تبليغاتX
در امريکا

وقتی بعد از گرفتن دیپلم وارد دانشگاه شدم، از همان روز اول به واژه "جدیدالورود" حساسیت پیدا کردم. همیشه این سوال را داشتم که چرا آن فرهنگستان ادب فارسی که جایگزین های غریب برای هر واژه قریب پیدا می کند برای این ترکیب عجیب غریب دست روی دست گذاشته است؟! یادم هست که خیلی از دوستانم هم از این ترکیب خوششان نمی آمد. آن اوایل بین خودمان از کلمه "تازه وارد" استفاده می کردیم و وقتی "سال بالایی" شدیم٬ تازه واردان را "صِفری" می نامیدیم.

بهر حال الان ما چشم به انتظار آمدن "نودانشجویانی" هستیم که بزرگترین ارزششان به "خودشان" است. همه جدا از موفقیت و مهمتر از همه برای دستیابی به آرزوهایشان ارزشی یکسان و غیرقابل مقایسه دارند. اما اینان بخاطر "علم" ارزش دارند. بعضی هایشان هم دنبال این هستند که چمدانهایشان را ببندند. با خانواده و یا دوستانشان مغازه ها را می گردند تا همه آن چیزهایی که لازم دارند را بیاورند. اما همه آنها در اینجا با کیفیت و قیمت بهتر پیدا می شوند، فقط باید منتظر حراجها بود که البته کم نیستند. چه بهتر که آن دو چمدان تاریخی از چیزهایی پر شوند که ارزشمند باشند. خوشحالم که من چیزهایی با خودم آوردم که وجودشان در زندگیم "یکتا" بوده و هست مثل دفترهای خاطراتم، عکسها، چند هدیه ارزشمند و 7 گل زعفران خشک شده از باغچه زعفرانی که از من به یادگار مانده است. همینطور کار خوبی کردم که طی دو هفته هر چه فیلم خانوادگی بود تبدیل کردم به DVD و آوردم. CD های موسیقی و بسته نرم افزارهای قفل شکسته و نشکسته هم به درد بخور بوده اند. و بعد از آن٬ چیزهایی مثل زعفران، لواشک، گز، نبات و سبزی خشکه ها بخصوص آویشن کوهی ها که در دکان هیچ عطاری پیدا نمی شود. گاهی طعم هم ارزشمند می شود!

وقتی که گوجه های قرمز درشت، زردآلوهای خوشرنگ و رسیده، خیارهای سبز بزرگ براق یا هلوهای برچسب خورده را ازWalMart و Giant Eagle وAldi می خری اما تا در دهانت می گذاری احساست روی تمام پیشرفتهای مهندسی ژنتیک و تلاش صدها دانشمند برای افزایش ارزش غذایی و افزایش محصول خط بطلانی می کشد. آن وقت یاد زردآلوهای باغ باباجانت (بابابزرگ) می افتی که تکه های کرم خورده اش را دور می انداختی و در حالیکه بقیه اش را زیر زبانت مزمزه می کردی روی شاخه ها می خرامیدی و تیزتر از چشم پلنگ دنبال زردآلوی دیگر می گشتی.
بچه های ایرانی اینجا در مورد فروشگاه مواد غذایی organic مثل جایی برای "از ما بهتران" حرف می زدند؛ جایی که قیمتهایش "خیلی گران" است گرچه کسی "خیلی گران" را برای من تعریف نکرد. اما بالاخره چند وقت پیش به یک فروشگاه organic رفتم و بعد از زمانی طولانی لذت بردم از بوییدن گوجه هایی که بوی "گوجه" می دادند. "خیلی" هم گران نبودند گرچه به نظر من انسان پول در می آورد تا زندگی کند، نه اینکه زندگی کند تا پول در بیاورد. برای همین با وجود زندگی دانشجویی، در حال تحقیق و برنامه ریزی برای پیدا کردن بهترین و مناسبترین فروشگاه organic هستم تا از این به بعد قسمتی از خوردنی هایم را از آنجا بخرم. کسانی که فیلم "طعم گیلاس" یا "شهر فرشتگان" را دیده اند منظور من را بهتر متوجه می شوند. در سرزمینی که طعم ها هم ماشینی شده، همان سه برگچه آویشن کوهی که توی غذا می ریزی، اثر جادویی روی روحت می گذارد. آن حسرت قسمتهای خالی چمدانها پر می شود از "طعم ها"!

