اینجا برگ ها زرد می شوند٬ می ریزند سپس خشک می شوند.
سرانجام برگ های هر جایی خشکی و زردی و ریزش است. تنها تفاوت در ترتیب شان است.
--
۱- Taking Chances - Celine Dion
۲- برای مقیمان آمریکا:واکسن انفلوانزا یادتان نرود
معمولاً ایرانی ها خودشان را آدمهای "دقیقه نود" می دانند. قبل از آمدنم به آمریکا تصورم این بود که اینجا همه چیز مرتب و برنامه ریزی شده است. اما در مشاهداتم از سطح دانشجوی سال اول کالج گرفته تا سال آخر دکترا و حتی استاد دانشگاه، آدمهای "ثانیه آخر" دیدم. تعداد این افراد در سطوح بالاتر علمی کمتر از سطوح پایین تر است. اما روشن است که پیشرفت شخصی و اجتماعی بر اساس برنامه ریزی صحیح است.
یکی از مهمترین چیزهایی که باعث می شود یا حرکت نکنیم یا حرکت هایمان ناراحت کننده و بی نتیجه بماند بی برنامگی ست. با برنامه ریزی می توانیم توانایی هایمان را در زمان محدود مدیریت کنیم تا به اهدافمان برسیم. برنامه ریزی بر اساس شخصیت افراد، متفاوت است. برای همین اگر یک برنامه برای یک نفر کارآمد است دلیلی ندارد که آن برنامه برای همه مفید باشد. اگر هم یک نفر با یک روش برنامه ریزی، بخوبی پیشرفت می کند دلیلی بر این نیست که تمام عمر به همان یک روش متکی بماند. سرعت و حجم تغییرات در دنیا به صورت تصاعد هندسی یا لگاریتمی افزایش می یابد و برای هماهنگ شدن با آن به انعطاف پذیری در نوع برنامه ریزی نیاز است. برای همین هر چند وقت به مطالعه "برنامه ریزی" می پردازم. بهترین تعریفی که می توانم به روش برنامه ریزی خودم بدهم "حرکت موازی و معکوس" ست.
بعد از گذر از مرحله فکری (مانند هدف یابی و باور) اولین گام عملی تهیه یک قلم و کاغذ است. تجربه کرده ام که اگر برنامه ام را حتی گوشه یک کاغذ پاره بنویسم مفید تر از آن است که آن را یک گوشه ذهنم نگه دارم. یادم هست که جایی خواندم که "ناخواناترین نوشته ها از قویترین حافظه ها ماندگارتر اند". من حتی با سررسید، موبایل، کامپیوتر و اینترنت برای برنامه ریزی راحت نیستم. از اینها فقط برای "یادآوری" کارهای کوچک روزمره مانند پرداخت رسیدهای بانکی، برگشت کتاب به کتابخانه، تماس با فلان شرکت و چیزهایی ازاین دست استفاده می کنم. تکنولوژیهای موجود آن انعطاف پذیری مورد نظر مرا ندارند. وقتی که نیاز دارم برای یک پروژه یا یک هدف اصلی که بیشترین وقت روزانه مرا می گیرد برنامه ریزی کنم همان قلم و کاغذ بهترین وسیله ها هستند. یک علت استفاده از آنها امکان ترسیم روی کاغذ است. "حافظه تصویری" من قوی ست بطوریکه همزمان با حرف زدن حتی کلمات را هم تجسم می کنم. برای همین اول جایی که هستم و جایی که می خواهم باشم را روی کاغذ می کشم. برنامه ریزی و حرکت مثل ساختن یک پل معلق روی یک دره است. یعنی دانستن موقعیت محیطی و توانایی های شخصی موجود، مواد و توانایی های لازم برای شروع، کسب مهارتهای بیشتر در حین حرکت و زمان لازم برای رسیدن به هدف مهم هستند. اینها را هم روی کاغذ ترسیم می کنم. این به من کمک می کند که