تبليغاتX
در امريکا

به همین سادگی... یک آسیایی٬ دختری را در خوابگاه می کشد. بعد پلیس نمی تواند بفهمد که کی بوده٬ دانشگاه هم وقعی نمی نهد. دو ساعت بعد٬ آشوب به پا می شود و ۳۲ نفر کشته می شوند*. بچه ها از شدت ناراحتی می گفتند خواسته رکورد بشکند! آخرش خودش هم کشته می شود... به همین سادگی!

بعضی ها عقیده دارند که یک علتش آزاد بودن حمل اسلحه است. گرچه این حرف کاملاً غلط نیست٬ اما من اعتقاد دارم که اگر اسلحه هم نبود٬ این فرد از چاقو می توانست استفاده کند. اگر قانون استفاده از اسلحه سنگین بود٬ شاید به این تعداد کشته نمی شدند اما وقتی که صحبت از زندگی بشود٬ زندگی یک نفر هم ارزشمند است. یادم هست که در یکی از برنامه های اینجا خانواده ای را نشان می داد که در خانه اسلحه داشتند و وقتی به آنها گفته شد که تفنگ آدم را می کشد٬ در جواب گفت: "این آدمها هستند که همدیگر را می کشند٬ نه تفنگ ها!"

در همه جای دنیا از این اخبار هست. نتیجه کلی این که فرهنگ بسیار مهم است. شاید چیزی که در مورد کانادا بیشتر می پسندم این است که از این خبرها کمتر در آن اتفاق می افتد. (گرچه برای آمریکایی ها مهم این است که بیمه در کانادا مجانی ست.) هنوز فاصله هست تا "تمدن". گرچه به اعتقاد من "تمدن" مانند "تکامل" یک مسیر است٬ نه یک هدف. هیچ جای دنیا کامل نیست٬ هیچ کس هم کامل نیست. اما اگر همنوایی نباشد٬ گاهی وقت ساز زدن٬ سیم ها پاره می شوند و زندگی از هم گسیخته می گردد!

* بنابر آخرین اطلاعاتی که از وبلاگ بچه ها فهمیدم٬ هیچ ایرانی آسیب ندیده است.

+ نوشته شده در Tue 17 Apr 2007 - نگارنده بابک |

یک: باید زود بروم چون امروز دانشجویانم امتحان میان ترم اولشان را دارند. میزان اضطراب آنها کمی از میزان اضطراب من بیشتر است. گاهی حس می کنم که برای پدر و مادرها چه سخت است وقتی که بچه خودشان را تنبیه می کنند. به همان اندازه که برای من سخت است که به دانشجویانم نمره ای را بدهم که کسب می کنند. اگر چنین نکنم "عادلانه" نخواهد بود.

دو: امروز یاهو ۳۶۰ را می گشتم. می خواستم ببینم بیشتر چه کسانی را می توان پیدا کرد و بیشتر چه حرف هایی می زنند. قبلاً هم چیز های دیگری از این نوع بوده است (orkut, myspace, gazzag, hi5, facebook ... ). همه جور آدمی دیدم چه پسر٬ چه دختر ولی همه جوان. همان طور که آدم ها را می دیدم به این نتیجه رسیدم که "سادگی زیباتر است".

سه: هنوز هم نفهمیدم که چرا ما معمولاً با ساعتی که روی دستمان می بندیم "دوست" نیستیم. گاهی اوقات احترامش را نگه نمی داریم. در واقع احترام وقت خودمان را نگه نمی داریم! بعضی ها هم هستند که اصلاً چیزی به اسم ساعت ندارند! با اینکه فرهنگ استفاده از یک چیز پیش نیاز داشتن همان چیز است اما نمی دانم در مورد ارتباط بین داشتن ساعت٬ صمیمی بودن با آن٬ و نوع استفاده از آن از یک طرف و  میزان خوشبختی از طرف دیگر مطالعه ای صورت گرفته است یا نه! (اگر کسی چیز می داند یا لینکی دارد٬ من تشنه را با جرعه ای آرام کند).

