. مهم نیست که چقدر آنجا را می شناسد٬ مهم این است که چقدر مهارت دارد که جای جدید را کشف کند. مهم نیست که چقدر برای رسیدن به هدف سختی می کشد٬ مهم این است که چه مهارتهایی برای غلبه بر سختی ها و دستیابی به اهداف پیدا می کند. زندگی آینده زندگی "داشته ها" نیست٬ زندگی "مهارت ها"ست. اما همه اینها به چیز مهمتری نیاز دارد و آن "انگیزه" ای ست که قالب ها و قفس ها را بشکند. به انسانی که "جهان وطنی" فکر کند.
انتقاد در این سرزمین وسیله ای برای پیشرفت است. اساس تحصیلات در اینجا بر مبنای فلسفه سقراطی ست (که البته پایه گذار آن ارسطو است). در یونان باستان این روش معمول فیلسوفان بوده که شراب می خوردند و در مورد موضوعی بحث می کردند و این قدر به شراب خوردن و بحث کردن ادامه می دادند که از حال بروند! گرچه امروزه مصرف الکل در کلاس درس (و همین طور مکانهای عمومی) ممنوع است٬ اما سوال و پاسخ تا حدی که فرد قانع شود روشی معمول است. وقتی هم که کسی قانع نشد با لبخند می گوید که قانع نشده است و بحث را تمام می کنند.
انتقاد در اینجا شکل متفاوتی با آنچه که تا به حال دیده بودم دارد. شاید یک علت آن این باشد که معنی انتقاد در اینجا اهانت به شخصیت فردی نیست. مردم خیلی صریح انتقاد می کنند، وارد بحث می شوند و مهمتر از همه از بحث کردن نتیجه می گیرند. با این حال ظاهراً انتقاد و بحث در امریکا به شدت کشورهای دیگر نیست! دوست آلمانی دارم که استاد علوم تربیتی است و برای فرصت مطالعاتی به امریکا آمده است. یک بار که در قسمتی از کار تحقیقاتی او کمکش می کردم به تفاوتهای تربیتی و تحصیلاتی امریکا و آلمان اشاره کرد. اعتقاد داشت که علیرغم برخی مزایا در سیستم تحصیلات امریکا٬کشوری مثل آلمان این مزیت را دارد که ابراز دیدگاههای مختلف با صراحت بیشتری انجام می گیرد٬ در حالیکه در کشوری مثل امریکا مردم با تعارف بیشتری با هم برخورد می کنند و سعی می کنند که نسبت به همدیگر "مؤدبانه" برخورد کنند. (تازه جالب است که شنیده ام کانادایی ها نسبت به امریکایی ها خیلی مؤدب تر هستند.) او اعتقاد داشت که بحث کردن در مورد موضوعات متفاوت نه تنها باعث باز شدن مسئله می شود٬ بلکه مهارت "بحث کردن" را هم در افراد پرورش می دهد. در واقع یکی از انتقاداتی که به سیستم آموزشی امریکا داشت٬ آموزش ندادن مهارت بحث کردن است. به نظر او اینقدر افراد باید روی دیدگاههای خود باقی بمانند تا اینکه نظریه شان توسط نظریه دیگر رد شود. بعلاوه در این صورت حداقل افراد می فهمند که طرف مقابل چطور فکر می کند. اما اگر امکان اظهار نظر داده نشود٬ نه تنها نسبت به فرد مقابل شناختی پیش نخواهد آمد بلکه گاهی اظهار نظرها -همانند ابراز ناراحتی- تلنبار شده و باعث منفجر شدن افراد می شود.
اما دوست دیگرم که دانشجوی دکترای فلسفه است اعتقاد داشت که بخاطر باوری که امریکایی ها به آزادی (liberty) دارند٬ سعی می کنند که وارد حریم های شخصی یکدیگر نشوند و بخاطر همین از نوع بحث هایی که شاید آلمانی ها خوششان بیاید٬ دوری می جویند. همان طور که در "برداشت اول" هم خیلی گذرا اشاره کردم٬ آزادی و حریم شخصی با هم رابطه تنگاتنگی دارند. یادم هست که یک بار مطلب گردآوری شده ای از مجموعه نوشته های "اریک فروم" در مورد رابطه تعلیم و تربیت با دموکراسی خواندم. خلاصه آن مطالب این بود که وقتی حرف از تعلیم و تربیت می شود٬ در واقع حرف از تغییر دادن طرز فکر یا هدایت آن به سویی مشخص است. با این تعریف٬ آزادی از مطلق بودن خارج می شود و در چارچوبی خاص قرار می گیرد. گاهی فکر می کنم شاید به خاطر باور به حریم شخصی ست که از غیبت کردن تا حد امکان اجتناب می کنند.
