تبليغاتX
در امريکا

 می گویند در هر ایالت آمریکا جایی به نام Springfield وجود دارد برای همین هم کسی نمی داند جای دقیق The Simpsons کجاست! اما شاید یک Springfield باشد که با بقیه Springfield ها تفاوت داشته باشد، آن هم جایی ست که آبراهام لینکلن تصمیم گرفت "تغییری" در آمریکا ایجاد کند. غیر از 4 ساعتی که در کنفرانس سخنرانی هایمان را ارائه دادیم (و البته دیدن خیلی کسانی که موقعی که ایران بودم برای گرفتن موقعیت تحصیلی با آنها تماس گرفته بودم) بقیه اش به گشت و گذار در شهر گذشت. از خانه آبراهام گرفته تا موزه اش و دریاچه Springfield. بیشتر بازدید کنندگان افراد مسنی بودند که با تور برای اولین بار (و شاید هم آخرین بار!) قسمتی مهمی از تاریخ کشورشان را می دیدند. موزه به نوعی بازسازی شده زندگی آبراهام و خانواده اش با عروسکهایی در اندازه طبیعی بود. چیزی که بیشتر توجه مرا جلب می کرد این بود که آمریکایی ها چگونه تاریخ را می سازند و با تاریخی که ما داریم چه تفاوتهایی دارد. چند ماه پیش که با یکی از بچه های ایرانی پارک گلهای رز شهر خودمان را می دیدیم، دوستم به تاریخ کنار گلها اشاره کرد! بعضی تاریخها به 150 سال پیش بر می گشت و ما کمی متعجب که اینها چگونه گل به این شکنندگی و حساسی را به تاریخ تبدیل می کنند.

 تفاوت دیگری که به چشم من آمد نوع نگاه مردم به "شخصیت های کشوری" شان بود. چیزی که در نگاه اغلب مردم خودمان دیده بودم توجه شان به "اصل و نسب" بود. برای بیشتر مردم این مهم بوده است که پدر و مادر و جد و جده یک نفر چه کسانی بوده اند. در حالیکه راهنمای تور خانه آبراهام تاکید می کرد که "کسی که در یک کلبه چوبی کوچک بدنیا آمد و بزرگ شد، تاریخ یک کشور را تغییر داد". شخصیتی که از آبراهام می ساختند بسیار بسیار ساده تر، خودمانی تر و کم ابهت تر از شخصیتهایی ست که ما برای مردمان تاریخی مان ساخته ایم و می سازیم!

 به نظر من توجه بیش از حد به "اصل و نسب" بیشتر باعث پس رفت می شود. متاسفانه کسانی هم هستند که بجای ساختن آینده خود را پشت نقاب اصل و نسب گذشته شان پنهان می کنند. داستان سرایی برای گذشته ای که کسی از آن شناختی ندارد و تلاشی هم برای شناختش نمی کند ساده تر از کمر همت بستن برای ساختن چیزی ست که دیگران می توانند آن را ببینند و گاه – حقیقتاً به نادرست - در مورد آن قضاوت کنند.

  آبراهام لینکلن آرامشی در زندگی نداشت. آخرین فرد از نسل آبراهام در دهه 80 میلادی از دنیا رفت اما برای این کشور و این مردم یادگاری بزرگ بر جا گذاشت. شاید مهمترین اش این مفهوم بود که هر کس می تواند رویاهایش را دنبال کند حالا هر گذشته ای که داشته باشد.

+ نوشته شده در Sat 22 Sep 2007 - نگارنده بابک |

جمله زیر از Roberto Benigni نویسنده٬ کارگردان و بازیگر ببر و برف -که خوشبختانه این دو اسم در فارسی همان هم آوایی ایتالیایی را دارد- گاهگاهی در زندگی ام اثر می گذارد. آنگاهی که به تنهایی ترجیح می دهم با وجود تمام مشکلات٬ مسئولیت زندگی پیش آمده را بپذیرم تا اینکه خود را "قربانی" آن بپندارم.

"ما گاهی نمی توانیم مقصدمان را انتخاب کنیم... اما می توانیم حسی که به زندگیمان می دهیم را انتخاب کنیم."

(We cannot choose the destiny sometime... but we can choose the sence to give to our lives)

(منبع: زمان ۴:۳۸ کلیپ)

دیشب دیروقت به خانه رسیدیم. شش ساعت رانندگی بود. سخنرانی مان خوب بود و Woody از ما خوشحال تر و راضی.