همین چند وقت پیش بود که به یکی از دوستانم می گفتم که اگر اندیشه و احساس الآنم را داشتم، تا می توانستم از اقلام لیست زیر با خودم می آوردم! کلکسیونی شخصی که در طی سالها جمع آوری کرده بودم، بعضی هایش را بخشیدم و بعضی هایش را هدیه گرفتم. عادت داشتم که همیشه چندتایی نخوانده و در برنامه داشته باشم. فقط توانستم 5 تایشان را با خودم بیاورم که اسمشان اینجا نیست.

نام کتاب

نویسنده

مترجم

اراده معطوف به قدرت

نیچه

رویا منجم

از حال بد به حال خوب

دیوید برنز

قراچه داغی

اسطوره های بین النهرینی

مک کال

مخبر

اسطوره های رومی

گارونر

مخبر

اصول بازاریابی 1 و2

کاتلر – ارمسترانگ

پارسائیان

آفرینش خدایان

امید عطایی

 

افسانه های آذربایجان

بهرنگی –دهقانی

 

انسان در جستجوی معنی

ویکتور فرانکل

معارفی

انقلاب امید

اریک فروم

روشنگر

آیا تو آن گمشده ام هستی؟ 2و 3

انجلیس

ابراهیمی

آینده فلسفه

الیور لیمن

قرایاق زندی – عالی

با پیر بلخ

محمد جعفر مصفا

 

بابای دارا، بابای نادار

کیوساکی –لچتر

رضایی نژاد

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

نادر ابراهیمی

 

برای خوشبختی و موفقیت آفریده شده ایم

جیمز- جنگوارد

قاسم زاده

بشنو از این خموش

شری راجیش

براتی

تربیت ره به کجا می سپارد؟

پیاژه

منصور- دادستان

تلخون

صمد بهرنگی

 

تنها عشق حقیقت دارد

وایس

زاهدی

جامعه شناسی نخبه کشی

علی رضا قلی

 

جزیره سرگردانی

سیمین دانشور

 

چنین گفت زرتشت

نیچه

داریوش آشوری

چیستی علم

چالمرز

زیبا کلام

حرفه مناسب شخصیت شما چیست؟

هالند

منور یزدی – حسینیان

خط و شخصیت

گابریل بوشاتو

احمد یلدا

خیابان عشق ممنوع

میلانی

 

داستان تمدن 1 و 2

ویل دورانت

 

در جستجوی عشق زندگی

نیل کلارک وارن

قراچه داغی

درآمد تاریخی به اخلاق

استفن وارد

پویان

درخت دوستی بنشان

متیوی

افضلی راد

دنیای دیوانه دیوانه

شل سیلور استاین

 

راز موفقیت در بازار کار

کیهان نیا

 

راهنمای تمرکز بهتر

پاورز – استارت

 

رهبری

ماکسول

امینی

روانشناسی اخلاق

کدیور

 

روانشناسی ارتباطات و حرکات بدن

مایکل آرژیل

مرجان فرجی

روانشناسی زنان

ژانت هاید

رحمتی

روانشناسی نقاشی کودکان

مختاری

 

زبان بدن

آلن پیز

زنگنه

زن امروز، مرد دیروز

ا. کیهان نیا

 

زن، مرد، ارتباط

جان گری

قراچه داغی

زندگی عاقلانه

هارپر – الیس

فیروز بخت

ساختار مدیریت صنعتی ژاپن

نائو توساساکی

تقی زاده- انصاری

سر رشته زندگی را بدست گیرید

وین دایر

آل یاسین

شناخت مردان

نایفه – وایت اسمیت

ارژنگ – نوروی

ضیافت

افلاطون

 

غرق در نور

ایدی

زاهدی

فلسفه زرتشت

فرهنگ مهر

 