گاهی آرزو می کنم که مردم ما هم ظرفیت بحث کردن و انتقاد شنیدن داشتند. متأسفانه برای خیلی از ما (در هر سطحی از جامعه) انتقاد شنیدن نوعی اهانت محسوب می شود. خودمان را بیشتر به شکل بت در آورده ایم تا به شکل انسان! شاید به کلام بگوییم که انتقاد پذیریم، اما طبق تجربه شخصی خودم هر وقت که از کسی یک انتقاد می کردم٬ یا با حالتی از سر خوردگی طرف مقابل برخورد می کردم (انگار که طرف گمان می کرده که قصد کوبیدنش را داشتم)، یا با انبوه انتقادهای تلنبار شده طرف مقابل مواجه می شدم. بعبارت دیگر طوری برخورد می کردند که انگار جنگ است! معمولاً این افراد انتقادها را به صورت نقطه ضعف در زرادخانه ای انبار می کردند تا زمانی که طرف مقابل یک انتقاد بکند. آن وقت "جبهه طرف مقابل را می کوبیدند". شاید یک علت آن این باشد که این افراد خودشان را با دیگران مقایسه می کردند و البته انتقاد را دلیلی بر این می دانستند که در نظر طرف مقابل جایگاهی ندارند. یک علت دیگر هم به دوران بچگی بر می گردد که "خوب بودن" شرطی بوده! یعنی بچه "اگر فلان کار را می کرده و بهمان کار را نمی کرده..." خوب شناخته می شده . کمتر پیش می آمده که خوب بودن و مورد عشق واقع شدن یک فرد بی قید و شرط باشد. بجای اینکه انگشت انتقاد به سوی "رفتار" یا "کار" طرف باشد٬ بسوی "خود" فرد بوده است. حتی یادم هست که اینجا هم در برخورد یکی از خانواده های تحصیل کرده با بچه هایشان این را شنیدم که: "...بچه بدی شدی ها..."!
یکی دیگر از خصوصیات انتقاد پذیر بودن احترام گذاشتن به تفاوت است. چیزی که عملاً هرگز در ایران ندیدم (و البته اینجا هم زیاد ندیدم)! یعنی افراد متفاوت معمولاً همدیگر را تحمل می کنند اما نمی پذیرند. این باور در جامعه ما بسیار ضعیف است که مجموعه افراد متفاوت در یک جا بتوانند در مورد هدف یا هدفهای مشترکی همکاری کنند و نقاط ضعف همدیگر را بپوشانند. شاید یک علتش به کمال طلبی زیاد افراد برگردد. خیلی ها اعتقاد دارند که بی نقص اند و همه کارهایشان کامل است. اگر هم کارشان در جایی اشتباه باشد به ندرت قبول می کنند. اما با یک نگاه دوستانه به تفاوت خیلی از مسائل خود به خود حل می شود. اینکه افراد بدانند تفاوت دارند بسیار مدبرانه تر از آن است که بخواهند روی آنها سرپوش بگذارند یا به زور خودشان را مطابق دیگران کنند. پذیرش وجود تفاوت٬ نیاز به مهارتهای دیگر را ایجاد می کند و در نهایت باعث رشد و پیشرفت افراد می شود. بعبارت دیگر انتقاد سازنده می شود.
چیزی که باعث شد نسبت به "تفاوت" به صورت متفاوتی نگاه کنم شعر "با مردم" لوچینانو سوپرانی بود که چند سال پیش در مقدمه یک کتاب آموزش کامپیوتر خواندم و هنوز آن را در خاطر دارم:
"در کنار هم بودن٬ هر کس با تفاوتهایش زیرا که تفاوتها٬ اتحاد را محکمتر می سازد.
در کنار هم دویدن٬ به سمت هدفی مشترک٬ هر کس با نیروهایش.
تلاش از انرژی یکسان٬ هر کس بر طبق هویتش.
در کنار هم به افق خیره شدن٬ هرکس با چشمانش.
زندگیهای متفاوتی را نقل کردن٬ تنها با یک داستان."
یک درسی گرفته بودم که اگر ایران هم این درس را کسی ارائه می داد٬ من مطمئناً می گرفتم. اینجا بغیر از دانشجویان تحصیلات تکمیلی یک سری از دانشجویان دوره لیسانس هم این کلاس را گرفته بودند. حق هم داشتند٬ درس جالبی بود. برای همین کلاس را گذاشته بودند توی سالن اجتماعات دپارتمان که بیشتر از ۲۵ تا صندلی نداشت در حالیکه ۲۰ تا دانشجو بودیم که چسبیده به هم مثل کارمندان یک شرکت کنار هم می نشستیم. اولین امتحانی که در "ینگه دنیا" دادم٬ امتحان میان ترم همین درس بود که البته سه ساعت طول کشید. روز امتحان وقتی که وارد سالن شدم٬ دیدم استاد درس نان و مخلفات روی میز گذاشته. به من هم گفت که "از خودم پذیرایی کنم"! گرچه که وقتی که نانش را توی دهانم گذاشتم٬ یاد نانوایی های خودمان افتادم که برای اینکه کسی نفهمد نان "وَر" آمده یا نه٬ گونی نمک را توی خمیر گیر خالی می کردند! اما تفاوتش این بود که اصلاً نوع این نان شور بود! برای من کمی عجیب به نظر رسید چون طبع امریکایی ها معمولاً شیرین یا تند است.
اینکه می گویم امتحان سه ساعت طول کشید برای این بود که از ۵ سؤالی که داده بود٬ یکی ۳ برگ کپی شده از یک فصل از یک کتاب بود و از ما خواسته بود که این نظریه را تحلیل کنیم. برای رشته های انسانی مثل فلسفه یا جامعه شناسی این روش سؤال دادن عادی ست٬ اما برای رشته من کمی عجیب غریب بود.
