تبليغاتX
در امريکا

یک ماهی می شود که با لپ تاپ مشکل دارم! موقع خرید دقت کردم که مارکی بخرم که مشکلی با آن نداشته باشم اما مثل همیشه این قدر خوش شانس هستم که تجربیات ناب گریبان مرا رها نمی کند. یادم آمد که حتی ایران که بودم بیشتر اطلاعاتم به واسطه درگیری با همین تجربیات ناب بود.

دفعه اول خواستند که لپ تاپ را برایشان بفرستم اما نمی دانم تکنسینی که لپ تاپ را چک می کرد شب قبل کجا بود؟! چون وقتی که آن را از جعبه در آوردم و روشن کردم تقریبا با همان مشکلی برخوردم که قبل از فرستادنش داشتم. چند بار ویندوز را نصب کردم اما هنوز مشکل وجود داشت. مجبور شدم که یک بار دیگر تماس بگیرم اما تکنسین نفهمید که مشکل چیست و گفت که سی دی می فرستد. از آنجا که قرار است من تجربیات گرانبهایی با موجودات "گران بها"یی داشته باشم به خاطر اشتباه در نوشتن شماره اتاق سی دی با 10 روز تاخیر به دستم رسید. چهار بار دیگر ویندوز را نصب کردم و مشکل رفع نشد. باز تماس گرفتم و باز نفهمیدند که مشکل چیست. گفتند که یک بار دیگر ویندوز را نصب کنم و اگر مشکل داشتم باز تماس بگیرم! دفعه آخر خانم بی حوصله ای گفت که شاید اشکال از حافظه باشد. من هم گفتم: من سه هفته است که لپ تاپ ندارم. 25 بار نصب ویندوز کردم. من می خواهم که این مشکل هر چه زودتر رفع شود...

قرار است که باز لپ تاپ را بفرستم. اما "جان" به نکته جالبی اشاره کرد. گفت: "وقتی با خدمات بعد از فروش اینجا تماس می گیری باید نشان دهی که راضی نیستی وگرنه کاری نخواهند کرد! قرار نیست بی ادب یا گستاخ باشی اما باید از کیفیت محصول شکایت کنی و اصرار داشته باشی که وظیفه آنهاست که خدمات مناسبی بدهند." قبلا تجربه بد مشابهی با شرکت هواپیمایی داشتم و بعد فهمیدم که اصولا باید همیشه از شرکت ها طلبکار بود.اینها وقتی که پای فروش برسد پای آدم را می بوسند ولی خدمات پس از فروش بیشتر تبدیل می شود به تعاملات پس از فروش! هر چیزی در جایش مناسب است و این صبر و حوصله من در این جور شرایط اصلا مناسب نیست.

+ نوشته شده در Sun 22 Jul 2007 - نگارنده بابک |

همان اوایل که آمده بودم یکی از چیزهایی که زیاد به گوشم می خورد "شبکه سازی" (Networking) بود. تعریف اولیه آن٬ ارتباط سازی با افراد رشته مورد نظر است. درک من از این مسئله وقتی زیاد شد که ترم پیش یکی از واحدهای درسی را برداشتم که طی یکی دو جلسه در مورد نحوه شبکه سازی و دلایل ایجاد آن صحبت می کردند. این واحد درسی ابتکار یکی از اساتید دپارتمان بود که روش پیدا کردن شغل٬ فرصتهای بعد از گرفتن دکترا و چیزهایی از این قبیل را آموزش می دادند.

