نه بدان امیدوارم که نوای من بدانی نه نوای آشنایی دهدم امیدواری
پرده نخست- این ترم کلاسهای شبانه را درس می دادم. هم وقت برای کارهای آزمایشگاهی خودم داشتم و هم اینکه از آنجا که دانشجویان شبانه معمولاً شاغل و مسن تر هستند با جان و دل بیشتری درس می خوانند. به بیان دیگر می دانند که از زندگی چه می خواهند وگرنه چرا کسی اینقدر به خودش زحمت بدهد؟! دیشب بعد از اینکه آخرین کلاس این ترم را هم با لذت تدریس کردم و دانشجویان با خوشحالی کلاس را ترک کردند به خانه آمدم و خوابیدم. ترمهای پیش پارتی های همسایگان خواب را از چشمانم می دزدیدند ولی دیشب از ساعت حدود ۴ صبح با "آسمان قرمبه" (اصطلاحی که از بچگی یاد گرفتم بجای رعد و برق) بیدار شدم. بچگی جبهه های جنگ آسایش مان را گرفته بود و حالا جبهه های هوای آمریکایی! صداها بی شباهت به صداهای ضدهوایی ها نبود. آسمان هم شده بود مثل لامپ مهتابی سوخته ای که "صاحبخانه" اش با نگاه به چشمک زدنش٬ حس فلسفی اش گل کند. از آنجا که همیشه دوست داشته ام با خورشید مسابقه بدهم که کی زودتر بیدار می شود بلند شدم و کمی به دانشم افزودم و کمی هم عطر و بویی به احساسم دادم. اما بعد از اینکه فهمیدم خورشید از ناراحتی برنده شدن من پشت ابرها قایم شده٬ انگیزه بیدار ماندن و چشیدن لذت پیروزی را فدای خواب پشت پلکهایم کردم.
۹ صبح دوباره برخاستم و راهی دانشگاه شدم٬ دیدم که در قسمتی از فضای سبز بزرگ دانشگاه یک درخت تنومند را از بیخ بریده بودند اما نه اثری از حتی یک شاخه شکسته بود و نه حتی یک برگ. آن درخت را با آن نیمکت زیرش می شناختم. چند باری روی آن نیمکت نشسته بودم و هیبت چندین ده ساله درخت را ستوده بودم. همیشه فکر می کردم آیا این درخت سایه دانشگاهی اش را بر سر چند آدم و چند دانشمند انداخته است؟ ولی نمی دانم چرا این فلسفه بافی "صاحبخانه" گریبان گیر درخت و نیمکت شده بود. درخت را زمین گیر کرده بود و نیمکت را تنها. حالا نمی دانم این نیمکت بود که تنها شده بود یا درخت! نیمکت یک خش هم بر نداشته بود٬ شاید برای اینکه باید بقیه سالهایش را رنجی بکشد از آفتاب و برف و باران!
به اینجای متن که می رسم پیش خودم می گویم از کجا معلوم که آن درخت و این نیمکت اینقدر "بدبخت" شده اند؟ از کجا معلوم که سالها را با خوشبختی کنار هم نبوده اند؟ از کجا معلوم که در آنچه که از آن دو باقی مانده زیبایی نباشد؟ یعنی اگر من نمی بینم دلیلی بر این نیست که زیبایی نیست. آن درخت می توانست زودتر برود. این نیمکت هم می توانست خرد شده باشد! به کدام گوش دهم: خرد یا احساس؟!
پرده دوم- همخانه ای جدیدمان یک دختر فرانسوی دانشجوی رشته حقوق است. تمام ناراحتی اش این است که از دوست پسر و خانواده اش دور شده است. جدا از بعضی تشابهات فرهنگی اش با ما (شاید بواسطه تبادلات فرهنگی نسلهای پیشین ما) انگشتر سنگ نشان (کهربا) دستش که بی شباهت به انگشترهای زمرد و عقیق و فیروزه ما نیست توجه مرا جلب کرد. اگر سوالی در ذهنم باشد که جوابش را حتی نتوانم حدس بزنم٬ چاره ای نیست جز اینکه برای پیدا کردن جوابش تلاشی کنم.