ایران که بودم موقع امتحان وقت بازیگوشی من بود. تمام لذتم این بود که به همکلاسی ها تقلب برسانم و البته جواب سؤالات را باهم چک کنیم. یادم هست که یک بار سر یک جلسه آزمایشگاه به یکی از بچه ها یک تقلب رساندم٬ یک کسی که آنجا کاره ای نبود (بی تعارف: "فضول" بود) بلند به من گفت که چرا تقلب می رسانم؟ من هم اولش انکار کردم. یعنی اگر اعتراف می کردم برای همکلاسی خوب نمی شد وگرنه اینقدر من را می شناختند که کاری به کارم نداشتند. ولی بعد یک جایی که مسؤل جلسه هم بود گفتم: "...اصلاً تمام مزه این دوره تحصیلی برای من این است که با همکلاسی هایم خاطره بسازم... تمام مزه زندگی به این است که گاهی آدم کاری کند که دلهره ای هم دارد...". هر وقت هم امتحان تمام می شد٬ بلافاصله سؤالات را می نوشتم که به بچه های دوره بعدی بدهم.
اما اینجا استاد جلسه را ترک کرد٬ ولی یک نفر "جیکش" در نیامد! همه پیش هم طوری نشسته بودند که دیدن از روی دست دیگری هیچ کاری نداشت٬ اما کسی سر برنگرداند! می رفتند دستشویی و می آمدند٬ کسی کارشان نداشت. اگر کسی در ایران از این کارها می کرد می گفتیم که "بی عرضه" است. اما ظاهراً "بی عرضه ها" بیشترین پیشرفت را در دنیا می کنند... هم خودشان٬ هم مملکتشان! نزدیک آخر جلسه هم استاد گفت: "... خب! سه تا از بچه ها نتوانستند امتحان را بدهند... فقط لطفاً توی دفتر خودتان ناخودآگاه در مورد امتحان صحبت نکنید..."! مطمئناً می خواست به آنها هم همین سؤالات را بدهد!!! بماند که جلسه قبل امتحان هم نمونه سؤال داده بود! دیگه کم مانده همین طوری از دم به همه A بدهد خیال همه را راحت کند! (شما هم اگر جای من بودید توی این پاراگراف همین قدر علامت تعجب می گذاشتید که من گذاشتم).
گاهی فکر می کنم اگر برای "درست انجام شدن کاری" انرژیی مصرف می کردیم٬ میزان انرژی مصرفی کمتر از وقتی بود که برای "زرنگ بودن" مصرف می کردیم. اگر همه آن پولی که "کسانی" خوردند واقعاً صرف همان کار می کردند٬ همان "کسان" الان ثروتمندتر بودند! بی تدبیری ست دیگر! شاید هم به خاطر کمی اعتماد به نفس است که بعضی ها (که تعدادشان اکثریت جامعه است!) سعی می کنند با مغشوش کردن ذهن دیگران٬ امنیت خودشان را بدست بیاورند. یعنی بجای اینکه واقعاً کار خودشان را بکنند٬ نقشه می کشند که چطور کار بقیه را به هم بزنند مبادا جای آنها گرفته شود. متأسفانه این بی تکلیفی و بی برنامگی در هر سطحی تبدیل به یک جور ناامنی شده است. خدا آخر عاقبت این مردمان را به خیر کند.
عجب برفی می آید! من تا به حال روی همچین برفی راه نرفته بودم. صدای خیلی قشنگی دارد. الان که دارم این متن را می نویسم دو-سه ساعتی از شروع بارش برف گذشته اما 1 سانتیمتر یا بیشتر برف روی زمین نشسته! خیابان های با منظره اینچنینی چه زیباست. آن چیزی که باعث احساس خوب در ما می شود یک اتفاق بزرگ نیست، بلکه مجموعه از اتفاقات کوچک است. آن چیزی هم که باعث دلبستگی ما به زندگی می شود یک رشته قطور نیست، بلکه مجموعه از رشته های کوچک فراوان است. خوبی این دلبستگی این است که اگر یک رشته پاره شد، زندگی از هم گسیخته نمی شود!
کی باورش می شود اگر بگویم الان ساعت 2:40 صبح به وقت ایران، رادیو پیام تهران* را (از طریق اینترنت) گوش می دهم که آهنگ زیبای محمد نوری را گذاشته است (این یکی آهنگش را خیلی دوست دارم). ایران که بودم یک رادیوی کوچک داشتم که همیشه روشن می گذاشتم تا به رادیو پیام گوش بدهم. یک دوستی هم داشتم که دوست داشت برود کانادا و رفت. او به من می گفت: "تو اگر امریکا هم بروی انگار دست از سر این رادیو پیام بر نمی داری؟...".
اتفاقا یکی دو هفته پیش بود که به او تلفن زدم که حال و احوالش را بپرسم. از همان ایران٬ من و او عاشق این بودیم که در مورد مسائل مختلف (بخصوص مسائل اجتماعی) بحث کنیم. هنوز هم هر وقت که باهم حرف می زنیم حداقل یک موضوع (معمولاً تفاوتهای بین امریکا و کانادا یا بین این دو با ایران) پیدا می کنیم که در مورد آن تبادل نظر کنیم. این بار هم حرفمان به این کشید که یک چیزی که تقریبا همه کسانی که "خارج از ایران" رفته اند می دانند (اما شاید بندرت این دانستن کاربردی می شود) این است که آن قدر که توی ایران "نشدن" را شنیدیم، اینجا "شدن" را شنیدیم. در ایران همه دوست دارند یک کار "بی نقص" انجام شود و چون عملاً هیچ کار بی نقصی در دنیا وجود ندارد، هیچ کاری هم در ایران انجام نمی شود. اما اینجا تا یک ایده ای که می دانیم نقص دارد را ارائه می دهیم، بلافاصله تشویق می کنند که انجامش بدهیم و نقص ها را بعداً برطرف کنیم.