بعد از اتمام ترم٬ ذهن من شباهت زیادی بین "فرهنگ" آمریکایی شبکه سازی و "قانون" ایرانی پارتی بازی پیدا کرد! آنچه که به عنوان شبکه سازی آموزش داده می شود "آشنا شدن" با کسانی ست که می توانند در کاریابی بعد از گرفتن مدرک تحصیلی موثر باشند. درست یا نادرست قسمت عمده این دوستی ها ساختگی و برای دستیابی به اهداف کاری مورد نظر است ۱. تماس با افراد متخصص در زمینه مورد نظر با ایمیل٬ شرکت در کنفرانسهای علمی و تماس رو در رو٬ و تقاضا از یک نفر برای نوشتن توصیه نامه از روش های ایجاد شبکه است. جالب است که حتی برای اساتید هم کسی که شبکه قویتری دارد دانشجوی ارزشمندتری ست چون معمولاً این افراد موفقتر اند. برای یک کارفرما اعتماد به فردی که استخدام می کند از اهمیت بالایی برخوردار است و مسلم است که پایه اعتماد بر اساس شناخت است. اما چون در زندگی غربی سرعت و سرمایه دو عامل مهم محسوب می شوند٬ به ناچار شناخت بر اساس توصیه فرد شناخته شده دیگر امکان پذیر است.

به نظر من ماهیت این "آشنا پیدا کردن" در هر دو جا یکی ست. فقط شدت آن در ایران کمی بیشتر از آمریکاست و البته در موارد بیشتری مورد نیاز است! قبل از آمدنم این رفتار را نمی پسندیدم اما چه بخواهم و چه نخواهم هر کسی برای بقا به این مهارت نیاز دارد. موفقیت در کسب یک موقعیت فقط به توانایی های فردی بستگی ندارد بلکه تایید "آشنایان" هم شرط است. شاید دیگر وقت آن رسیده است که بجای انکار این پدیده٬ نگاهمان را نسبت به آن عوض کرده و این مهارت را کسب کنیم. شاید ادامه این راه جدید و کسب مهارتهای دیگر باعث بلوغ این پدیده شود بطوریکه -مانند اهمیت پول- وجود آن را در زندگی بپذیریم.

پیشترها سایتهایی مثل اورکات (یا دیگر سایتهای مرتبط با شبکه سازی) در توسعه این قابلیت در بین جوانان ایرانی حرکتی ایجاد کردند اما متاسفانه محدود و سپس مسدود شدند. بنابر دانسته هایم Yahoo 360 تنها سایتی ست که هم اکنون در دسترس است اما چندان مورد توجه قرار نگرفته است. بهر صورت به نظر می رسد چه با وجود سایتهایی اینچنینی و چه بدون آنها٬ زندگی آینده مبتنی بر ایجاد و توسعه شبکه است. وقتی زندگی کنونی بر پایه زندگی اجتماعی٬ شبکه الکترونیکی٬ کار گروهی٬ و ارتباط بین علوم مختلف است به نظر می رسد انکار هر شکلی از اینها - چه شبکه سازی باشد و چه پارتی بازی- عقب افتادن از یکی از اصول پیشرفت شخصی و اجتماعی در آینده باشد.

-------
۱ یادم هست در یکی از دوره های آموزشی بازاریابی گفتند که در آینده جذب مشتری دیگر بر اساس "حق با مشتری ست" نخواهد بود بلکه بر اساس "مشتری دوست ماست" خواهد بود!

 