نمی دانم٬ شاید اولین و آخرین باری بود که خانه و زندگی آبراهام لینکلن را از نزدیک می دیدم. تجربه یکتایی بود! اگر فرصت کنم در موردش خواهم نوشت. این ترم شاید پرکارترین ترم دوران دانشجویی ام باشد.

+ نوشته شده در Fri 21 Sep 2007 - نگارنده بابک |

 یکی از درسهایی که در زندگیم اثر گذاشت "اقتصاد" بود که ترم سوم دوره لیسانس آن را گرفتم. یکی جمله ای که همیشه از استاد درس به یاد دارم این بود که "کسی که با سر درد متولد می شود، زمانی که حتی یک لحظه سر دردش قطع می شود تازه می فهمد که "سر درد" یعنی چه". قصد من بحث فلسفی در مورد "سر درد" و اینکه امکان دارد کسی که به سر درد "عادت" داشته با از دست دادن آن تصور کند چیز مهمی را از دست داده نیست. اما چیز بسیار مهمی که در زندگی همه ما نقش داشته و دارد "مقایسه" است. تعاریف ذهن ما از کودکی با "مقایسه" شکل گرفته است. مثلاً مفهوم "دور" را وقتی فهمیدیم که آن را با "نزدیک" مقایسه کردیم. "خوب" وقتی برایمان قابل لمس شد که همزمان "بد" را درک کردیم. خود من خیلی وقتها مفاهیم درسی را وقتی درک می کنم که آنها را با هم مقایسه می کنم. گمان کنم یکی از تئوریهای هگل باشد که خیلی به "مقایسه" شباهت دارد. او می گوید وقتی که "تز" شکل می گیرد (مثلاً خوبی) همزمان با آن چیز دیگری به نام "آنتی تز" (بدی) هم شکل می گیرد و سرانجام وقتی این دو به حدی از رشد رسیدند بین آنها "سنتز" (جنگ) رخ می دهد. اینکه این نظریه تا چه حد درست است نمی دانم ولی به نظرم در اینجا هم "مقایسه" نقش دارد.

 وقتی که به مسافرت می روم می توانم با لمس کردن یا همان سنتز مقایسه ها چیزهای بی نظیری را یاد بگیرم. مثلاً در این مسافرت یک روز تصمیم گرفتم که برای خانواده ای که مهمانشان بودم قورمه سبزی بپزم. از آنجا که پدر و مادر استاد دانشگاه بودند و بچه ها دانشجو، به نوعی می خواستم وقتی آنها سر کار بودند قدرشناسی کنم از مهمان نوازیشان. قورمه سبزی غذایی وابسته به هنر "طعم ها" ست. جدا از تعادل بین طعم انواع سبزیها، نوعی تعادل بین شوری و ترشی و تندی هم دارد. وقتی که غذا را آماده کردم احساس کردم که طعمش با چیزی که پیشترها می پختم تفاوت دارد، تندی اش متفاوت بود. وقتی که کمی از فلفل سیاهی که داخل غذا ریخته بودم را جداگانه چشیدم، فهمیدم که فلفل سیاه خودمان (که چند بسته اش را از ایران آورده بودم) نوک زبان را تحریک می کند و آنی که مصرف کرده بودم بیشتر ته حلق را می سوزاند. فلفل سیاه داریم تا فلفل سیاه!

 یا مثلاً نمی دانستم که شبکه های رادیو تلویزیونی٬ عمداً صدای تلویزیون و رادیو را موقع پخش آگهی های بازرگانی بلند می کنند. همیشه فکر می کردم که یا گوشهای من موقع شنیدن آگهی ها حساس می شوند یا اینکه کسانی که صداها را تنظیم می کنند موقع پخش آگهی همه سیستم را به حال خودشان رها می کنند تا یک چایی بخورند. اما فهمیدم که بلند کردن صدا بر اساس یک سری بررسی های روانشناسی صورت گرفته است تا تبلیغات اثرگذارتر باشند. اما همیشه صدای بلند تبلیغات مرا ناراحت می کرد. صدا داریم تا صدا!

 حالا هم که آمده ام شوقی برای مطالعه و آموختن دارم. یک خستگی طولانی روی روحم سنگینی می کرد که طی یک هفته برطرف شد. به تعطیلات رفتن (vacation) وقتی لذتبخش می شود که کسی مدتی طولانی مشغول کار باشد. خود من وقتی که سخت کار نمی کنم٬ تعطیلات برایم آن مزه را ندارد که وقتی که سخت کار می کنم. کار داریم تا کار٬ استراحت داریم تا استراحت!