قانون توانگری

کاترین پاندر

گیتی خوشدل

قدر مجموعه گل

مرتضی کاخی

 

کفرستان

اکبر رضی زاده

 

کنیزک کردن زنان

جان استوارت میل

خسرو ریگی

کوری

خوزه ساراماگو

مینو مشیری

گریز از آزادی

اریک فروم

فولادوند

گزیده قابوس نامه

 

 

گزینه اشعار فریدون مشیری

 

 

ماندن در وضعیت آخر

تامس هریس – امی هریس

اسماعیل فصیح

مدیریت استراتژیک

کوئیم – منیتس –جیمز

صائبی

مردان مریخی زنان ونوسی

جان گری

قراچه داغی

مفاهیم اساسی در مدیریت مالی

صدرارحامی

 

مقدمات فلسفه

نیگل وابراتون

عباسی

مقدمه بر کارآفرینی

هیئت مولفان

 

مکاتبات بازرگانی

 

محبعلی – رازقی زند

نامه های بچه ها به خدا

هامپل – مارشال

قهرمان

نقاط ضعف شما

وین دایر

رحیم زاده

نوبت عاشقی

مخملباف

 

نوری در اتاق زیر شیروانی

شل سیلور استاین

 

هنر ریسک کردن

دیوید ویسکات

نورافروز

هنر عشق ورزیدن

اریک فروم

پوری سلطانی

هوش عاطفی در زندگی روزمره

سیاروچی – فوگاس – مایر

امام زاده ای – نصیری

هی می روی و این جاده تمام نمی شود

صلح جو

 

وضعیت آخر

تامس هریس

اسماعیل فصیح

یک آسمان پرنده

فريدون مشيری

 

+ نوشته شده در Thu 14 Jun 2007 - نگارنده بابک |

بعد از گذر از مرحله اول بازرسی، مدارکم را تحویل می دهم و شماره می گیرم، یک مرحله دقیق تر بازرسی را هم می گذرانم. وارد سالن می شوم... خنک است... می نشینم. 5-6 نفر دیگری هم زودتر از من آمده اند، همه ایرانی. نمی گذارم که فضا لبخند را از صورتم محو کند. چهره ها به نظر مضطرب است اما من بیش از یک ماه با خودم کار کرده ام که هر چه شد لبخندم را حفظ کنم. اصلاً انگار آمده ام که برای حفظ این لبخند مبارزه کنم. نه تنها برای حفظ لبخند خودسازی روانی کرده ام بلکه مقدمات کارهای دیگری را هم شروع کرده ام تا ذهنم را از این مسئله دور کنم که "این تنها راه است".

دوروبرم را نگاه می کنم و رفت و آمدها را. به شماره روی برگه ام نگاه می کنم. یکی دو نفر پشت باجه ها در حال صحبت کردن اند. به آب سردکن نگاهی می کنم، آرام بلند می شوم و یکی از لیوانهای کاغذی کوچک را بر می دارم. پیش خودم می گویم: این لیوانها چقدر کوچک اند؟! تا به حال لیوان دراین اندازه ندیده بودم. اما از رو نمی روم. بعد از اینکه گلوی گرفته را با اولین لیوان آب باز می کنم، برای لذت آب خوردن هم که شده یک لیوان دیگر را به کام می ریزم. بر می گردم و می نشینم. انگار بقیه می ترسیدند از نوشیدن آب یا شاید نمی دانستند که آبی هم پیدا می شود. دو-سه نفری می روند و آب می خورند. شماره ها بصورت نامرتب عوض می شوند. دو نفر از صندلی های دست راستی می آیند و کنار من می نشینند. یکی شان می پرسد که آیا فامیل من فلانی ست؟ می گویم نه! زیاد حرف نمی زنم. سعی می کنم تمرکز خودم را حفظ کنم...

زنگی می خورد، شماره عوض می شود... همه به شماره شان نگاه می کنند، من هم. شماره من است... دومین ایرانی ام! نفسی می کشم. حین بلند شدن تصاویر به سرعت از ذهنم می گذرند... فکر می کنم هر اتفاقی که بیفتد مهم نیست. به لبخند صورتم هم فکر می کنم. حالا دیگر قامتم کاملاً راست شده است.