بعد از آن هم در این مورد بحث کردیم که شاید یک علت اینکه مردم اینجا (متأسفانه) صادق تر از مردم آنجا هستند این است که اینجا همه پذیرفته اند که کسی "کامل" نیست ولی همین قدر که در جهت بهبود شرایط تلاش می کند کافی است. برای همین نقص در کار، رفتار یا اشتباه براحتی پذیرفته می شود. اما ظاهراً فرهنگ ایرانی این اشکال را دارد که کسی "نباید" ناقص باشد و چون واقعاً همه مردم نقصی دارند، تلاش به ظاهر نمایی می کنند و البته "دروغ" هم نوعی تظاهر ست. البته منظورم این نیست که مردم اینجا اصلاً دروغ نمی گویند. اما جالب است که اگر هم به کسی دروغ بگویند، پیش بقیه اذعان می کنند که دروغ گفته اند!
گاهی فکر می کنم که یک علت پیش نرفتن جامعه ایران همین است که وجود "نقص" پذیرفته نشده است. وقتی که در کاری اشکال ایجاد می شود انبوه انتقادها و عدم پذیرش ها شروع می شود: "... من که گفتم نمیشه!...". اگر در عمل کردن بی مهارت هستیم در پیدا کردن نواقص استاد کامل هستیم. درست است که انتقاد سازنده است، اما تا تعریف "انتقاد" چه باشد؟! اگر قرار باشد "شخصیت" کسی به خاطر اشکال در کارش مورد نکوهش قرار گیرد نمی توان آن را انتقاد سازنده نامید. خیلی از کسانی که می خواهند انتقاد کنند بجای کار طرف، شخصیت طرف را زیر سؤال می برند. آنهایی هم که به درستی مورد انتقاد واقع می شوند، به اشتباه فکر می کنند که اگر رفتار یا عملکرد آنها درست نبوده پس یعنی شخصیت درستی ندارند!
همین امر باعث پش آمدن نوعی ترس از "تهور" می شود. در حالیکه تهور نیاز پیشرفت است. اگر قدم اول را بر نداریم هیچ وقت به قدم دوم نمی رسیم. خیلی از دانشجویان ایرانی که اینجا هستند و یا از دانشگاههای امریکا فارغ التحصیل شده اند و اینجا کار می کنند "کامل ترین" دانشجویان ایرانی نیستند٬ اما مورد پذیرش بیشتری قرار گرفته اند.
یادم هست هفته اولی که آمدم اینجا یکی از بچه های ایرانی از من پرسید که اولین تفاوتی که اینجا با ایران دارد و به چشمم آمده چیست؟ به جرأت گفتم: "... اینجا مردم آرامش بیشتری دارند اما توی ایران انگار همه با آدم جنگ دارند... شاید برای اینکه اینجا وظیفه هر کسی این است که کار خودش را انجام دهد اما در ایران وظیفه هر کسی این است که دیگران کارشان را در قبال آدم انجام دهند...".
هنوز برف می بارد. قرار است تا فردا ۲ اینچ برف روی زمین باشد! من هم باید بروم به انبوه کارهایم برسم. ایران٬ دانشگاه که می رفتیم موقع تفریحمان بود تا شب امتحان. اینجا از این خبرها نیست!
*پی نوشت:گاهی اوقات لینک پخش زنده رادیو و تلویزیون ایران کار نمی کند. فکر کنم بخاطر سیستم تبدیل در ایران باشد چون حتی اگر با خط دانشگاه وصل باشید بازهم در تصویر یا صوت مشکلاتی وجود دارد.
بعضی ها می گویند که آدم نباید این قدر خودش را گم کند و بی هویت باشد، بعضی ها هم می گویند که آدم نباید این قدر سنتی باشد. یادم هست که دو-سه سال پیش عبارت جالبی در مقدمه کتاب "آینده فلسفه" خواندم. نوشته بود: "...فرهنگ ایرانی مثل آنچه که در داستانهای اسطوره ای خود مانند رستم و سهراب آورده است پسر کش است و آینده را فدای گذشته می کند. فرهنگ غرب هم مانند آنچه در اسطوره هایی مانند آنتیگونه آورده است پدر کش است و گذشته را فدای آینده می کند...". به نظر من، ما در زندگی به قدری از هر چیزی نیاز داریم. در واقع یکی از دلایل "مهاجر پذیری" بعضی کشورها، امکان غنای فرهنگی با تداخل فرهنگهای مختلف است. فرهنگهایی که در عین تفاوت، با هم اختلاط پیدا می کنند تا بهترین خصوصیاتشان باقی بماند و باعث رشد تمدن شود. بنابراین اینکه "ایرانی بودن" در جامعه امریکا چه تعریفی دارد در نظر افراد متخلف متفاوت است. کسانی در ایران هستند که آرزو دارند که ایرانی نبودند. امریکایی هایی هم دیده ام که جذب فرهنگ ایرانی شده اند. داشتن و ارائه دادن چیزهای خوبی که داریم، و دیدن و آموختن چیزهای خوبی که دیگران دارند جزئی از تکامل است. متعلق به جایی بودن وابسته به جایی که متولد شده ایم نیست، حتی وابسته به جایی که بزرگ شده ایم هم نیست. شاید بسته به چیزهایی ست که با آگاهی برای خود می پذیریم.