 زندگی پر است از چیزهای متضادی که بیشتر اوقات یک جایی یک ریشه مشترک دارند. مثلاْ وقتی که با کسی صمیمی می شویم، همزمان در برابر آن فرد شکننده هم می شویم. این قسمتی از حقیقت زندگی صمیمانه است. این دو با هم می آیند. چیزی به نام "ارتباط کامل" که در عین وجود عشقی عمیق در آن هیچ دلخوری نباشد، وجود ندارد. به خطرپذیری نیاز است. در طول زندگی، با وجود تفاوت بین دو "متضاد"، تعادلی نیز بین این دو "متضاد" نیاز است. چیزی که زندگی را لذتبخش کند.

+ نوشته شده در Tue 11 Sep 2007 - نگارنده بابک |

 هوای شمالی رو به خنکی گذاشته بود. من هم دلم هوای گرم جنوب کرد. آخرین باری که مسافرت رفته بودم تعطیلات کریسمس بود. پیش اقوامی بودم که بخاطر تشابهاتی بوی خانواده خودم را می دادند. آن موقع آنقدر به من خوش گذشته بود که بعد از برگشت به خانه "homesick" شده بودم. بسیار از این خانواده و واقعیت زندگی آمریکایی آموختم. این دفعه گرچه می دانستم که بعد از برگشت به خانه "homesick" نخواهم شد، تصمیم گرفتم که برای تعطیلات و کمی "در حال" زندگی کردن دوباره به Louisiana بیایم. جایی که هنوز خرابه های طوفان کاترینای نیواورلان آن شاید از بقایای خرابه های بم ما بدتر باشد. می گویند آدمها را در سختی می شناسی و یا در مسافرت. به نظر من قسمتی از سیستم آمریکا را هم می توان در نگاه به این شهر شناخت. اینکه هنوز تبعیض نژادی-فرهنگی و فقر در لایه های درونی وجود دارد. این چیزها را در مسافرت قبلی ام دیدم.

 معمولاً لذتبخش ترین لحظات زندگیمان زمانی ست که آنقدر شادمانه مشغول و مجذوب محیط اطرافمان هستیم که به دور از سرزنش کارهای گذشته و ترس از آینده هستیم۱. یادم هست که حتی پنج سال پیش مهارت "در حال" بودن را به این خوبی نمی دانستم. یکی دیگر از اصول آن را از استاد راهنمایم (Woody) یاد گرفتم و دیگری را از هم خانه ای فرانسوی ام (Stephanie).

 Stephanie پنج زبان مختلف را می داند. از آنجا که من به مهارتهای کسب یک ثروت - که همان انگیزه است - بیشتر توجه دارم تا خود ثروت (زبان)، از او پرسیدم که چرا 5 زبان را یاد گرفته است. پاسخ او این بود که اگر بخواهی یک فرهنگ دیگر را یاد بگیری نیاز داری که اول زبان آن فرهنگ را یاد بگیری. اول باید بین آنچه که می دانی و آنچه که می خواهی بدانی یک ارتباط موثر و قوی ایجاد کنی.

 پیشتر از آن یکبار با Woody در مورد فرهنگهای مختلف دنیا صحبت می کردم. Woody در جاهای مختلف دنیا بعنوان Post-doc یا محقق برای مدتی کوتاه یا بلند زندگی کرده است. یکبار هم در دهه 60 میلادی به ایران رفته بود و از تمام اتفاقات ایران که تا کنون رخ داده بخوبی اطلاع دارد. گرانترین قسمت مسافرتهایش پول بلیط هواپیمایش است. به ندرت در هتل ها اقامت کرده است اما بخوبی اسم غذاهای مختلف خیلی کشورها و نحوه تهیه آنها را می داند! حین گفتگویمان به من گفت که وقتی به کشور دیگری برود دوست دارد که خیلی زود با فرهنگ آن کشور ارتباط بسیار نزدیک ایجاد کند. برای این کار مثل همان مردم زندگی می کند! بجای اینکه با همان نگاه اول به مردم یا رفتارشان برچسب خوب یا بد بزند، روش زندگی و فرهنگ آنها را تقلید یا تجربه می کند و بعد منافع و مضرات آن را برای خودش تعریف می کند. برایش فرق نمی کند که آن مردم در ظاهر در چه سطحی زندگی می کنند: شهر یا روستا، خانه مرفه یا کلبه خرابه. فقط سعی می کند که مثل آنها زندگی کند و تلاش می کند فرهنگ آنها را در قالب دانشی که دارد تعریف کند تا بفهمد که آنها چرا این گونه زندگی می کنند. یکی از سرگرمی های او اینگونه زندگی کردن است. چیزی که به آن "توریست فرهنگی" می گویند.