گفت که انگشتر را مادر دوست پسر قبلی اش برای جشن تولدش به او داده بود. آن مادر فلج بود و این دختر کارهایش را می کرد٬ لباسش را عوض می کرد٬ جایش را عوض می کرد و خلاصه از او مراقبت می کرد تا اینکه آن پیرزن می میرد. حالا هم او بخاطر ارتباط نزدیکی که با مامان دوست پسر قبلی اش داشته به این انگشتر علاقه خاصی دارد و آن را در انگشت انگشتری اش کرده است.
به او گفتم که مهربانی اوست که از آن زن مراقبت می کرده. گفت: "هر کس که به کسی که نیازمند کمک است علاقه ای داشته باشد٬ کمکش خواهد کرد".
فکر کردم این همان فرهنگ قدیمی ماست که امروزه مانند جزئی از فرهنگ چند هزارساله مان دارد به تاریخ سپرده می شود! در ذهنم به دنبال دوستی گشتم که وقتی با جفت قبلی اش (دوست یا نامزد) ارتباطش به هم خورد٬ او را از سریر عریض بر خاک حضیض نکشانده باشد حالا چه رسد به گرامیداشت یک یادگاری آن هم در حال ارتباط با کس دیگر. تعدادشان به تعداد انگشتان یک دست نمی رسید.
نوبت آن رسیده که به فلسفه یونانی که نقطه مقابل منطق را احساس می دانست دوباره نگاه کنیم. متضاد منطق٬ " بی منطقی" ست و متضاد احساس٬ "بی احساسی"! بیش از یک دهه است که هوش عاطفی یا هوش هیجانی٬ "منطق" و "احساس" را با هم ترکیب کرده است. برای پیروزی و خوشبختی و خلاصه برای زندگی نو آن را بیاموزیم.
مرتبط: انتقاد به نظریه "هوش هیجانی"
اولین بار چند ماه پیش بود. دوستم رانندگی می کرد. به او گفتم: "زمانی که گمان می بری حتی از بتونهای جایی خوشت می آید٬ وقتی ست که داری سیتیزن آنجا می شوی". سیتیزنِ احساسی متفاوت با سیتیزنِ قانونی ست. همین باعث می شود که "خانه جایی شود که دل خوش باشد". مانند ازدواج کردن است٬ اول از "احساس" شروع می شود و بعد "قانونی" می شود. این احساس است که آرام آرام رشد پیدا می کند و در آخر قانونی می شود. آن زمانها که ایران بودم٬ روزی هم اتاقیم - که گفته بودم الان دانشگاه UWO است- عبارتی را از کتابی برایم گفت: "وقتی که به چیزی فکر می کنی روحت به آنجا کشیده می شود و بعد روحت جسمت را به دنبال خود می کشاند". تجربه این را به من فهماند که این تمرکز فکر به انگیزه و احساسی نیاز دارد.
جلسات تاریخ را که پیش بردیم٬ آموختم که ایران در طی هزاران سال چقدر تغییر کرد. اقوام مختلف یا با هم جنگیدند یا متحد شدند چه در خاک ایران و چه در خاک همسایه. آیین های مختلف یا همدیگر را پذیرفتند یا کمر به ریشه کنی همدیگر بستند. خونمان یا در هم آمیخت یا بر زمین ریخت. زبانمان دگرگون شد. فرهنگمان از زمان تا زمان دیگر تغییر کرد. آیین هایمان هم. یا مهاجرپذیر شدیم و یا مهاجر. و بی شمار تغییر دیگر. این دانش کوچک باعث شد که چند روز پیش این پرسش به ذهنم برسد که اگر من با خط عربی می نویسم٬ اگر به زبان فارسی امروزی و انگلیسی سخن می گویم٬ اگر رسوم ایرانی را بر پا می دارم و country music گوش می دهم٬ اگر شعر فارسی می خوانم و کتاب روانشناسی غربیها را٬ اگر گذشته را از خاک خود می دانم و آینده را در خاک دیگر می جویم پس "ایرانی بودن" چه معنایی دارد؟! اگر هر آنچه که "امروزی" ست نماینده "ایرانی" بودنمان است٬ پس مگر گذشتگانی که تصور پیشرفت امروز را هم نمی کردند ایرانی نبودند؟
دانش تاریخی و فلسفی ام که افزون شد٬ دیدم "ایرانی بودن" در همین چیزهایی ست که نوشتم! در اینکه همیشه انعطاف پذیر بوده است. بهترین ها را گلچین می کرده و می پذیرفته است. نکات مثبت اقوام معاند و یا مهاجم را می پذیرفته و بعد آن قوم را چنان با مهربانی در خود حل می کرده که آنها دیگر خود را "ایرانی" می نامیدند. بارها شنیدم که آمریکایی ها می گفتند: "اگر زمان حمله مغولها٬ پارسیان نبودند شاید اروپایی هم نبود". به درستی که پارسیان بودند که مغولان را جذب فرهنگ خود کردند و هنرهای مینیاتور و موسیقی را از آنها آموختند.