طبق تجربه ای که تا به حال داشته ام، کسانی که اینجا را بعنوان سرزمین آرزوها و بقول خودشان آخر دنیا می دانستند دچارسر خوردگی بیشتری شده اند. به نظر من یک علت این است که اینجا را بصورتی که خودشان دوست داشتند تصور می کردند نه به صورتی که واقعاً هست. بیشتر به گوش خودشان اعتماد کردند تا عقلشان و بنابراین از امریکا یک بت ساختند. مثل عاشقی که از معشوقه اش یک چهره ساختگی و باب طبع خود می سازد. از حال لذت بردن و همزمان برای آینده برنامه ریزی کردن یک هنر است که اغلب مردم فاقد آن اند. خیلی ها خوشبختی را یا در جای دیگر می جویند یا در زمان دیگر. اما شخصاً این تجربه را دارم که هر وقت به زندگی به چشم "مسیری در زندگی" نگاه می کنم، رضایت بیشتری دارم تا وقتی که به چشم بدست آوردن آنچه در ذهنم ساخته ام نگاه می کنم. "مسیری در زندگی" مثل این می ماند که فقط سعی کنید راه جدیدی که تا به حال نپیموده اید را تجربه کنید. بعبارت دیگر، هدفهای کلی داشتن (آینده نگری) و لذت بردن از لحظاتی که برای رسیدن به اهداف تلاش می کنیم (حال)، باعث احساس شادمانی می شود.
گاهی هم به گروهی از ایرانیانی بر خوردم که تحت تأثیر "باور اجتماعی" که در ایران داشته اند نسبت به امریکا بسیار مثبت فکر می کرده اند و بعد از گذر زمانی نسبت به آن بسیار سرد می شدند؛ انگار که دلتنگ خانه (homesick) شده باشند. در همه دانشگاههای امریکا گذر از این سه دوره را به عنوان یک واکنش طبیعی روانی به دانشجویان خارجی گوشزد می کنند: عاشق امریکا، متنفر از امریکا (homesick)، متعادل نسبت به امریکا. با این حال بعضی ها هستند که در یکی از دو مرحله اول می مانند. بعضی ها هم این مراحل را با سرعت طی می کنند و بعضی ها بسیار کُند.
بعضی از افراد هم بجای اینکه برای زندگی زحمت بکشند، توقع دارند که دنیا "سهم" آنها را بدهد و چون خیلی از این توهمات از چارچوب فیلمهای هالیوودی فراتر نمی رود، سرخورده می شوند که "کسی آنها را دوست ندارد". قدری از دوست داشتن خود نشانه یک روح سالم و پویاست که باعث افزایش اعتماد به نفس می شود. این، متفاوت از خود پسندی ست.
گرچه مثل همه جای زندگی و مخصوصا اینجا، "هدف" بسیار مهم است، اما باید در نظر گرفت که تغییر و انعطاف پذیری نقش بسیار مهمی در زندگی دارد. اینجا شاید بشود همه کار کرد. اما یکی از علل دست به همه کاری زدن و در آخر هیچ کار نکردن، عدم امنیت روانی ست! کسانی که اعتماد به نفس مناسبی دارند برای رسیدن به اهداف زندگی پشتکار به خرج می دهند و زحمت می کشند. یادم هست که یکی از اساتید اینجا به این نکته اشاره کرد که "دانشجویی را در حد دانشجوی ممتاز می داند که پشتکار و خلاقیت داشته باشد". آنهایی که با مفاهیم کتاب "وضعیت آخر" آشنایی داشته باشند می دانند که خلاقیت حاصل بخش "کودک" و "بالغ" انسان است و پشتکار از بخش "والد" سرچشمه می گیرد. تغییر نوعی تنش است و خودشناسی یکی از پیش نیازهای زندگی در این جامعه.
چند وقت پیش به دیدن یکی از بستگان رفته بودم که مدتهای طولانی ست در امریکا زندگی می کنند و بچه هایشان در امریکا متولد شده اند. برایم بسیار جالب بود که یک بار به خاطر موضوعی یکی از فرزندانشان که فارسی را با لهجه امریکایی صحبت می کند، به زبان انگلیسی و با غرور گفت: "… اگر امریکا متولد شده ام، دلیلی نمی شود که امریکایی باشم… من یک ایرانی ام…"
خدا می داند چند بار در ایران شنیدم که "… نمی شد امریکا متولد می شدم؟….". این را مقایسه کنید با آن!
همان طور که در ایران آدمهای مختلف با گرایشهای ملی متفاوت دیدم، اینجا به نسبت بیشتری این تنوع را دیده ام یا شنیده ام.
