وقتی بعد از گرفتن دیپلم وارد دانشگاه شدم، از همان روز اول به واژه "جدیدالورود" حساسیت پیدا کردم. همیشه این سوال را داشتم که چرا آن فرهنگستان ادب فارسی که جایگزین های غریب برای هر واژه قریب پیدا می کند برای این ترکیب عجیب غریب دست روی دست گذاشته است؟! یادم هست که خیلی از دوستانم هم از این ترکیب خوششان نمی آمد. آن اوایل بین خودمان از کلمه "تازه وارد" استفاده می کردیم و وقتی "سال بالایی" شدیم٬ تازه واردان را "صِفری" می نامیدیم.
بهر حال الان ما چشم به انتظار آمدن "نودانشجویانی" هستیم که بزرگترین ارزششان به "خودشان" است. همه جدا از موفقیت و مهمتر از همه برای دستیابی به آرزوهایشان ارزشی یکسان و غیرقابل مقایسه دارند. اما اینان بخاطر "علم" ارزش دارند. بعضی هایشان هم دنبال این هستند که چمدانهایشان را ببندند. با خانواده و یا دوستانشان مغازه ها را می گردند تا همه آن چیزهایی که لازم دارند را بیاورند. اما همه آنها در اینجا با کیفیت و قیمت بهتر پیدا می شوند، فقط باید منتظر حراجها بود که البته کم نیستند. چه بهتر که آن دو چمدان تاریخی از چیزهایی پر شوند که ارزشمند باشند. خوشحالم که من چیزهایی با خودم آوردم که وجودشان در زندگیم "یکتا" بوده و هست مثل دفترهای خاطراتم، عکسها، چند هدیه ارزشمند و 7 گل زعفران خشک شده از باغچه زعفرانی که از من به یادگار مانده است. همینطور کار خوبی کردم که طی دو هفته هر چه فیلم خانوادگی بود تبدیل کردم به DVD و آوردم. CD های موسیقی و بسته نرم افزارهای قفل شکسته و نشکسته هم به درد بخور بوده اند. و بعد از آن٬ چیزهایی مثل زعفران، لواشک، گز، نبات و سبزی خشکه ها بخصوص آویشن کوهی ها که در دکان هیچ عطاری پیدا نمی شود. گاهی طعم هم ارزشمند می شود!
وقتی که گوجه های قرمز درشت، زردآلوهای خوشرنگ و رسیده، خیارهای سبز بزرگ براق یا هلوهای برچسب خورده را ازWalMart و Giant Eagle وAldi می خری اما تا در دهانت می گذاری احساست روی تمام پیشرفتهای مهندسی ژنتیک و تلاش صدها دانشمند برای افزایش ارزش غذایی و افزایش محصول خط بطلانی می کشد. آن وقت یاد زردآلوهای باغ باباجانت (بابابزرگ) می افتی که تکه های کرم خورده اش را دور می انداختی و در حالیکه بقیه اش را زیر زبانت مزمزه می کردی روی شاخه ها می خرامیدی و تیزتر از چشم پلنگ دنبال زردآلوی دیگر می گشتی.
بچه های ایرانی اینجا در مورد فروشگاه مواد غذایی organic مثل جایی برای "از ما بهتران" حرف می زدند؛ جایی که قیمتهایش "خیلی گران" است گرچه کسی "خیلی گران" را برای من تعریف نکرد. اما بالاخره چند وقت پیش به یک فروشگاه organic رفتم و بعد از زمانی طولانی لذت بردم از بوییدن گوجه هایی که بوی "گوجه" می دادند. "خیلی" هم گران نبودند گرچه به نظر من انسان پول در می آورد تا زندگی کند، نه اینکه زندگی کند تا پول در بیاورد. برای همین با وجود زندگی دانشجویی، در حال تحقیق و برنامه ریزی برای پیدا کردن بهترین و مناسبترین فروشگاه organic هستم تا از این به بعد قسمتی از خوردنی هایم را از آنجا بخرم. کسانی که فیلم "طعم گیلاس" یا "شهر فرشتگان" را دیده اند منظور من را بهتر متوجه می شوند. در سرزمینی که طعم ها هم ماشینی شده، همان سه برگچه آویشن کوهی که توی غذا می ریزی، اثر جادویی روی روحت می گذارد. آن حسرت قسمتهای خالی چمدانها پر می شود از "طعم ها"!