با جهانی شدن٬ ایرانی هم از پا ننشست. هر چه سرعت جهانی شدن بیشتر می شود٬ ایرانی های بیشتر و بهتری جای پای خود را در بهترین جاهای ممکن دنیا محکم می کنند. نکات مثبت دیگران را می پذیرند و نکات مثبت خود را به دیگران یاد می دهند. غنی می شوند و دنیا را غنی می کنند. می آموزند و آموزش می دهند. ایرانی بهترین های گذشتگان را پاس داشته و برترین های نو را پذیرفته است تا آن را پاره ای از فرهنگ "ایرانی" بنامد.
اگر بند اولی که نوشتم را با بند آخر به هم پیوند بزنم٬ می توانم بگویم که در سالروز کوچ فهمیدم که من یک "ایرانی" ام و "شهروند دنیا". میلیونها ایرانی هستند که دیگر World Citizen شده اند و خواهند شد.
عکس از سایت: http://www.ariarman.com
زندگی همه ما پر از چالش هایی ست ولی آنچه ارزشمندتر است توانایی برخورد با دشواری هاست. وجود برخی دشواری ها و کوشش و آموزش برای چیرگی بر آنها در چهار سال پیش٬ مایه نگارش نوشته ای شد که در کنار چند نوشته دیگر دگرگونی های بزرگی را در زندگی من پایه ریزی کردند و به بیان دیگر مرا در رسیدن به آنچه که "هستم" یاری نمودند.
پیشتر٬ بارها آن را ویرایش کردم و برای دوست یا دوستانی فرستادم. از آنجا که این نوشته با چیزهایی که پیشتر در اینجا نوشتم همخوانی دارد٬ بر آن شدم که آن را با کمی ویرایش در اینجا بگذارم.
اگر آنچه که می خوانید برایتان آشناست٬ یا پس از خواندنش نویسنده را شناختید٬ بزرگواریتان خواهد بود اگر شناسه نویسنده را هویدا نسازید.
---
تغییر
هر كسي نظر خاصي نسبت به تغيير دارد. بعضيها به راحتي قبول ميكنند، بعضيها هم به سختي. براي بعضيها تغيير با بيثباتي مترادف است، اما براي برخي ديگر راهي جهت تكامل است. فكر كنم اين جمله از نيچه باشد كه ميگويد: هدف، وسيله را توجيه ميكند.
بعضي ها در برابر اتفاقي تغيير نميكنند چون فكر ميكنند اگر چنین کنند آدم محكمي نخواهند بود. در واقع ميترسند تصويريشان در ذهن ديگران تغيير كند و ديگران او را آدم دمدمي مزاجي بنامند. شايد يك علتش اين است كه از بچگي شنيدهاند كه آدم خوب، آدمي است كه ثبات قدم داشته باشد. اما هيچكس ثبات را تعريف نكرده است. ما ميتوانيم فرمان يك ماشين را محكم در دست بگيريم و تكانش ندهيم، بعد پيش خودمان بگوييم "من آدم ثابت قدمي هستم"! اما همه ميفهمند كه اين يك تفكر بي نتيجه است مگر اينكه كسي بخواهد خودكشي كند.