خلاصه اینکه … تصادفاً به آهنگ "سپیده" شجریان برخوردم. گاهی فکر می کنم شعر جواد آذر چه مفهوم "میهن پرستانه"ای دارد، محمدرضا لطفی چه شوری در آن نهاده و شجریان هم چه با غرور می خواندش.
|
ز من نگارم خبــر نـــدارد |
به حـال زارم نظر نــدارد |
|
خبر ندارم من از دل خود |
دل من از من خبر ندارد |
تا شروع به نوشتن کردم، به صورت اتفاقی روی یکی از آهنگهای کامپیوترم کلیک کردم. آهنگ "ز من نگارم" شجریان بود. این شعر را بخاطر کسی که دلش اخیراً گرفتار شده و در فکر یار دور است نوشتم.
باورهای اجتماعی در هر جامعه ای یکی از عوامل هدایت کننده جامعه محسوب می شود، اما نکته در این است که معمولاً نقش "باور اجتماعی" مهمتر از منطق است و جامعه امریکا هم از این قاعده مستثنا نیست. قبلاً هم اشاره کردم که اهمیتی که به پذیرش اجتماعی می دهند در مواردی بیش از حد است.
از زمان قدیم "شمایل" افراد برای مشخص شدن رتبه اجتماعی به کار می رفته است. حتی در میان جانوران هم این رفتار دیده می شود. با این تفاوت که ظاهر جانوران هنوز هم از طریق ژن به ارث می رسد اما انسان به لحاظ پیچیدگی رفتاری و قدرت خلاقیتی که دارد، در طول زمان از روشهای دیگری هم بهره جسته است. بسته به این بوده است که در دوره زمانی مشخص چه عاملی بعنوان برتری اجتماعی محسوب می شده است. زمانی زور بازو بوده است، زمانی قدرت علم، زمانی هم ثروت...
شاید امروزه پول و ثروت عامل مهمی در جوامع مختلف باشد. همان طور که پیشتر گفتم جامعه امریکایی هم -بر عکس آنچه که تبلیغات می شود که با اینکه به تحصیلات ارزش می دهد- به کار و موقعیت کاری اهمیت می دهد. در باور اجتماعی اینجا، تحصیلات به عنوان پیش نیازی برای بدست آوردن شغل مناسب اهمیت دارد نه صرفاً بخاطر پیشبرد علم.
با این حال شاید امروزه ظاهر عامل اصلی نباشد اما هنوز اولین عامل تعیین کننده در ارتباطات به شمار می رود. برای همین گروهها همدیگر را با نوع لباس و دارایی هایشان شناسایی می کنند. مارک تجاری یکی از موثرین علائم شناسایی است. چون کسانی که توانایی مالی بیشتری دارند اقدام به خرید اجناس گران تری می کنند. چرا این کار را می کنند؟ چون می خواهند در گروه افراد هم نوع خود پذیرفته شوند. چه درست، چه غلط این یک باور اجتماعی ست.
دانش آموزان و حتی دانشجویان خودشان را بر اساس میزان سطح اقتصادی یا سطح اجتماعی در گروههای مختلف قرار می دهند و اجازه ورود افرادی در سطحهای پایین تر را به گروه خود نمی دهند. کسی به من پیشنهاد کرد که برای درک قسمتی از این تبعیض، فیلم "Never been kissed" را ببینم.
با این حال اگر از لحاظ اقتصادی به قضیه نگاه شود، معلوم می شود که چه حرکت زیرکانه ای ست! اقتصاد در یک جامعه با گردش پول می چرخد. هر چقدر چرخش پول بیشتر باشد، فرصت های شغلی بیشتری ایجاد می شود. فرصتهایی حتی برای کارگر همان شرکت با مارک تجاری معروف! گرچه باور بر این است که حتی در امریکا هم پولدار شدن یک گروه به قیمت فقیر شدن گروه دیگر تمام می شود، اما به نظر من پولدار شدن همان گروه، امکان پولدار شدن گروه فقیر را هم ایجاد می کند. شاید به قول ویل دورانت (در تاریخ تمدن)، "... تجارت و بازرگانی نوعی راهزنی متمدنانه است...".
بهر صورت فعالیت اجتماعی و مورد قبول بودن در اجتماع فاکتور مهمی محسوب می شود. اینجا هم ارزشها را در اغلب موارد جامعه تعیین می کند نه خود فرد. گرچه که طرز تفکر عاقلانه ای نیست، اما مگر کجای دنیا کامل است؟! در هر جامعه ای معدود افراد متهوری (پیشرو) وجود دارند که ارزشها و طرز فکر گروه وسیع (پیرو) را تعیین می کنند. این خصوصیات شخصی و خود-پروری افراد است که تعیین می کند در کدام گروه باشند.
دو - سه شب پیش٬ بیش از یک ساعت وقت گذاشتم و کلی مطلب نوشتم. اما تا روی "ثبت مطلب" کلیک کردم دیدم که Sign out شده ام. همه آنچه که نوشته بودم یادم نیست٬ چون معمولا فی البداهه می نویسم.
واقعاً چرا امريکاييها بعد از عوض کردن چندين پسر يا دختر در بيش از 50% موارد کسي را انتخاب مي کنند که بعدا طلاق مي گيرند؟!Dating يا همان "وعده گذاشتن" به همان نستبی در جامعه امریکایی رواج دارد و ارزش دارد که نداشتن آن در جامعه خودمان. وقتی آدمها را نه از چندین هزار کیلومتر آن طرف تر٬ بلکه از فاصله چند متری لمس کنید متوجه می شوید که اینجا هم چیزی که بیشتر از همه نقش بازی می کند باور اجتماعی ست ! حالا چه منطقی باشد یا نه. هیچ دلیلی نیست که چون نام این جامعه "امریکا"ست هر چیزی کاملا درست باشد (این عقیده همه آنهاییست که مدتی در این کشور زندگی کرده اند).