پایم را بلند می کنم. این قدم اول است. به زمانی فکر می کنم که "تصمیم گرفتم" شروع کنم. به سختی های راه، به امتحانهایی که دادم، به مکاتبه هایم، به جوابهایشان، به شوق برخاستن هر روز صبح، به حرفهای اطرافیان، به نگاهشان به من، به انگیزه هایی که مرا به اینجا رساند، به امیدهایم، به چیزهایی که یاد گرفتم، به تلاشهایم، به یک دندگی ام، به با ارزش ترین چیزی که در این راه گذاشتم: زمان. قدم اولم را می گذارم.

حالا نوبت قدم دوم است. پایم را بلند می کنم... به خودم می گویم : من تلاشم را کردم، خودم را تا اینجا رساندم. برایم مهم بود که حتماً با تلاش خودم به اینجا برسم چون رسیدن تا اینجا تا حد زیادی دست خودم بود و وابسته به تلاش خودم. اما اینجایش کاملاً دست من نیست. هر چه شد... شد!... اینجا هم تلاش خودم را می کنم... اینجا هم مثل همه مسیر محکم و استوار خواهم بود. به فلسفه سلوک فکر می کنم که در این راه کمکم کرد. به شعرهای مولوی که صبحها می خواندم تا انگیزه بگیرم. به اینکه رهرو باشم و از راهی که می روم نترسم و از هر قسمت راه بیاموزم. قدم دوم را محکم به زمین می گذارم.

قدم سوم را بر می دارم. این قدم سبک تر است! چیزهای جدیدی از ذهنم می گذرند، چیزهایی که همانجا به ذهنم می آیند. انگار یک چیزی در درونم مرا حمایت می کند. اینکه تمام سختی ها باعث شد که من با خودم رفیق تر شوم. هر چه شود، من چیزی را از دست نمی دهم. یاد حرف یک دوست می افتم: "کسی که تا اینجایش را درست کرده، بقیه اش را هم درست می کند". لبخندم خود به خود با این طرز تفکر روی صورتم می ماند که فکر می کنم دارم به سوی سرنوشت قدم می گذارم. سرم را بالا می گیرم، حس می کنم یک وظیفه ام این است که به کسانی که نشسته اند دلگرمی بدهم که مضطرب نباشند. برای همین پایم را محکمتر روی زمین می گذارم.

قدم بعدی خیلی روانتر و سبکتر است. انگار که پاهایم خودشان جلو می روند. یاد گفته نیچه می افتم: "آن که به هدف خويش نزديک می شود گام هایش رقصان است". پیش خودم می گویم اگر این بار نشد تسلیم نمی شوم، می روم جای دیگر. شاید دلیلی شود که یک سفر بروم و جای دیگر را هم بگردم. تمام این یک سال یاد گرفتم که از حرکت کردن لذت ببرم، از هر لحظه اش. پس چرا از این لحظه لذت نبرم؟! چرا از این لحظه نیاموزم؟ چرا خودم را اسیر این زمان بکنم؟ حالا فقط یک موسیقی کم دارم تا واقعاً برقصم.

قدمهای بعدی مثل رقص در هوا می مانست، مثل باله! آن طور که نفهمیدم با چند قدم دیگر رسیدم به باجه. من شروع می کنم:
- روز بخیر
- سلام٬ حالتون چطوره؟
-خوبم ... ممنون
- خب! من تقاضای شما رو بررسی کردم و این سوال برام پیش اومده که شما که شغل دارید چرا می خواهید به آمریکا برید؟
- من برای پروژه فوق لیسانسم روی یک پروژه تحقیقاتی سازمان بهداشت جهانی کار می کردم و بخاطر همین این استاد در آمریکا منو دعوت کرد که دکترام رو در آمریکا بگیرم....۱

 از چیزهای مختلفی سوال کرد. از جاهایی که مدارک تحصیلی ام را گرفته ام تا خود م