همین چند وقت پیش بود که به یکی از دوستانم می گفتم که اگر اندیشه و احساس الآنم را داشتم، تا می توانستم از اقلام لیست زیر با خودم می آوردم! کلکسیونی شخصی که در طی سالها جمع آوری کرده بودم، بعضی هایش را بخشیدم و بعضی هایش را هدیه گرفتم. عادت داشتم که همیشه چندتایی نخوانده و در برنامه داشته باشم. فقط توانستم 5 تایشان را با خودم بیاورم که اسمشان اینجا نیست.
|
نام کتاب |
نویسنده |
مترجم |
|
اراده معطوف به قدرت |
نیچه |
رویا منجم |
|
از حال بد به حال خوب |
دیوید برنز |
قراچه داغی |
|
اسطوره های بین النهرینی |
مک کال |
مخبر |
|
اسطوره های رومی |
گارونر |
مخبر |
|
اصول بازاریابی 1 و2 |
کاتلر – ارمسترانگ |
پارسائیان |
|
آفرینش خدایان |
امید عطایی |
|
|
افسانه های آذربایجان |
بهرنگی –دهقانی |
|
|
انسان در جستجوی معنی |
ویکتور فرانکل |
معارفی |
|
انقلاب امید |
اریک فروم |
روشنگر |
|
آیا تو آن گمشده ام هستی؟ 2و 3 |
انجلیس |
ابراهیمی |
|
آینده فلسفه |
الیور لیمن |
قرایاق زندی – عالی |
|
با پیر بلخ |
محمد جعفر مصفا |
|
|
بابای دارا، بابای نادار |
کیوساکی –لچتر |
رضایی نژاد |
|
بار دیگر شهری که دوست می داشتم |
نادر ابراهیمی |
|
|
برای خوشبختی و موفقیت آفریده شده ایم |
جیمز- جنگوارد |
قاسم زاده |
|
بشنو از این خموش |
شری راجیش |
براتی |
|
تربیت ره به کجا می سپارد؟ |
پیاژه |
منصور- دادستان |
|
تلخون |
صمد بهرنگی |
|
|
تنها عشق حقیقت دارد |
وایس |
زاهدی |
|
جامعه شناسی نخبه کشی |
علی رضا قلی |
|
|
جزیره سرگردانی |
سیمین دانشور |
|
|
چنین گفت زرتشت |
نیچه |
داریوش آشوری |
|
چیستی علم |
چالمرز |
زیبا کلام |
|
حرفه مناسب شخصیت شما چیست؟ |
هالند |
منور یزدی – حسینیان |
|
خط و شخصیت |
گابریل بوشاتو |
احمد یلدا |
|
خیابان عشق ممنوع |
میلانی |
|
|
داستان تمدن 1 و 2 |
ویل دورانت |
|
|
در جستجوی عشق زندگی |
نیل کلارک وارن |
قراچه داغی |
|
درآمد تاریخی به اخلاق |
استفن وارد |
پویان |
|
درخت دوستی بنشان |
متیوی |
افضلی راد |
|
دنیای دیوانه دیوانه |
شل سیلور استاین |
|
|
راز موفقیت در بازار کار |
کیهان نیا |
|
|
راهنمای تمرکز بهتر |
پاورز – استارت |
|
|
رهبری |
ماکسول |
امینی |
|
روانشناسی اخلاق |
کدیور |
|
|
روانشناسی ارتباطات و حرکات بدن |
مایکل آرژیل |
مرجان فرجی |
|
روانشناسی زنان |
ژانت هاید |
رحمتی |
|
روانشناسی نقاشی کودکان |
مختاری |
|
|
زبان بدن |
آلن پیز |
زنگنه |
|
زن امروز، مرد دیروز |
ا. کیهان نیا |
|
|
زن، مرد، ارتباط |
جان گری |
قراچه داغی |
|
زندگی عاقلانه |
هارپر – الیس |
فیروز بخت |
|
ساختار مدیریت صنعتی ژاپن |
نائو توساساکی |
تقی زاده- انصاری |
|
سر رشته زندگی را بدست گیرید |
وین دایر |
آل یاسین |
|
شناخت مردان |
نایفه – وایت اسمیت |
ارژنگ – نوروی |
|
ضیافت |
افلاطون |
|
|
غرق در نور |
ایدی |
زاهدی |
|
فلسفه زرتشت |
فرهنگ مهر |
|
|
قانون توانگری |
کاترین پاندر |
گیتی خوشدل |
|
قدر مجموعه گل |
مرتضی کاخی |
|
|
کفرستان |
اکبر رضی زاده |
|
|
کنیزک کردن زنان |
جان استوارت میل |
خسرو ریگی |
|
کوری |
خوزه ساراماگو |
مینو مشیری |
|
گریز از آزادی |
اریک فروم |
فولادوند |
|
گزیده قابوس نامه |
|
|
|
گزینه اشعار فریدون مشیری |
|
|
|