مسئله اين است كه تعريف جنبههاي شخصيتي، اخلاقي و خلاصه آنچه كه با روح (يا همان روان) انسان ارتباط دارد كار بسيار سختي است (و به نظر من تا آدمي برجاست اين تعاريف به نهايتي نخواهند رسيد). اما طبيعت و سرشت انسان هم اينقدرها سختگير نيست. آدمی ميگويد كه تغيير نميكند، اما تاريخ چيز ديگري نشان ميدهد. راز بقا در اين نهفته است كه انسان با وجود انواع مختلف تغييراتي كه از زمان غار نشيني اش تا به امروز پيش آمده، هنوز زنده است و اميدوارانه زندگي ميكند. شايد ما عمداً در مواردي، سخت گيري هايي داشته باشيم (يا بهتر بگويم: تعصب)، اما زندگي و تلاش ما براي زنده ماندن - و در موارد پيشرفته تر: زندگي كردن- بر قوانين تفكر نشده ما پيروز ميشود. حالا یا اين درس را زندگي به ما می دهد يا خودمان به خودمان یا با مطالعه ياد بگيريم يا با تجربه.
اما واقعيت ديگري هم وجود دارد كه به تجربه اثرات مثبتش را ديدهايم. نامش همان ثبات قدم است. اين كلمه در فرهنگ لغات برخی مردم لجبازي نام دارد چون به نظر من از يک خانواده اند. خب، بالاخره اين ثبات قدم را خوب ميدانم يا بد؟! شايد كليد حل مسئله در چيزهايي است كه در چند خط بالاتر به آن اشاره كردم يعني تفكر. نه يك تفكر عادي، بلكه يك تفكر ريشه دار. هر كدام از ما ميتواند (و حتي خود را محق مي داند) كه مجموعه دستورات و قوانين علت و معلولي خود را (چه منطق بنامید چه توجيه) در يك مناظره با چنان حالات جدي بیان کند كه انگار پيغمبر درونيش به او الهام بخشيده است. دیدگاه این فرد این است که حقيقت را به ديگران بنماياند. اینجا همان نقطه ای ست که در بسياري موارد، ديگران ما را متعصب می پندارند در صورتي كه از ديد خودمان آدم بسيار منطقي هستيم.
اما به نظر من تفكر واقعي (يا تفكر بهتر)، كسي را محكوم نميكند، حتي كسي را هم تأييد نميكند. فقط بيان كننده ديدگاههاي مختلف و متنوع نسبت به يك موضوع است. اين نوع طرز فكر اغلب بياحساس است! به عبارت ديگر ميزان اعتبار خود را با برانگيختن احساس ديگران در مورد موضوع بيان نميكند، بلكه سعي دارد بهترين راه را براي رسيدن به هدف بيان كند. به بیان دیگر٬ بستگي دارد كه هدف چه باشد در آن صورت هدف، وسيله را توجيه ميكند. مانند نگاه كردن دو نفر به يك كوه و بيان نظرات متفاوت (و نه متقابل) در مورد آن. هر كسي در حال بيان قسمتي از يك حقيقت است. به عقيده من حد فاصل توجيه و تفكر به باريكي هدف است! بگذاريد وارد بحث دور و دراز هدف نشوم. (تعريف هدف شخصي و هدف اجتماعي و اينكه چگونه و در كجا ايمان و يا اخلاق ميتوانند در سطحي بالاتر از هدف قرار گيرند. و بعد از آن چيستي اخلاق و چگونگي تعريف آن. ميتوانيد مراجعه كنيد به نوشتههاي ويل دورانت، مباني فلسفه اخلاق كانت و بعد پياژه و كالبرگ و دیگران).
پس آيا تفاوت دو تعريفي كه از ثبات قدم كردم در هدفِ تفكر شدۀ پشتِ هر كدام از آنان است؟ به نظر من يك ديدگاه ميتواند همين باشد. حتي به همين روش ميتوان تغييرپذيري (در جهت تكامل) و دمدمي مزاج بودن را هم تشخيص داد. يك وسيله ديگر براي تشخيص مفيد يا مضر بودن اين دو تعريف (و حتي در بسياري از قسمتهاي زندگي) وجود حركت است كه آن هم دنيايي و بحثي دارد كه شايد بعداً بطور مفصل به آن بپردازيم. حاميان ايده حركت (يا همان جرأت) به حركت كردن مخصوصاً در شرايط دو دلي اعتقاد دارند و همچنين معتقدند هر چيزي که باعث حركت مثبت بشود، براي زندگي خوب است. مثلاً بسیاری مردم در تشخيص غرور و اعتماد به نفس دچار مشكل ميشوند. روانشناسان (كه اغلب حامي ايده جرأت يا حركت هستند) ميگويند اگر اين حس - حتي اگر نامش غرور باشد - باعث پيشرفت و حركت فرد و جامعه شود خوب است. آنها برعكس اغلب مردم اين حس را با توجه به هدف و آثار آتی اش ارزيابي و نامگذاري ميكنند. پس ميتوان گفت چه در تغيير و چه در ثبات قدم اگر حركت مثبتي نهفته باشد مورد قبول است (گرچه روانشناسان اعتقاد دارند حتي اگر حركت به ظاهر مثبت، منجر به نتيجهاي منفي هم بشود ارزشمند است، چون تجربه ارزشمند است).