+ نوشته شده در Mon 16 Apr 2007 - نگارنده بابک |

 به نظر من هر وقت که رنجی می کشیم یا ناراحتیی را متحمل می شویم، زمانی ست که در حال کسب تجربه گرانبهایی هستیم. الزاماً زندگی خوب به معنی زندگی راحت نیست. معمولاً وقتی که چیز گرانبهایی می خواهیم ناچاریم که "جور هندوستان را بکشیم". یکی از جالب ترین جملاتی که خواندم این مفهموم را داشت که رنج روزگار، آموزگار خوبی برای زندگی ست. بخاطر همه اینهاست که به این بارو رسیدم که "همیشه ساده ترین راه بهترین راه نیست". چیزی هم که معمولاً بعنوان خوشبختی شناخته می شود ایستادن و لذت بردن از زندگی نیست، بلکه لذت بردن از حرکت است. شاید به همین دلیل بود که اغلب مواقع تمریناتی که در دبیرستان به ما می دادند خیلی سخت بود و حل کردن آنها بسیار لذت بخش. شاید به همان اندازه که کوروش از فتوحاتش لذت می برد. سختی، انسان را قوی تر می کند. اگر روزی در زندگی به مبارزه طلبیدن (Challenge) نباشد، از همان روز از دست دادن خوشبختی آغاز می شود. خوشبختی در بی زمانی اتفاق می افتد، زمانی که نه حسرتی از گذشت باشد و نه دل نگرانی از آینده و نه غرق شدن زیاد در حال. خوشبختی به زمان ربطی ندارد بلکه به "خود" بستگی دارد، همان طور که انسان بودنمان به زمان بستگی ندارد.

با اینکه تجربه تدریس را به تازگی آموخته ام و با اینکه کار ساده ای نیست، اما باعث شده است که چیزهای فراوانی را تجربه کنم. روش ایجاد ارتباط با دانشجویان، تدریس به روشی مختلف، مشتاق نگه داشتن دانشجویان نسبت به موضوع، خنداندن و درس دادن به روش متفاوت چیزیست که فقط در یک جای دیگر قابل تجربه است. جایی که فرهنگش هم متفاوت باشد.

گذشته از اینها گاهی با مقایسه آموخته هایم، به نکات جالب تری رسیده ام. یکی از آنها شناخت روش گوش دادن خودم بوده است. این قسمتی از آن چیزیست که در ساختار گفتاری هم به آن اشاره کردم. یعنی مجموعه جملاتی که در مورد موضوعی رد و بدل می شود گاهی تا حد زیادی مشخص است بطوری که ذهن به صورت ناخودآگاه بنابر شرایط و فرهنگ مکان و موضوع مورد بحث، بعضی از جملات متناسب را در حال آماده باش نگه می دارد و جملات یا موضوعات نامتناسب را خاموش می کند. در واقع ذهن به صورت بسیار ظریف و ناخودآگاه جمله بعدی را پیش بینی می کند. در حین گفتگو، هر جمله ای که بیان می شود به جمله بعدی ذهن جهت می دهد. یعنی مجموعه ای از جملات موازی را خاموش و مجموعه دیگر از جملات بعدی را روشن می کند. به این ترتیب اصل مطالعه یا گوش دادن، در کسب جملات تازه و در لحظه نیست. ما مجموعه از راهها و اصول منطقی را "دنبال" نمی کنیم، بلکه با گوش دادن یکی از مجموعه انتخابهای ذهن را تأیید می کنیم و بر اساس آن مجموعه جملات ممکن بعدی را در حال آماده باش قرار می دهیم. آنچه که بعنوان منطق تلقی می شود، نوعی حافظه کوتاه مدت است.