+ نوشته شده در Mon 16 Jul 2007 - نگارنده بابک |

 گاهی می شود که هنگام برگشتن به خانه توی راه به چیزهایی که در یک روز یاد گرفته ام فکر می کنم. منظورم فقط درس نیست٬ زندگی را می گویم. دلم می خواهد می توانستم همه آموخته هایم را اینجا بیاورم که هم برای آینده خودم به یادگار بماند و هم برای آیندگان! اما فرصت نمی یابم.  آموختن و رشد فرصت نمی دهد. یک روز وقتی که شوق تقسیم کردن این زندگی متفاوت زیاد شده بود یاد گفتگویی افتادم که با یکی از اساتید آمریکایی رشته فلسفه و آموزش و پرورش در یکی از مهمانی ها داشتم. همان روز فکر کردم بهترین چیزی که می توانم اینجا بنویسم و بهترین توصیه ای که بهترین آرزوهایم را داشته باشد این است که "چیز متفاوتی را تجربه کنید". به کوچه بالایی سری بزنید٬ به محله دیگری از شهر بروید٬ به محیطی دیگر. زندگی مردمان را ببینید. به شهر دیگری سفر کنید. کشورهای دور و بر را ببینید. اگر دیده اید٬ دورتر را هم ببینید. اگر می توانید٬ بورس تحصیلی پیدا کنید و مدتی کشور دیگر را تجربه کنید. کارو کاسبی تان را به خارج از مرزها گسترش دهید. اگر این کار را کرده اید٬ فرهنگ های دیگر را بشناسد. این دامنه را زیاد کنید. مرزها را بشکنید! هر وقت هم که جایی می خواهید بروید٬ مطالعه ای داشته باشید که آنجا چه چیزهایی دارد٬ چه فرهنگی دارد٬ چه آداب و رسومی دارد. به جای اینکه قاضی بشوید - و یا متعصبانه انکارش کنید یا مستانه تمجیدش کنید- فقط به دلایل پشت آن اتفاق نگاه کنید. از نگاه خود بیاموزید.

 من یا هر کسی هر چقدر هم بنویسیم٬ نمی توانیم جای آن تجربه و آن نگاه منحصر به فردی که هر کدام از شما می تواند داشته باشد را پر کند. نمی خواهم نوشتنهای من یا هر کسی مانع از این شود که شما این لذت انبساط خاطر حاصل از آموختن را از دست بدهید. چه لذتی دارد وقتی که کسی حرف تازه ای می زند که می تواند حتی زندگی یک نفر را تغییر دهد.

+ نوشته شده در Wed 11 Jul 2007 - نگارنده بابک |

پاسخ اینکه "آیا رفتن به جای دیگر [هر جا باشد] ارزش زحماتش را دارد؟" را نه من می دانم و نه هیچ کس دیگر! بستگی به شخصیت افراد دارد و نگاهشان به زندگی، ارزشهایشان، توقعشان از زندگی، اهدافشان، داشته هایشان، آرزوهایشان و خیلی چیزهای دیگر. از یک فرد تا فرد دیگر هم تفاوت دارد. شنیده ام که ایرانی بوده که بعد از 6 ماه هوس ایران کرده، یا حتی 7 سال یا 40 سال! من هم تا قبل از آمدن نمی دانستم که نگاهم بعد از یک سال چه خواهد شد و نمی دانم در 5 سال دیگر چه خواهد شد! اما من با نشستن و فلسفه بافی مخالف بوده و هستم وقتی که امکان عمل کردن و تجربه کردن هست، حالا هر چقدر که زحمت داشته باشد. به قول برادرم "کل زندگی یک ریسک است".

بگذارید به سه چیز بپردازم: جا، ارزش، و زحمت!

استاندارد زندگی در اروپا معمولاً بالاتر از آمریکاست. اما تنوع نژادی در اینجا بیشتر است. حداقل چیز که تا کنون برای من داشته تجربه زندگی در جای دیگر بوده است با آدمهای دیگر، زبان دیگر، نگاه دیگر، آموخته های دیگر و شناخت دیگری از خودم. چون من اهل تجربه کردن و خطر کردنم، سفر کردن، کشف کردن (از طبیعت و فرهنگ و جامعه تا خود)، اهل شناختن و آموختن، آموزش دادن... "کیمیاگر" پائولو کوئیلو مثال خوبی ست. قبلاً تلنگری زده بودم که برای من افکار پیرامونم مهمترند تا خود پیرامونم. این از تعریف "جا".