ماندن در وضعیت آخر |
تامس هریس – امی هریس |
اسماعیل فصیح |
|
مدیریت استراتژیک |
کوئیم – منیتس –جیمز |
صائبی |
|
مردان مریخی زنان ونوسی |
جان گری |
قراچه داغی |
|
مفاهیم اساسی در مدیریت مالی |
صدرارحامی |
|
|
مقدمات فلسفه |
نیگل وابراتون |
عباسی |
|
مقدمه بر کارآفرینی |
هیئت مولفان |
|
|
مکاتبات بازرگانی |
|
محبعلی – رازقی زند |
|
نامه های بچه ها به خدا |
هامپل – مارشال |
قهرمان |
|
نقاط ضعف شما |
وین دایر |
رحیم زاده |
|
نوبت عاشقی |
مخملباف |
|
|
نوری در اتاق زیر شیروانی |
شل سیلور استاین |
|
|
هنر ریسک کردن |
دیوید ویسکات |
نورافروز |
|
هنر عشق ورزیدن |
اریک فروم |
پوری سلطانی |
|
هوش عاطفی در زندگی روزمره |
سیاروچی – فوگاس – مایر |
امام زاده ای – نصیری |
|
هی می روی و این جاده تمام نمی شود |
صلح جو |
|
|
وضعیت آخر |
تامس هریس |
اسماعیل فصیح |
|
یک آسمان پرنده |
فريدون مشيری |
|
بعد از گذر از مرحله اول بازرسی، مدارکم را تحویل می دهم و شماره می گیرم، یک مرحله دقیق تر بازرسی را هم می گذرانم. وارد سالن می شوم... خنک است... می نشینم. 5-6 نفر دیگری هم زودتر از من آمده اند، همه ایرانی. نمی گذارم که فضا لبخند را از صورتم محو کند. چهره ها به نظر مضطرب است اما من بیش از یک ماه با خودم کار کرده ام که هر چه شد لبخندم را حفظ کنم. اصلاً انگار آمده ام که برای حفظ این لبخند مبارزه کنم. نه تنها برای حفظ لبخند خودسازی روانی کرده ام بلکه مقدمات کارهای دیگری را هم شروع کرده ام تا ذهنم را از این مسئله دور کنم که "این تنها راه است".
دوروبرم را نگاه می کنم و رفت و آمدها را. به شماره روی برگه ام نگاه می کنم. یکی دو نفر پشت باجه ها در حال صحبت کردن اند. به آب سردکن نگاهی می کنم، آرام بلند می شوم و یکی از لیوانهای کاغذی کوچک را بر می دارم. پیش خودم می گویم: این لیوانها چقدر کوچک اند؟! تا به حال لیوان دراین اندازه ندیده بودم. اما از رو نمی روم. بعد از اینکه گلوی گرفته را با اولین لیوان آب باز می کنم، برای لذت آب خوردن هم که شده یک لیوان دیگر را به کام می ریزم. بر می گردم و می نشینم. انگار بقیه می ترسیدند از نوشیدن آب یا شاید نمی دانستند که آبی هم پیدا می شود. دو-سه نفری می روند و آب می خورند. شماره ها بصورت نامرتب عوض می شوند. دو نفر از صندلی های دست راستی می آیند و کنار من می نشینند. یکی شان می پرسد که آیا فامیل من فلانی ست؟ می گویم نه! زیاد حرف نمی زنم. سعی می کنم تمرکز خودم را حفظ کنم...
زنگی می خورد، شماره عوض می شود... همه به شماره شان نگاه می کنند، من هم. شماره من است... دومین ایرانی ام! نفسی می کشم. حین بلند شدن تصاویر به سرعت از ذهنم می گذرند... فکر می کنم هر اتفاقی که بیفتد مهم نیست. به لبخند صورتم هم فکر می کنم. حالا دیگر قامتم کاملاً راست شده است.
پایم را بلند می کنم. این قدم اول است. به زمانی فکر می کنم که "تصمیم گرفتم" شروع کنم. به سختی های راه، به امتحانهایی که دادم، به مکاتبه هایم، به جوابهایشان، به شوق برخاستن هر روز صبح، به حرفهای اطرافیان، به نگاهشان به من، به انگیزه هایی که مرا به اینجا رساند، به امیدهایم، به چیزهایی که یاد گرفتم، به تلاشهایم، به یک دندگی ام، به با ارزش ترین چیزی که در این راه گذاشتم: زمان. قدم اولم را می گذارم.