به نظر من تغييرات نه تنها ميتواند خوب باشد، بلكه ميتواند لذت بخش هم باشد. يكي از زيباترين لحظات زندگي آن موقعي است كه چيزي ياد ميگيريم. ياد گرفتن هم نوعي تغيير است. یادگیری نه به اين خاطر كه نمره بياوريم يا موقعيت اجتماعي را كسب كنيم، بلكه براي اينكه ميدانيم دانستنش چقدر به دردمان ميخورد. انگار كه كليد حل مسئله اي كه مربوط به خودمان و زندگيمان ميشود را كشف كرده باشيم٬ همان موقعي كه با تمام وجودمان ميگوييم: آهان!
اما تغيير، ظرافتهايي هم دارد. من با بكار بردن واژه های "بايد" و "نبايد" و جملات "اين كار را بکن" يا "آن كار را نکن" چندان موافق نيستم چون اختيار و تفكر انسان را در قالب قوانيني نهادينه نشده و دستوري محدود ميكند. من با كلمه بهتر است راحتترم، چون به اختيار و تفكر احترامي ميگذارد.
بهتر است بجاي تلاش براي تغيير ديگران، اول خودمان تغيير كنيم! و بهتر است بجاي رعايت هميشگي يك قانون خشک و همیشگی (مثل جمله قبلي كه نوشتم!!!)، عواقب استفاده از يك روش را به دوستمان بگوييم و به او اختيار بدهيم كه براي خودش فكر كند و تصميم بگيرد كه چه روشي را انتخاب نمايد و از همه مهمتر باز هم او را دوست داشته باشيم. بهتر است تغييرات ما به اندازه كافي تفكراتي، دلايلي يا فلسفهاي - براي پشتوانه - داشته باشند تا بدانيم يا توضيح دهيم که چرا تغيير كردهايم. بهتر است كه هر وقت تغييري كرديم٬ در مورد آن با آنها كه در تماس با ما هستند و از تغيير ما ناآگاهند صحبت كنيم تا از تغيير دروني ما آگاهي يابند چون يكي از پايههاي مهم اعتماد اين است كه ديگران بتوانند ما را پيش بيني كنند. هرچقدر ارتباط ما با ديگران نزديكتر باشد، اهميت پيش بيني كردن هم بيشتر است. از آنجا كه گاهي تغييرات ما در يك صحبت عادي هم نمايان ميشود، گاهي بهتر است راهي كه ما را به اين تغيير كشانده است توضيح دهيم. اين نه تنها براي خودمان به مراتب راحت تر و صميمانه تر از اين است كه بگوييم چه تغييري كردهايم (يعني فقط نتيجه را بگوييم) بلکه باعث درک دیگران از ما می شود و آنها راحت تر می توانند به ما بگويند که کارمان درست بوده يا نه. بهتر است در تغييرات خود باز هم انعطاف پذير (تغييرپذير) باشيم، شايد روش تغيير ما سودمند نبوده يا شايد حتي همان روش قديمي بهتر بوده است. بهتر است همگي در جهت تكامل حركت كنيم ولي باور داشته باشيم كه چيزي به اسم "انسان كامل" وجود ندارد، پس "انسان برتري" هم وجود ندارد چون تكامل حركت است، نه مقصد. بهتر است فكر كنيم كه تغيير، تأثير منفي بر اعتماد به نفسمان نخواهد گذاشت، حتي باعث افزايش آن خواهد شد چون با اینکه ميپذيريم كه گاهي روش ما سودمند نبوده است ولی قدرت شناسايي و تغيير آن روش را داشتهايم و از طرف دیگر ارزش خودمان را مستقل از تغيير دانسته ایم (اگر كسي بين تغيير و اعتماد به نفس ارتباط معنيداري پيدا كرد، خوشحال ميشوم كه آن را براي من هم توضيح دهد). بهتر است نه آنچنان متعصب و خودبين باشيم كه حرفي را قبول نكنيم