به نظرم این یکی از دلایلی ست که روش گفتار در اینجا با روش گفتار در جای دیگر تفاوت دارد. بعبارت دیگر اگر یک خارجی حتی لهجه آمریکایی هم بداند ولی به روش آمریکایی ها صحبت نکند، خواهند فهمید که طرف آمریکایی نیست. این چیزیست که گاهی در ایمیل هایی که از طرف بعضی از دوستان ایرانی دریافت می کنم به وضوح می بینم. این همان چیزیست که برای یک روش تدریس موفق بسیار ضروری ست. این یکی از ظرافت هایی ست که باعث می شود یک مدیر خوب بتواند مدیران خوبی تربیت کند و "مدیریت" را به میراث بگذراد. این همان چیزیست که شاید با روحیه پیچیده ادبیاتی ما سازگاری زیادی نداشته باشد. یک متن خوب و روان، متنی نیست که بیشترین کلمات و پیچیده ترین جملات را داشته باشد بلکه آنی ست که به بهترین روش و بسیار مدیریت شده منظور را سریع و با صرف کمترین انرژی به طرف مقابل برساند. یک ارتباط خوب بیشتر از آنکه به زبان گفتاری مرتبط باشد، به نظر من به ساختار گفتاری ارتباط دارد. برای همین هم گاهی یک خارجی بهتر از یک آمریکایی می تواند تدریس کند.

پ.ن. شاید به همین دلیل کس زیادی از مطلب قبلی که نوشتم چیزی متوجه نشد. اما همان متن عجیب، مقدمه ای بر چیزیست که به زودی پست خواهم کرد و وجودش برای تکمیل چیزی که در نظر دارم نیاز است!

+ نوشته شده در Fri 13 Apr 2007 - نگارنده بابک |

بعضی ها کلمات یا جملاتی را بکار می برند که تا حد ممکن همه را جلب کند، از هر طبقه ای و از هر قشری. گاهی فکر می کنم که این افراد بازاریاب های کارایی خواهند شد. اینها معمولاً بخوبی می توانند جمع را گرم کنند. چه درست یا غلط اعتقاد من بر این بوده است که قلم، لغات و اندیشه ای که بعضی ها بکار می برند افراد خاصی را جلب می کند. مثل این می ماند که انسان با زبان دیگری بتواند با دیگران ارتباط برقرار کند یا با رنگی بنویسد که افراد خاصی قادر به خواندن آن باشند. شاید اینها تعداد اندکی را به خود جلب می کنند. خیلی ها به حال این گروه غصه می خورند که اینقدر تنهایند، اما به نظر من عمق ارتباط و نوع صمیمیتی که می توانند ایجاد کنند ارزش زیادی دارد. این گروهِ به ظاهر تنها با زندگی صمیمی ترند.

به همان دلیلی که در بالا نوشتم و به این دلیل که اصولاً با شهرت میانه خوبی ندارم (ولی اغلب رهایم نکرده است) نمی خواهم که مطالبی که در اینجا می نویسم، بازدید کننده ها را بیشتر کند. تعداد کمی بازدید کننده ای که حرفهایم را می فهمند یا انتقاد مناسبی بر آن دارند برایم ارزشمندتر از انبوه کسانی ست که فقط بخاطر کلمه "آمریکا" بطور مداوم اینجا را بازدید می کنند تا شاید بر کام تشنه مهاجرتشان یا رویای دیدن این سرزمین، آبی خنک فرو نشانند. بعضی ها فکر می کنند که آمریکا همان چیزی ست که یا در ماهواره می بینند یا در فیلم های آمریکایی. اما به همان دلیل که اگر در سینمای ایران یک تصویر یا فیلم معمولی ارائه شود تماشاچی زیادی نخواهد داشت، در اینجا هم حداقل برای جذب تماشاچی امریکایی، فیلم ها به گونه ای "رویای آمریکایی" هاست! شاید یکی از مثال های آن "زیبای آمریکایی" باشد.