حالا نوبت قدم دوم است. پایم را بلند می کنم... به خودم می گویم : من تلاشم را کردم، خودم را تا اینجا رساندم. برایم مهم بود که حتماً با تلاش خودم به اینجا برسم چون رسیدن تا اینجا تا حد زیادی دست خودم بود و وابسته به تلاش خودم. اما اینجایش کاملاً دست من نیست. هر چه شد... شد!... اینجا هم تلاش خودم را می کنم... اینجا هم مثل همه مسیر محکم و استوار خواهم بود. به فلسفه سلوک فکر می کنم که در این راه کمکم کرد. به شعرهای مولوی که صبحها می خواندم تا انگیزه بگیرم. به اینکه رهرو باشم و از راهی که می روم نترسم و از هر قسمت راه بیاموزم. قدم دوم را محکم به زمین می گذارم.
قدم سوم را بر می دارم. این قدم سبک تر است! چیزهای جدیدی از ذهنم می گذرند، چیزهایی که همانجا به ذهنم می آیند. انگار یک چیزی در درونم مرا حمایت می کند. اینکه تمام سختی ها باعث شد که من با خودم رفیق تر شوم. هر چه شود، من چیزی را از دست نمی دهم. یاد حرف یک دوست می افتم: "کسی که تا اینجایش را درست کرده، بقیه اش را هم درست می کند". لبخندم خود به خود با این طرز تفکر روی صورتم می ماند که فکر می کنم دارم به سوی سرنوشت قدم می گذارم. سرم را بالا می گیرم، حس می کنم یک وظیفه ام این است که به کسانی که نشسته اند دلگرمی بدهم که مضطرب نباشند. برای همین پایم را محکمتر روی زمین می گذارم.
قدم بعدی خیلی روانتر و سبکتر است. انگار که پاهایم خودشان جلو می روند. یاد گفته نیچه می افتم: "آن که به هدف خويش نزديک می شود گام هایش رقصان است". پیش خودم می گویم اگر این بار نشد تسلیم نمی شوم، می روم جای دیگر. شاید دلیلی شود که یک سفر بروم و جای دیگر را هم بگردم. تمام این یک سال یاد گرفتم که از حرکت کردن لذت ببرم، از هر لحظه اش. پس چرا از این لحظه لذت نبرم؟! چرا از این لحظه نیاموزم؟ چرا خودم را اسیر این زمان بکنم؟ حالا فقط یک موسیقی کم دارم تا واقعاً برقصم.
قدمهای بعدی مثل رقص در هوا می مانست، مثل باله! آن طور که نفهمیدم با چند قدم دیگر رسیدم به باجه. من شروع می کنم:
- روز بخیر
- سلام٬ حالتون چطوره؟
-خوبم ... ممنون
- خب! من تقاضای شما رو بررسی کردم و این سوال برام پیش اومده که شما که شغل دارید چرا می خواهید به آمریکا برید؟
- من برای پروژه فوق لیسانسم روی یک پروژه تحقیقاتی سازمان بهداشت جهانی کار می کردم و بخاطر همین این استاد در آمریکا منو دعوت کرد که دکترام رو در آمریکا بگیرم....۱
از چیزهای مختلفی سوال کرد. از جاهایی که مدارک تحصیلی ام را گرفته ام تا خود مدارک تحصیلی ام، تا نوع کارم، وضعیت پروژه٬ اختراعم، کار بابا، روش پرداخت شهریه و غیره. همه را صادقانه و محکم جواب دادم. یادم بود که لبخند از روی صورتم محو نشود. همانطور که با من حرف می زد چیزهایی را در کامپیوتر تایپ می کرد. فکر کنم ده دقیقه ای سوال و جوابها طول کشید. سوالات منطقی، جوابهای منطقی هم داشتند. بالاخره یک برگه زرد رنگ برداشت و روی آن شماره ای نوشت و گفت که هر وقت که شماره را توی سایت زدند، بیایم و ویزایم را بگیرم.
خداحافظی کردم و با لبخند از جلوی بقیه رد شدم تا امیدی به آنها بدهم که اگر من توانستم پس آنها هم می توانند. از سفارت که بیرون آمدم، اولین سوالی که از خودم پرسیدم این بود که چه احساسی دارم؟ اولین چیزی که حس کردم، درد پایم بود بخاطر کفشهای چینی ناجوری که تازه خریده بودم. دلم می خواست می توانستم بقیه راه را پا برهنه بروم. از خودم پرسیدم کفشهای چینی توی آمریکا هم به همین بدی هستند؟! ۲ یک لحظه به خودم آمدم. باز از خودم پرسیدم حس من در این لحظه که ویزا را گرفتم چیست؟ دیدم که احساس دونده ای را دارم که بعد از یک ماراتون طولانی می ایستد و تازه می فهمد که چقدر تند نفس نفس می زند و چقدر ضربان قلبش محکم و سریع است. احساس برداشته شدن باری را داشتم که یک سالی بر دوش می کشیدم. مثل همان گاوی که کنیزک رانده شده بهرام گور به دوش می کشید ۳. همان لحظه بود که فکر کردم این بار چقدر سنگین بود و من این را نفهمیده بودم! حتی زمانی که به سمت باجه قدم بر می داشتم و فکر می کردم که شاید به من ویزا ندهند، به سنگینی بار فکر نمی کردم؛ امیدوار بودم که اگر این دفعه نشد، دفعه دیگری هم هست و بارهای دیگر!