و نه آنقدر دمدمي كه بي تفكر و مطالعه همه چيز را بپذيريم. پیش از آن٬ بهتر است اول در مورد متعصب بودن يا دمدمي بودن خودمان فكر كنيم تا اينكه در مورد ديگران قضاوت كنيم. اساس صميميت بر پذيرش ديگران بدون قضاوت يا به عبارت بهتر پيش داوري است. (شايد قضاوت هم نوعي توجيه بر اساس هدف و باورهای خودمان يا گاهي هدفها و نظام اجتماعي باشد). به نظر من چيزي به اسم انسان ذاتاً بد وجود ندارد ولی آدمهايي كه با يكديگر هماهنگي ندارند، به اشتباه يكديگر را بد مينامند. پس بهتر است از ديگران ناراحت نشويم. ميدانم كه این کار غير ممكن است، پس بهتر است ديگران را ببخشيم. بدین گونه با عمل خود به آنها گفتهايم كه گذشته را به گذشته سپردهايم و حال و آينده آنها را محترم و مهمتر شمردهايم. در موردشان قضاوت نكردهايم يا قضاوتهايمان را به همه زندگي تعميم ندادهايم. هميشه دوستشان داشتهايم و داريم. اجازه دادهايم كه تغيير كنند و بالاتر از همه، خودمان هم تغيير كردهايم چون ناراحتي را به شادي تغيير دادهايم.
هرچقدر خودمان و دنيا را بهتر بشناسيم، عكسالعمل بهتري در تصميم گيري نشان ميدهيم. گاهي در جايي كه بايد، تغيير نميكنيم چون از شرايط جديد ميترسيم. در بيشتر مواقع هم كاري ميكنيم كه خودمان ضرر ميبينيم فقط چون به اندازۀ كافي مطالعه و دانش زندگي را نداريم. اين وظيفۀ هر كس است كه تصميم خودش را با زندگي خودش روشن كند٬ فلسفۀ زندگي خودش را بشناسد و البته ديگران را. نميتوان يك فرمول مشخص براي همه تجويز كرد چون توجيههاي مختلف و منطقي متنوعی وجود دارد! گرچه متأسفانه در فرهنگ ما تنوع تخریب ميشود. هر كس بهتر است خودش باشد. خود بودن يعني اينكه به كاري كه ميكند آنقدر ايمان داشته باشد كه بجاي اثرپذيري، اثرگذار باشد. اين ايمان، گونهاي از همان ثبات قدم است.
اگر بگويم هر چيزي كه اينجا گفتهام عين حقيقت است متعصبانه نگاه كردهام. اگر هم بگويم هر كس هر چيزي بگويد بدون چون و چرا ميپذيرم سطحي برخورد كردهام. پس بهتر است قبل از پذيرش هر كدام از كلمات و جملات اين متن، در موردشان فكر كنيم و اگر ديدگاه ديگري به ذهنمان رسيد، بگوييم. شايد نه براي خودمان و نه براي نويسنده اين متن، بلكه براي كس ديگري كه اين متن را خوانده و قبول كرده، سرنوشت ساز باشد. باور كنيد شوخي نيست! گاهي خنده يك دختر بچۀ كوچك كه براي خودش روي چمنها ميدود سرنوشت ساز ميشود. فقط به اين خاطر كه نوعي ديدگاه عظيم را در ذهن ما پايه ريزي ميكند. مثلاً اينكه:
زندگي يك بازي است.
اين بار چيز متفاوتي نوشتم ولي به همان صميميتي كه براي خودم مينويسم! دانستههايم را در حدي توانم هديهاي براي خوش بودن شما كردم. اميدوارم...
شادي، تغيير خوبي است. آن را براي شما هم آرزو ميكنم.
چند سال بعد رضا از قول یکی از دوستان زمان سربازیش گفت:
"چه دیر در میابیم که زندگی همان لحظاتی اند که آرزوی زود گذشتن آنها را داریم!"
استفاده از هر گونه منبع معتبر به شرط درج منبع مجاز است (سوال Open book است)!