می دانم که حرف هایم عامه پسند نیست؛ تعریف و تمجید مداوم از اینجا هم نیست. و شاید در نظر دیگران در "بهشتی" هستم که خوشی زیر دلم را زده است و زیاد انتقاد می کنم. شاید در نظر بعضی ها خسته کننده هم باشد، اما برای تعدادی همان چیزیست که مدتها دنبالش بودند. چون چیزهایی می نویسم که خودم مدتها به دنبالش بودم ولی نیافتم تا اینکه آمدم و از نزدیک لمس شان کردم. تا آنجا که به یاد دارم، وقتی چیزی که می خواستم مهیا نبود آن را برای دیگران فراهم می کردم. تعدادی واقعاً به اطلاعاتی برای تصمیم گیری در مورد مکانی که می خواهند بروند نیاز دارند. تقریباً برای همه هم پرتنش ترین زمان، وقتی ست که نه به یک کشور جدید، بلکه به یک فرهنگ جدید وارد می شوند. بعد از آن هم اولین باری که هر مرحله ای تجربه می شود بسیار پرتنش است. هیچ کس با تمام مهارت ها متولد نمی شود. شالوده جرأت آموختن و کسب مهارت در بچگی بیشتر است گرچه معمولاً در بزرگسالی این عادت شیرین فراموش می شود. برای همین یک علت دیگر نوشتنم جایگزین کردن ترس های بی مورد یا شایعات ساختگی، با گونه ای از تجربیات واقعی ست. مطمئناً همیشه به بهترین روش عمل نکردم، اما "املاء ننوشته است که غلط ندارد"! گاهی از دیگران آموختم، گاهی هم از اینکه تجربیاتم از مرزها گذشته است شادمان شدم.

با رسیدن به هر آرزویی، به آرزو و انگیزه ای تازه نیاز است تا احساس شادابی زندگی از بین نرود. برای لذت بردن از زندگی نیاز به اتنظار کشیدن برای آینده نیست؛ نیازی به نشستن و "استراحت کردن" هم نیست. لذت بردن از زندگی حرکت مداوم و در عین حال لذت بردن از همان حرکت است. نوعی پویندگی و شناختن خود و محیط برای ساختن "رویاهایی" ست که زندگی را پویا کند.

+ نوشته شده در Sat 7 Apr 2007 - نگارنده بابک |

 این عید هم تمام شد گرچه محیط هم در ماهیت "مراسم" اثر خود را گذاشت. سیزده به در را با آدم های بزرگ، بازی های بچگانه کردیم: وسطی، استپ هوا، هفت سنگ، گل و پوچ... کسی نگفت که چرا بچه شده ایم، کسی هم برای لذت بردن از زندگی مؤاخذه مان نکرد. چون "خودمان" بودیم، بی هیچ ترس و واهمه ای از تصوری که ممکن است در نظر دیگران داشته باشیم. چون در "حال" بودن و لذت بردن از روز سیزده نوروز هدف همه مان بود. چون باور به فردیت مان در جامعه برایمان مهمتر بود تا اجتماعی بودن مان با قربانی کردن فردیت مان. مشترک بودن خصوصیات فردی مان قالب جامعه کوچکمان را می ساخت.

 برای بسیاری از مردم مهم است که بچه هایشان زودتر حرف های "بزرگانه" بزنند. زودتر از سن شان بزرگ شوند و زودتر فیلسوف شوند. گرچه یادم هست که جایی خواندم "چرای کودک کلید فلسفه است". بزرگ تر ها دوست دارند که کوچک ترها زودتر منطقی شوند. اما نمی دانم که چند درصد بزرگ تر ها می دانند که تعریف "منطق" چیست! چند درصدشان به اشتباه به فرزندانشان یاد داده اند که "احساسی" نداشته باشند یا احساس خود را نادیده بگیرند یا سرکوبش کنند؟ چند درصدشان واقعاً به فرزندانشان آموزش داده اند که چگونه منطق و احساس خود را مدیریت کنند؛ در زمان خود بچه باشند و در زمان دیگر منطقی؟! بارها پیش آمده که وقتی کاری را شروع کردم به نظر دیگران غیر منطقی بوده و وقتی که تمامش کردم تحسین همان ها را برانگیخته ام. مطمئنم که نه فقط من، بلکه بسیاری در دنیا هر روز با این مسئله دست به گریبان اند. چند نفر توانسته اند بین منطق و احساس و "خلاقیت" رابطه ای برقرار کنند؟ داشتن قسمتی از تجربه گذشته مان در زندگی در عمیق شدن حس "خوش بودن" موثر است. بارها این حرف ها را گفتم و کسی گوش نکرد. گوشه ای از آمدنم بخاطر باور به همین حرف هایم بود.