اما حقیقت این بود که بارم به مقصد رسیده بود و این برایم بیش از هر چیز اهمیت داشت. آن همه تلاش، اضطراب، گذشتن از مراحل مختلف، افتادن و برخاستن ها، و ایمان به هدف ارزش آن یک لحظه لذت بردن از رساندن بار به مقصد را داشت. به خودم گفتم این پایان٬ شروع آغازی دیگر است...
...
یک سال بعد، وقتی که دفتر را باز می کنم که تاریخ گذشته را مرور کنم پی به نکته جالبی می برم. تاریخ آن روز 06.06.06 بود!
-----------
۱ بخاطر اینکه انگلیسی نوشتن در بین متن فارسی در این محیط راحت نیست٬ مکالمه را ترجمه کردم.
۲ فهمیدم که چینی ها هر چیزی را درجه بندی می کنند و به کشورهای مختلف می فرستند. کیفیت کفش چینی در آمریکا بهتر از کیفیت همان مارک در ایران است.
۳ اشاره به داستان بهرام با کنیزک خویش در شاهنامه فردوسی (خلاصه داستان به نثر).
۴ لوگوی جدید دست رنج برادر هنرمندم است. شاید یک ماه با هم حرف زدیم و انواع مختلف را بر اساس نظر من و خودش اصلاح کرد تا به اینی که می بینید رسید.
روز جمعه هفته پیش به تماشای فیلم Jon (یکی از هم خانه های آمریکایی ام) رفتیم. بعد از نمایش آن در موزه شهر، این دومین باری بود که آن را در یکی از سالنهای دانشگاه به نمایش می گذاشت. دیدن این فیلم نه تنها بخاطر اینکه محصول دوستم بود، بلکه برای اینکه من هم در قسمتهایی از فیلم نقش بازی می کردم جالب بود. کل فیلم 40 دقیقه بود و شاید من کلاً در 5 دقیقه آن بودم. اما یادم هست که شاید به اندازه یک ساعت و نیم از حالتها و حرکات مختلف من فیلم برداری کرد. چیز دیگری که در مورد این فیلم دوست داشتم این بود که به من نمی گفت که چکار کنم، اما شاید نیم ساعت در مورد فلسفه، حس و ایده ای که می خواست به تماشاچی منتقل کند با هم صحبت می کردیم. کل موضوع حول ارتباط بین حس و شناخت انسان می چرخید. قسمتی از فیلم را که خیلی دوست داشتم بخشی از آن بود که برعکس قسمتهای اول - که ترکیب تصویر، رنگ، حرکت و چهره ها بود- خود Jon حرف می زد و چقدر هم با مفهوم حرف می زد. حس می کردم که قسمتی از حرفهایش به شبی بر می گردد که توی استودیو حدود دو ساعت با هم حرف زدیم. صحنه بعدی سکوت کامل بود با حرکت ابرها در آسمان! واقعاً بعد از آن همه حرف و حرکت سریع دوربین روی پیاده رو، آن سکوت طولانی خیلی می چسبید. مثل استراحت کردن بعد از یک دویدن سریع بود. این سکانس وقتی تمام می شد که آخرین لکه ابر از صحنه بیرون می رفت و فقط آسمان آبی دیده می شد. اولین باری بود که در یک فیلم بازی می کردم و خوشحالم که در یک فیلم پرمفهوم بازی کردم. مطمئناً یک کپی از فیلمش را برای خود خواهم گرفت. از نزدیک می دیدم که چقدر برای ساختن این فیلم زحمت می کشید. یادم هست که یک شب ساعت ۳ با دل درد شدیدی پیش من آمد و سوال کرد که آیا شماره تلفن مرکز بهداری دانشگاه را می دانم یا نه. من هم به او پیشنهاد کردم که با ۹۱۱ تماس بگیرد اما متوجه شدم که ۹۱۱ برای خدمات بهداشتی (مانند فرستادن آمبولانس) وجهی دریافت می کند. ترس داشتم که نکند آپادیسیت گرفته باشد اما ظاهراً فشار کاری شدید و استرس ناشی از آن علت اصلی دل درد بود.