برای بسیاری از مردم امریکا٬ شهرت یا جامعه پسند بودن ارزش بسیار بالایی دارد. برای همین مردم از هر روشی استفاده می کنند که مورد پسند افراد بیشتری قرار بگیرند. آن چیزی هم که بعنوان "ارزش" یا کار "درست" در نظر گرفته می شود همانی ست که جامعه تعیین می کند. dating هم یکی از چیزهایی ست که جامعه به آن ارزش می دهد. در جامعه امریکا dating همان قدر خوب است که نداشتن آن در جامعه سنتی ایرانی ارزش است. دوست دختر یا دوست پسر داشتن در امریکا نشانه ای از قابلیت برقراری روابط قوی اجتماعی ست! از آنجا که فشار هم گروهها (peer pressure) در دوران نوجوانی و جوانی خیلی قوی است٬ نوعی رقابت برای بدست آوردن دوست پسر یا دوست دختر بسیار زیاد است. برای همین "داشتن" چنین رابطه ای در بعضی مواقع چنان مهم است که بعد از خراب شدن یک رابطه٬ افراد به دنبال فرد دیگر می گردند فقط بخاطر اینکه برچسب "غیر اجتماعی بودن" نخورند.
در دانشگاه رابطه ها به صورت دیگری تغییر میکند. تعدادی از دانش آموزان دبیرستانی فقط به خاطر داخل شدن در روابط اجتماعی بیشتر (کلاب٬ بار٬ پارتی و ...) وارد دانشگاه می شوند. از آنجا که نظارت والدین در دانشگاه وجود ندارد (چون اغلب دانشجویان از جاهای دیگر به یک شهر جدید وارد می شوند) و مدرسین دانشگاه هم فرصتی ندارند که مانند معلمان دبیرستانی نیازهای عاطفی برآورده نشده جوانان را برآورده کنند٬ نیاز به چنین روابطی خیلی بیشتر می شود. از طرف دیگر میزان درسها برای کسانی که به دنبال پیشرفت تحصیلی می گردند بیشتر است و به همان نسبت زمان کمتر. پس بهتر است درسهای مشترک با همکلاسی ها خوانده شود. زیرا دو نفر بهتر از یک نفر کار مشترک را به پیش می برند. از طرف دیگر چه بهتر که با همین یک نفر زندگی کنند٬ در این صورت هزینه های دیگر (خانه٬ ماشین و غیره) کمتر خواهد شد. بعلاوه در زمان قرار گذاشتن و دیدن یک آدم در یک جای دیگر هم صرفه جویی خواهد شد.
اما مسئله این است که تعدادی از این افراد همان طور که بخاطر شرایط فیزیکی به جفت شدن با هم تن در داده بودند٬ به خاطر دور افتادن فیزیکی از همدیگر به جدا شدن از همدیگر تن می دهند. ولی این تنها علت جدایی نیست! از یکی از دوستان آمریکایی من (که از نوادر امریکایی های بسیار باسواد و زرنگ است) در مورد تعداد زیاد طلاق در جامعه امریکایی سوال کردم. جوابم را با نقل قولی از مادرش پاسخ داد. گفت که مادرش سی و اندی سال است که با پدرش زندگی می کند و همیشه می گوید: "... در زندگی همیشه مشکلات بوجود می آید... مردم دو استراتژی برای حل مشکلاتشان دارند: یا اینکه برای حل آن تلاش کنند یا اینکه آن را رها کنند... برای بیشتر مردم راه حل دوم ساده تر است در صورتیکه الزاما راه حل بهتر نیست...". از طرف دیگر اگر آزادی بیشتر جامعه امریکا در ایجاد ارتباط را با جامعه ایران مقایسه کنیم٬ شاید بتوان گفت که همین راحتی در انتخاب فرد دیگر یک علت دیگر در بهم زدن رابطه به بهانه های ساده باشد. مضافاً بر اینکه همیشه حس آشنایی با یک آدم جدید دلنشین است. در چنین جامعه ای با اینکه داشتن جفت (partner) در سنین پایین تر برای هر پسر یا دختری طبیعی به نظر می رسد٬ اما در سنین بالاتر تعدادی از همین افراد بدلیل شکستهای زیاد از ایجاد رابطه طولانی مدت یا عمیق صرف نظر می کنند.
بهر صورت به نظر می رسد برعکس نظر خیلی از افراد که تجربه را کلید موفقیت ارتباط دائمی در آینده می دانند و به بهانه آن با افراد بیشتری dating دارند٬ "تعداد روابط" تضمینی بر یک زندگی خوب نیست. خیلی از کسانی که با افراد متعدد dating میکنند در واقع یک راه غلط را به دفعات تکرار می کنند. این افراد معمولاً در بهم زدن رابطه (break up) مهارت پیدا کرده اند تا حفظ رابطه. تجربه کلید گرانبهایی در زندگی ست٬ اما ارزیابی درست موقعیت و بعبارت دیگر "درک" و "آینده نگری" بسیار مهمتر است. مسلماً امکان شناسایی فرد مناسب بدون ارتباط نزدیک وجود ندارد. در اینجا افرادی را می توان دید که شادمانه باهم زندگی می کنند با این حال نرخ طلاق رسمی بالاست. به نظر می رسد در موقع مناسب حرکت درست انجام دادن بسیار بهتر از dating به دفعات باشد. یک نفر با یک بار dating با فرد مناسب می تواند برای همیشه خوشبخت شود.