اما تعریف "ارزش" چیست؟ آیا اهمیت دادن به یک چیز است؟ اگر هست آن یک چیز چیست؟ شاید زمان باشد. شاید بقول یکی از دوستانم "چشم پوشی از خوشبختی های کوچک دم دست برای رسیدن به خوشبختی های بزرگ آینده" باشد. شاید هم اولویت داشتن یک چیز از بین همه چیزهای موجود باشد. آن وقت به چیزی نیاز است که در همه حال ارزشمند باشد، چیزی که کمترین اثری از "شکست" یا "باختن" در آن باشد. چیزی که حس برنده بودن را در ما اغنا کند. "تجربه" با این "ارزش" چه مأنوس است!

اگر کتاب انسان در جستجوی معنی ویکتور فرانکل را نخوانده اید حتماً بخوانید بخصوص آنجا که که از معنی شناسی رنج می گوید. اینکه گاهی چیزی برای انسان با ارزش و معنی دار می شود بخاطر زحمتی که برای داشتنش می کشد. مثل زحتمی که مادر برای حمل نوزاد متحمل می شود. یا عمیق تر شدن یک عشق برای ما نه بخاطر اینکه کسی می گوید دوستمان دارد، بلکه برای اینکه ما دوست داشتن را به او ابراز می کنیم. درست یا غلط مثل پرداخت هزینه برای داشتن چیزی می ماند، مثل سرمایه گذاری کردن. چیزهایی مهم می شوند چون برایشان هزینه هایی کرده ایم و برای بدست آوردنشان زحمت کشیده ایم. درد و رنج جزئی از واقعیت زندگی ماست که به زندگی مان معنی می دهد. اگر قرار بود طلا مثل میوه درختی در دسترس باشد، ارزش طلایی خود را از دست می داد. این هم از تعریف "زحمت".

آیا باید "ترس" داشته باشیم که شاید همان طوری که فکر می کردیم نشود؟! اگر معنی ترس از "ناشناخته بودن" بیاید، راه چاره اش شناخت است. شناخت هم بی تجربه بدست نمی آید. چه خوب است که موقعیت جدیدی که در پی اش هستیم با تصور ما همگون باشد. اما اگر نبود هم چرا جای جدید را منطبق با تصورمان تغییر ندهیم؟ و اگر ناشدنی ست چرا از جای جدید به همان گونه که هست نیاموزیم؟! اگر سرسختی ارزش است، انعطاف پذیری هم در جای خودش ارزشمند است. تغییر سخت است چون وضعیت موجود، تجربه تضمین شده ای ست که بواسطه تطبیق با آن احساس رضایت داریم. چارلز داروین می گوید: "قویترین گونه ها نیستند که بقا می یابند و نه حتی باهوشترین آنها، بلکه آنهایی که در برابر تغییر بیشترین واکنش مناسب را نشان می دهند".

زمانی یکی از بهترین دوستانم در ایران – که اکنون در کاناداست- از من پرسید که آیا در زندگیم کاملاً احساس خوشبختی می کنم.
گفتم که خوشبختم!
گفت: پس تو دیگر هیچ پیشرفتی نخواهی کرد!
متعجب شدم و معترض.
گفت: اگر معنی خوشبختی رضایت از موقعیتی باشد که داری، پس برای زندگی و تغییر آن تلاشی نخواهی کرد. چون همان ذره ای از تمایل برای تغییر شرایط است که بهانه ای برای دگرگونی می شود...

زندگی می تواند قسمتی رضایت باشد تا به بهانه آن از زندگی لذت ببریم و قسمتی نارضایتی تا دلیلی برای دگرگونی و شناخت شود. زندگی متوقف نمی شود زیرا "تکامل" یک مسیر است نه یک هدف. "زندگی" نیازمند معانی بی انتهایی ست تا به آن "زندگی" بدهد!

پاورقی: آهنگ "آینه در آینه" (Spiegel im Spiegel اثر Arvo Part در سال ۱۹۷۸) در  YouTube .

+ نوشته شده در Fri 22 Jun 2007 - نگارنده بابک |