چند روز پیش اخبار گفت که در یکی از خیابانها پیاده رو ساخته اند. علت هم این بوده است که سال گذشته کسی که در خیابان می دویده است بر اثر تصادف می میرد و شهرداری تصمیم می گیرد که پیاده رویی بسازد. وقتی که به هم خانه آمریکایی ام گفتم که در ایران ما تقریباً در تمام سطح شهرمان پیاده رو داریم تعجب کرد! پیاده رو یکی از اولین چیزهایی بود که وقتی به آمریکا آمده بودم به آن دقت می کردم. در خیابانی که من زندگی می کنم پیاده رو به همان سبک بتونی ساخته می شود که گاهی بر اثر گذر زمان یا بالا آمده یا خراب شده و بصورت "چاله چوله" در آمده است. جز قسمتهایی از خیابان اصلی و نزدیک مرکز شهر، پیاده روی بیشتر جاهای شهر باریک است و به نظر من بی کیفیت! از آنجایی هم که اساس هر چیز پول است، شهرداری رفتگری برای تمیز کردن پیاده رو ها ندارد اما قانونی دارد که هر خانه ای مسول قسمتی از پیاده رو است که در محدوده خانه اش قرار می گیرد. وظیفه صاحبخانه این است که همیشه آن قسمت از پیاده رو را تمیز نگه دارد و در زمستان هم با پاشیدن نمک از یخ زدگی آن جلوگیری کند. اگر کسی هم در زمستان آنجا لیز بخورد و آسیبی ببیند، خانه ای که او روبروی آنجا آسیب دیده مسول پرداخت هزینه های درمان است.
از آنجایی که اغلب ساکنان خیابانی که من در آن زندگی می کنم دانشجو هستند، معمولاً جلوی خانه ها پراست از قوطی ها یا شیشه های آبجوی شکسته یا ظروف یکبار مصرف حاصل از پارتی های آخر هفته! یادم هست که در ایران رفتگری بود که کوچه ما را جارویی می زد و اگر همیشه به او چایی نمی دادیم، حتماً به او پولی می دادیم. بعضی ها اعتراض می کردند که اگر آنها به پول گرفتن عادت کنند دیگر "وظیفه" شان را انجام نخواهند داد. اما تا وظیفه چه تعریف شود و تا دیدگاه نسبت به تمیزی چه باشد؟! در ضمن با آن مقدار پولی هفتگی کسی فقیر نمی شود. در تعریف "وظیفه" هم خللی ایجاد نمی شود. وقتی که به ارزش تمیزی دقت کنیم، می فهمیم که ارزشش را دارد. اگر من بودم پول بیشتری هم می دادم! جدا از شخصیت فردی، هر کدام از ما یک شخصیت اجتماعی هم داریم که ارزشمند است. همانقدر که خرج کردن برای خود مهم است، خرج کردن برای قسمتی از ما که به اجتماع مربوط می شود هم مهم است.
یادم هست در دوره آموزشی که قبل از تدریس می گذراندم، می گفتند که دانشجویانی که فعالیت فوق برنامه اجتماعی بیشتری دارند در تحصیل موفق ترند. مسلماً برای یک آمریکایی تعریف "اجتماع" جایی ست که او در آنجا زندگی می کند. اما برای یک ایرانی ساکن در کشور دیگر این تعریف چگونه است؟ آیا جایی ست که در آنجا زندگی می کند یا جایی که در آنجا زندگی می کرده است یا ترکیب هر دو؟! هنوز برای تعریف این واژه به زمان نیاز دارم، اما دو فعالیت را شروع کردم تا در شکل گیری این تعریف مرا کمک کند. یکی همین وبلاگ نویسی ست که به نظرم حلقه ایست بین جایی که بودم و جایی که هستم. با این حال بیشتر یک فعالیت اجتماعی وابسته به جایی است که از آنجا آمده ام. یکی دیگر از فعالیتهای اجتماعی هم که از همان ایران نقشه اش را در سر می پروراندم، گردهمایی های تاریخ بود. دو فعالیت دیگر هم که در نظر دارم زمانی در آنها درگیر شوم ادبیات و موسیقی ایرانی هستند. وقتی که در این کارها درگیر می شوم٬ احساس می کنم که زنده هستم. یک خوبی دیگر هم این است که فرصت نشستن و غصه خوردن پیدا نمی کنم. بجای غصه خوردن برای گذشته رفته و آینده نیامده بهتر است کمی فکر کنیم که چقدر کار هست که "باید" انجام داد. مسماً برای انجام کاری موانع و سختی هایی وجود دارد. اگر چنین نبود اسمش را کار نمی گذاشتند٬ اسمش می شد "تفریح".