مرتبط:بالا و پایین جدایی
یادم هست که حدود ده سال قبل از کسی شنیدم که امریکا جایی ست که آدمهایش آنقدر با سواد هستند و علم افراد در آن حدی ست که انسان را بر اساس میزان اطلاعاتی که در مورد تاریخ و شخصیت و ارتباطات دارد، ارزیابی می کنند. اما اگر بر اساس اطلاعات و تجربیات الان خودم بخواهم جمله قبلی را ویرایش کنم، در حقیقت باید آن را خط بزنم. گرچه که همان حرفهای ده-دوازده سال پیش باعث شد که من مطالعاتی گسترده در همان موارد داشته باشم که واقعاً نه تنها در اینجا بلکه در کل زندگی به من کمک کرده است.
نوع فرهنگ و نوع ارزشی که به "شخص" در امریکا می دهند، آنقدر است که سعی می کنند که در مورد انسان قضاوتی انجام ندهند. "هر کسی آزاد است تا آنجا که آزادی دیگران را زیر پا نگذارد". گذشته از آن شاید در مورد تاریخ 300 ساله خودشان اطلاعاتی داشته باشند، اما من بندرت در امریکا کسی را دیدم که نسبت به شخصیت خودش اطلاعات کافی داشته باشد. یکی از دوستان امریکایی من دانشجوی لیسانس روانشناسی ست، اما فکر نمی کنم که اطلاعاتش از دانشجویان رشته روانشناس خودمان بیشتر باشد. تعدادی از خانواده ها در امریکا با فرزندانشان در مورد روش زندگی مشکل دارند. بسیاری از فرزندان، خصوصا آنها که در خانواده های مرفه تربیت شده اند به صورت غریبی مصرف گرا هستند (البته اگر از لحاظ اقتصادی به این قضیه نگاه کنیم، بسیار هم خوب است! چون اقتصاد بر اساس تولید و مصرف می چرخد).
بهر صورت جامعه امریکایی بر عکس آنچه که تبلیغات می شود با اینکه به تحصیلات اهمیت می دهد، اما بیشتر به کار و موقعیت کاری اهمیت می دهد. تحصیلات٬ بیشتر عامل تعیین کننده شغل و منزلت اجتماعی یک فرد است. واقعیت این است که تحصیلات تکمیلی و پیشرفت علم در امریکا بر پایه حضور دانشجویان خارجی می چرخد. کسانی که اگر بتوانند با اینجا کنار بیایند٬ در همین جا می مانند! برای همین هم معمولا اولین سوال بعد از سلام و احوال پرسی این است که "چه کاره هستید و کجا کار می کنید؟" برعکس کشور خودمان که اولین سوالات مردم در مورد مجرد و متأهل بودن یا به هر صورت تنها یا جفت بودن است، اینجا حتی یک بار هم کسی چنین سوالی از من نکرد. از همین جا مشخص است که میزان اهمیت این ملت به خانواده چقدر زیاد است!!! واقعاً چرا در ینگه دنیا میزان طلاق این قدر بالاست (به قولی ۵۰٪)؟
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد
(فردوسی)
این برای من خیلی معنی دارد. هر کلمه اش عمقی دارد و مفهومی. از ایرانی بودنم گرفته تا پارسی زبان بودن. از ارزش عقل تا ارزش احساس. ولی همه معانی اش نه در یک صفحه می گنجد و نه در یک وبلاگ و نه تنها در ذهن من تنها!
آمده ام در بلادی که غربت می نامند: ینگه دنیا! گرچه مدت زیادی نیست که اینجا هستم اما تجربه ای متفاوت است. بر خلاف تصور بیشتر هم زبانان٬ بهترین جای دنیا نیست. اما جای خوبی ست چون تجربه همیشه چیز خوبی ست. این ضرب المثل را حتماً شنیده اید که جایی خانه آدم است که آدم احساس خوبی داشته باشد. اما "این مکان نیست که به ما احساس خوبی می دهد٬ این آدمها هستند که به ما احساس خوبی می دهند. همین آدمها هستند که مکان را می سازند". آدم وقتی خلاق باشد و سازنده٬ جا برایش فرق نمی کند.
چون این وبلاگ در معرض دید همگان است٬ تصمیم ندارم که یادداشتهایی از زندگی شخصی خودم بنویسم. اما با احساس خودم آن چه را که برایم مهم است خواهم دید و خواهم نوشت. نوشته هایم -مانند نوشته های همه- همیشه درست نخواهند بود٬ همه حقیقت هم نخواهند بود٬ اما گوشه ای از زندگی یک نفر در یک گوشه دنیاست. اگر این نوشته ها به درد یک نفر هم بخورند٬ وظیفه ای که برای خود در نظر گرفته ام به خوبی ادا شده است. این لذت را قبلاً هم چشیده ام وقتی که همه تجربیاتم را در اختیار مشتاقان راهی قرار داده ام که خواسته اند راه مرا بپیمایند٬ آنها آن راه را بهتر پیموده اند.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
بدرود