 تور فرهنگی وسیله خوبی برای افراد پویایی ست که می خواهند در یک مسافرت "در حال" زندگی کنند و از مسافرتشان لذت ببرند. آموختن همراه با انگیزه و شوق٬ خودبخود به "در حال" بودن کمک می کند.

---
۱-  ترس بخاطر نادانی است.

+ نوشته شده در Tue 4 Sep 2007 - نگارنده بابک |

معمولاً آدمهای مختلف به صورتهای متفاوتی مرا به اندیشیدن وا می دارند. منظورم دقیقاً اندیشیدن است یعنی فرآیندی فکری که نو٬ خلاق و حل کننده مشکلات است. این با نگرانی - که بیشتر مرور کننده منفی یک اتفاق ناخوشایند است - فرق دارد. به نظر من وقتی که کسانی خوش بین باشند این مهارت پویا را حتی در بدترین شرایط خواهند داشت. اگر دیگران بخواهند آنها را با تمجید بالا ببرند یا با تحقیر پایین بیاورند آنها در هر صورت "می اندیشند". در آنها یک جور آزادی اندیشه است که "آزاد اندیشان" را خوشحال می کند و "کنترل گران" را ناراحت.

Bogdan از آن آدمهایی بود که در مدتی که اینجا بودم او را از عمیق ترین آدمها یافتم. تنها کسی بود که به او غبطه می خوردم (البته غیر از اینکه گاهی به چیزهای خیلی ابتدایی مثل گرمی هوا نق می زد)! اما گاهی جواب سوالهایی که سالها بر دوش کشیده بودم را با یک جمله می داد. از تمام بچه های خانه بیشترین وقتم را با او گذراندم و بسیار خرسند از آن زمانی که با او گذراندم. آن خوشگذرانی های معمول آمریکایی ها آنقدر برایم لذتبخش نبود که گفتگو با او شادی بخش بود. معمولاً اغلب مردم نگاهی که به فیلسوف دارند یک آدم نخبه٬ افسرده٬ بد اخلاق٬ خرده گیر و دور از جامعه است که بخاطر مرتاض شدن فلیسوف شده است! اما آنقدر که او از جامعه آمریکایی اطلاع داشت شاید خود آمریکایی ها اطلاع نداشتند.
حالا که می خواهد برود انگار که دارم یکی از کتابهای مهم کتابخانه ام را از دست می دهم. با اینکه می گفت که هیچ رومانیایی را به اندازه ایرانی ها گرم و مهربان و حامی ندیده است٬ اما من او را از معدود آدمهایی دیدم که علیرغم مشکلات شخصی اش٬ با هدف و با ایمان حرکت می کرد.
معمولاً احساس از منطق پایدارتر است و برای همین دل من برای حرفهای منطقی مان تنگ خواهد شد. از بین کسانی که در زندگیم دیده ام او کسی بوده است که نه تنها ارزش این چند خط را دارد بلکه در ذهنم ماندگار خواهد ماند. با آنچه که از او می شناسم نام او پرآوازه تر و ماندگارتر از آنچه که نوشتم خواهد شد.

کسانی در زندگیم بوده اند که احترام مرا به خود برانگیخته اند. کسانی که چیزی داشتند که من از آنها آموختم یا کسانی که نوع احساسم به آنها مایه تغییرات بزرگی در زندگی من شد. به نظر من جامعه در هر موضوعی از دو گروه تشکیل شده است: یکی ۵ درصد پیشرو و دیگری ۹۵ درصد پیروِ گروه پیشرو. کسی نمی تواند در تمام موضوعات دنیا جزو گروه پیشرو باشد اما حداقل برای یک شاخه امکان پذیر است. تعریف خوشبختی گروه اول با گروه دوم تفاوت دارد. گروه اول از کلنجار رفتن با مسائل (Challenge) لذت می برند و گروه دوم زندگی آرام را خوشبختی می نامند. این تصمیم شخصی آدمهاست که بخواهند در هر قسمت از مسائل زندگی جزو کدام گروه باشند. این گروه پیشرو هستند که جامعه را متحول می کنند٬ قبل از رسیدن به نتیجه حس انتقاد گروه پیرو را بر می انگیزند و بعد از پیروزی حس احترام آنها را. آنها جاودان خواهند شد.

هیچ فکر کرده اید کسانی که لبه های علم را پیش می برند چه حسی دارند و چگونه می اندیشند؟

---
مرتبط

+ نوشته شده در Thu 30 Aug 2007 - نگارنده بابک |