---
Video
مطالعات آماری گذشته نگر با آزمون آماری کای اسکور و درجه آزادی 2 بیانگر این است که بین لواشک خوردن من و نوشتن بلاگ ارتباط آماری معنی داری وجود دارد! آزمون آماری اسپیرمن هم نشان می دهد که این ارتباط مثبت است!
دیروز آخرین روز آزمایشگاه دانشجویانم بود. خستگی ام از تنم به در رفت وقتی که آخر یکی از دانشجویان بلند گفت: "Babak, you’re a wonderful TA"!
معمولاً تجربه اول پر است از نواقصی که سرانجام صدای اعتراض همه را بلند می کند، اما ظاهراً تجربه اول من بد نبود. مشکلی که خیلی از دانشجویان خارجی (مخصوصاً چینی ها) در ارتباط با دانشجویان آمریکایی دارند این است که - جدا از لهجه گنگ شان - بسیار خشک، رسمی، و پر از قوانین برخورد می کنند و چندان اجتماعی نیستند. در حالیکه آمریکایی ها آدمهایی هستند که بیشتر به فکر لذت بردن از زندگی اند و ارتباطات "والد-کودکی" (ارتباط از بالا) انگیزه یادگیری را در آنها کاهش می دهد. حتی وقتی که با یکی از دوستان آمریکایی خودم در این مورد صحبت می کردم می گفت که بیشتر دانشجویان امریکایی از اینکه به آنها "درس داده شود" گریزانند! به همین دلیل هم اساس recitation های کلاسهایم را روی سوال و جواب، طرح سوال توسط یک گروه و جواب توسط همه، نمایش کلیپ های آموزشی که در اینترنت پیدا می کردم، و یا کوئیزهایی که نمره ای نداشتند (اما در عوض روز آخر به آنها که بهتر جواب داده بودند شکلات اضافه دادم) گذاشته بودم. اصولاً چیزی که باید قاطی همه چیز بشود تا آمریکایی ها آن را بپذیرند، fun است! هنوز نمی دانم که این توصیه برای ایرانی ها هم موثر است یا نه؟!
گرچه این موقعیت TA باعث شد که در پروژه تحقیقاتی خودم بسیار کند به پیش بروم، اما در ایجاد ارتباط پویای من با جامعه آمریکایی بسیار موثر بود. خوش شانسی بود یا بد شانسی نمی دانم، ولی این درس یکی از درسهای سنگین سطح 100 بود (113). اواسط ترم بود که وقتی به خودم و TA های دیگر همان درس نگاه کردم فهمیدم که کسانی که برای درس انتخاب کرده بودند اگر خارجی بودند قبلاً تجربه تدریس در سطوح ابتدایی تر (مثل 101) را داشتند و اگر آمریکایی بودند خودشان قبلاً سر همان کلاس درس نشسته بودند و به زبان انگلیسی تسلط کامل داشتند. اما من تنها دانشجوی خارجی بودم که بدون تجربه قبلی این درس را ارائه می دادم. شنیده بودم که اگر کسی بتواند این دوره را درس بدهد تقریباً از پس همه کلاس های سطوح دیگر 100 بر می آید. همان مواقع بود که فهمیدم نماینده دپارتمان مربوطه، همراه با رئیس دپارتمان خودم و چند نفر از دپارتمان زبان که در جلسه "تدریس آزمایشی" من حضور داشتند نمره خیلی بالایی به من داده بودند و برای همین من را برای این درس انتخاب کرده بودند. این یکی از آن مواقعی بود که فکر کردم "اول بودن" باعث دردسر می شود!
آخرهای کلاس دیگر (روز چهارشنبه) هم یکی از دانشجویان از من پرسید: "ملیت تو چیست؟!!!" برای من جالب بود که با اینکه روز اول گفته بودم ایرانی هستم، اما کسی توجه چندانی به ملیت من نداشت. آنهایی هم که می دانستند بیشتر از زبان و فرهنگ سوال می کردند تا چیزهایی که این روزها روی آنتن ها از آن صحبت می شود! خاطرات تلخ و شیرین زیادی از تدریس دارم. گاهی دلخوری دانشجویان از بی برنامگی مسول هماهنگی درس یا سخت بودن امتحان یا مبهم بودن یا اشتباه بودن مطالب نوشته شده در جزوه آزمایشگاهی بر سر ما خراب می شد. گاهی هم صحبت های کوچک دوستانه با دانشجویان بسیار دلنشین می شد. هیج کلاسی را بدون اعتماد به نفس نرفتم. حتی اگر درسهایم را کامل آماده نکرده بودم، راهی پیدا می کردم که کلاس را مدیریت کنم (یکی از این راهها این بود که از دانشجویان می خواستم که از درس ارائه شده سوال طرح کنند و بعد سوال را برای بقیه بخوانند تا دیگران جواب دهند).