 با این حال این مهم نیست که تا به حال چه می دانستیم و چگونه عمل کرده ایم. مهم همین امروز است و اینکه تصمیم بگیریم که از این به بعد چه باشیم. امروز٬ روزیست که می تواند تازه باشد؛ "نوروز" باشد! اگر تا یک سال دیگر جواب سؤالاتی از این دست را بیابیم که در زندگی مان تغییری ایجاد کند، یک سیزده دیگر را هم می توانیم خوش تر از امسال به در کنیم.

+ نوشته شده در Wed 4 Apr 2007 - نگارنده بابک |

 امروز اولین بار بود که درس می دادم. اول خودم خواستم که یک کلاس خیلی ابتدایی درس بدهم تا وقت کافی برای انجام تحقیقات خودم داشته باشم. اما به دلیلی که هنوز برایم نامشخص است دوهفته پیش، پنج دقیقه قبل از شروع جلسه انتخاب ساعت کلاس های درس، از من خواستند که به جلسه دیگری بروم که درس مربوطه دو سطح بالاتر از چیزی بود که خودم خواسته بودم. به این ترتیب وقت بیشتری باید صرف کنم یعنی برای هر سری از کلاس ها یک روز باید آزمایشگاه درس بدهم و یک روز دیگر مروری داشته باشم روی مطالبی که استاد درس ارائه می دهد. اما چیزی که برایم بسیار جالب بود این بود که وقتی از دانشجویان خواستم که روی کارت ها، مشخصات و اهداف خودشان را بنویسند، اغلب آنها اهداف سطح بالایی را انتخاب کرده بودند. تعدادی از آنها هم از قبل رشته تحصیل خود را در رشته های نزدیک انتخاب کرده بودند. فکر می کنم چیزی که توجه آنها را جلب کرده بود این حرف من بود که: " بیاید با علم خوش باشیم!" (…Let’s have fun with science…) . یکی از دلایلی که این عبارت را بکار بردم این بود که توجـه کرده بودم که برای آمریکایی ها بسـیار مهـم است که در زنـدگی "خـوش باشـند" (having fun)! تجربیات شخصی خودم حتی در ایران بر من ثابت کرده بود که ایجاد "انگیزه"، خود بخود فرد را به پیش می برد. فکر می کنم به اندازه کافی تجربه دارم که به دانشجویانم نشان دهم که چگونه واقعاً با علم خوش باشیم. حتی وقتی که در مورد ایمنی در آزمایشگاه توضیح می دادم تأکید می کردم که این محدودیت ها و قوانین از اینجاست که اول نسبت به خودشان ارزش و احترام قائل باشند، بعد نسبت به آنچه که با آن کار می کنند. به هر صورت که روز جالبی بود اما خسته تر از آنم که تجربیات امروز را یکجا بنویسم.

 اما دو اتفاق دیگر، امروز را متفاوت کرده بود. اول اینکه توی برگشتن از کلاس درس به دپارتمان خودم از جلوی کتابخانه اصلی دانشگاه رد شدم که مدتی ست بخاطر طرح توسعه آن را بسته اند و در حال تخریب قسمت هایی از آن اند. اما جالب این بود که دانشجویان روی چمن ها نشسته بودند و به تخریب ساختمان نگاه می کردند؛ چیزی که هرگز در ایران ندیده بودم تماشای تخریب یک ساختمان بود. فکر کردم که شاید یک علت آن، نادر بودن این اتفاق باشد چون اغلب خانه ها و ساختمان ها قدمتی دیرینه دارند. زندگی کردن در یک خانه ساخته شده در 100 سال پیش چیز عجیبی نیست. شاید یک علت دیگر هم نظاره گر بودن بر توسعه ساختمانی ست که شاید تا 200 سال دیگر هیچ تغییری در آن صورت نگیرد.