تصمیم دارم برای ترم تابستانی چیز آسان تری درس بدهم (احتمالاً 101) تا برای پروژه خودم به اندازه کافی وقت داشته باشم. احتمالاً کلاسهای شبانه را بردارم که هم بتوانم روزها درآزمایشگاه کارهای خودم را به پیش ببرم و هم موقعی درس بدهم که هوا خنک تر است.
در طول این ترم یک دانشجوی لیسانس دختر بود که وظیفه اش آماده کردن وسایل و مواد لازم در آزمایشگاهها بود. شاید تنها کسی بود که قبل از شروع هر کلاس، به کلاس سرکشی می کرد تا مطمئن شود که همه چیز سر جایش هست و کم و کسری نیست. اسمش Saba بود! همیشه فکر می کردم که این اسم باید از جایی در خاورمیانه باشد. روز چهارشنبه که برای بررسی آمد پرسیدم: مال خاورمیانه هستی؟
گفت: خودم متولد لس آنجلسم اما پدر و مادرم مال افغانستان هستند. تو از کجایی؟
گفتم: ایران!
به فارسی گفت: فارسی گپ می زنید؟
و مسلماً گپ زدنمان فارسی شد! برایم خیلی جالب بود که دختری که در یک شهر تقریباً بزرگ با هیچ فارسی زبانی در ارتباط نیست، بتواند فارسی را اینقدر خوب حرف بزند طوری که از نسل دومی های ایرانی هم روانتر باشد (که شاید بخاطر شهری بوده که در آن بزرگ شده بود: لس آنجلس). مسلماً پشتو هم بلد بود. بسیار هیجان زده بود که یک فارسی زبان پیدا کرده و خیلی مشتاق بود که با ایرانی ها ارتباط برقرار کند و بقول خودش "فارسی گپ بزند". یک لحظه به این فکر کردم که چرا گاهی خیلی ها در ایران نسبت به "هم زبانانشان" متعصبانه برخورد می کنند؟ چند نفر می دانند که کشورهایی که در آنها زبان فارسی رایج است کدامند؟ چند نفر می دانند که چه سابقه تاریخیی با هم داشتیم؟ چند نفر می دانند که چه وجه مشترکاتی داریم؟ چرا در مورد دیگران بر اساس آن چیزی قضاوت می کنیم که برای آن هیچ حق انتخابی نداشته اند مثل ژنشان، تاریخ تولدشان، پدر و مادر و خانواده شان، جایی که متولد شده اند، زبان مادریشان؟ چرا کسانی که فکر می کنند نسبت به بقیه بالاترند در واقع تو خالی ترند؟! در تاریخ ایران همه چیز موروثی بوده است اما آیا باید باز هم چنین باشد؟ درک "اصل و نسب و خانواده دار بودن" برایم سخت بود. یادم هست جایی خواندم که یک بار کسی پیش ارسطو می رود و می گوید که: "... می دانی! من هم مثل تو آدم بزرگی هستم... پدرم فلانی بود و پدر بزرگم بهمانی و جد بزرگم به فلان خاندان می رسد و ... ". ارسطو هم می گوید: "... راست می گویی... تو هم آدم بزرگی هستی... اما تفاوتش در این است که خاندان تو با تو به پایان می رسد و خاندان من با من شروع می شود"!
دیشب یکی از دوستان ایرانی ام یک فیلم مستند علمی تخیلی (Sci-fi) گرفته بود که بعد از دیدن مقدمه نیم ساعته، آن را بسیار جالب یافتم. کل مجموعه ظاهراً حدود 360 دقیقه است با نام "آینده وحشی ست" (the FUTURE is WILD). هنوز کل فیلم را ندیده ام. در این فیلم مجموعه ای از دانشمندان سعی کرده اند که آینده زمین و اتفاقات آن را پیش بینی کنند. از آنجا که این فیلم دیدگاه تکاملی را در بر دارد و از آنجا که بنابر تخصصم قسمتهای زیادی از آن را درک می کنم برایم بسیار جالب توجه است.
آنهایی که از قدیم با وبلاگ من آشنایی دارند می دانند که قبلاً عکسی از غروب را همین گوشه سمت چپ گذاشته بودم. به نظرم غروب بسیار زیبایی بود که بهار چند سال پیش وقتی که در ایران از یک مسافرت یک روزه به خانه بر می گشتیم گرفتم. برای لذت بردن از زندگی اول به خوب دیدن نیاز داریم. معمولاً کسانی که بی تعصب ترند (باید و نباید کمتری در زندگی دارند)، خوشحال تر زندگی می کنند.