 به دپارتمان که رسیدم، اساتید و دانشجویان را خوشحال و ذوق زده دیدم از شیرینی و شکلات هایی که به مناسبت نوروز در دفتر دپارتمان گذاشته بودم (و البته چیزی از ته آن باقی نمانده بود). کنار شیرینی و شکلات ها نوشته بودم: "بفرمایید! به مناسبت سال نو پارسی". یکی از جالب ترین برخوردها این بود که یکی از دانشجویان سال بالا که اصالتاً از آمریکای جنوبی بود و هر وقت که سلامش می کردم جواب سلام نمی داد، این دفعه تا مرا دید بلند گفت: "سال نو مبارک!" همان طور که در پست قبلی گفتم به گونه ای باور داشتم که شریک کردن آمریکایی ها در جشن نوروز ایرانی، روی آنها تأثیر خواهد گذاشت. یکی دیگر از دوستانم که به صورتی مشابه - و البته فعالانه تر- اساتید دپارتمان خودش را در این خوشی شریک کرده بود عکس العملی مشابه دیده بود. فکر کنم که برای سال دیگر یک برنامه مفصل تر تدارک ببینیم.

 اولین چیز برای به واقعیت رساندن یک رویا این است که "باور" داشته باشیم که با "تلاش" روزی رویایمان جامه رنگین واقعیت را به تن خواهد کرد. برای پیروز بودن قبل از هر چیز به "خودمان" نیاز داریم؛ به باور به خودمان نیاز داریم، به پذیرفتن خودمان با تمام "نقص" هایی که داریم. با انکار نقص، قدمی به سوی "تکامل" بر نخواهیم داشت. بیشتر از "دارایی" های قابل لمس٬ به لمس قسمتی از "خودمان" نیاز داریم که در هیچ جا و در هیچ شرایطی احساس فقر نکند.

+ نوشته شده در Tue 27 Mar 2007 - نگارنده بابک |

  حداقل این حس در من پیش آمده است که در سرزمینی که آداب و رسوم سرزمین مادری را ندارد٬ نسبت به آنچه که - جدا از کیف و چمدان - با خود به ینگه دنیا آورده ام دلبسته تر و متعصب تر هستم. شاید قسمتی از آن به مسئولیت پذیری بر گردد. جایی که فرهنگ دیرینه همه گیر باشد٬ ترسی از فراموش شدن "گذشته ها" نیست. هر نفر قطره ای از جویباریست که ناخواسته به پیش می رود. اما در جایی که برای هر چیز حتی فرهنگ هم رقابت هست٬ تلاش برای نگهداری و نمایش داشته هایی از نیاکان هزار ساله ارزشی متفاوت پیدا می کند. یادم هست که در جایی خواندم که "گاهی ارزش یک چیز نه به خاطر ماهیت آن٬ بلکه به خاطر تلاشی ست که برای دستیابی یا نگهداری آن صرف می کنیم".

دور از نزدیکان٬ هم فرهنگان غریبه همدیگر را می یابند تا گونه ای دیگر از فرهنگ را به جبر زمانه پایه گذاری کنند. گروه خود را بزرگتر می کنند تا صدایشان همنواتر و طنین اندازتر شود. کسی چه می داند٬ شاید روزگاری در آینده ما هم بخشی از گذشته این سرزمین شویم که فرهنگ گرامی داشت نوروز را پایه گذاری کردند.

و این گونه است که انسان ژرف می نگرد. تفاوت هاست که به آدمی ریشه می دهد. شباهت هاست که انسان ها را به یکدیگر پیوند می دهد. گروهی همنوا می شوند تا شادابی طبیعت را جشن بگیرند٬ تا با هم بودن را به خاطر بسپارند٬ تا خاطرات دوران خوش کودکی را به یاد آورند٬ تا برای کودکان دوران خوشی بسازند... تا یادگار نیک نیاکان را پاس بدارند.

 نوروز فرخنده باد

+ نوشته شده در Wed 21 Mar 2007 - نگارنده بابک |