نقاط ضعف و قوت خودم را تشخیص دهم. بعبارت دیگر یک مدل حل مسئله را ترسیم می کنم. معمولاً بعد از کشیدن چنین مدلی امکان "جا خالی کردن" وجود دارد چون به نظر می رسد که همه چیز - به خصوص مشکلات - بزرگتر از تصور ذهنی ما هستند. اما همین جا بهترین نقطه استفاده کاربردی از اعتماد به نفس و قدرت ریسک پذیری ست. یعنی جایی برای تمرکز روی مهارت ها و موفقیت های موجود و یا کسب مهارتهای جدید در زمان پیش ِ رو ست. واقعیت این است که همه قسمتهای زندگی پر از مسائل اینچنینی هستند که به جای اجتناب از آنها و یا دور زدنشان بهتر است حل شان کنیم. وقتی که چنین مدل کلی به درستی ترسیم شود، بعضی عناصر را بشدت وابسته به یکدیگر می یابیم و بعضی دیگر را با وابستگی کمتر. به بیان دیگر، گاهی نیاز است که به ترتیب از نقاط B و C عبور کنیم تا از A به D برسیم (روش سری). اما در شرایطی که B و D برای حل یک مسئله کافی باشند و ما در نقاط A و C باشیم، حرکت از A به B مستقل از حرکت C به D است. برای همین این دو حرکت را می توان موازی انجام داد. حرکت موازی برای من گونه ای تنوع در برنامه ریزی هم هست. مثلاً وقتی که برای دانشگاههای آمریکا اقدام می کردم، تقویت زبانم یک برنامه موازی با مکاتبه با اساتید بود و البته همزمان با آنها کارهای آزاد کردن مدرک و ترجمه و چاپ مقاله را انجام می دادم.
مهمترین مسئله در برنامه ریزی زمان است. موفقیت در صورتی بدست می آید که از توانایی های اولیه برای افزایش مهارتهای دیگر و حرکت در محدوده زمان استفاده کنیم. به بیان دیگر برنامه ریزی به تشخیص سرعت پیشرفت بستگی دارد که بخصوص در مورد برنامه ها یا کارهایی که تا به حال انجام نداده ایم بسیار مهم است. ساده ترین و بهترین روشی ست که برای تشخیص سرعت یافته ام انجام دادن قسمتی از کار در زمان کوتاه است. گاهی که یک پروژه از عناصر اصلی زیادی تشکیل شده است، میزان سرعت خودم را در هر کدام از این عناصر تعیین می کنم 1. این سرعت بر حسب میزان مهارتهای اولیه، میزان کسب و حفظ مهارتهای بدست آمده در حین حرکت، مشکلات موجود، و میزان درستی روش حرکت انتخاب شده متفاوت است. یک دلیل اشاره به این عوامل این است که اگر در سرعت تغییراتی ایجاد شد بدانیم که چه عواملی را دوباره مدیریت کنیم.
همان گونه که عنوان هر پست وبلاگ را بعد از اتمام نوشتن آن انتخاب می کنم یا عنوان و خلاصه مقاله ها را بعد از تمام کردن کل مقاله اضافه می کنم، زمان بندی عناصر یک برنامه یا کار را هم به همین صورت از آخر به اول (معکوس) تعیین می کنم. یعنی اول معلوم می کنم که در چه زمانی به هدفم برسم. بعد تعیین می کنم که تا چه زمانی به یک مرحله قبل از هدف برسم و همینطور تا اینکه به نقطه آغاز برسم. از طرف دیگر با تعیین مهلت (deadline) برای هر مرحله، انرژی و مسولیت لازم برای حرکت را به دست می آورم. به تجربه فهمیده ام که سرعت من نسبت به آنچه که می سنجم 20 تا 30 درصد کندتر می شود که آن را هم در برنامه ریزی در نظر می گیرم. اما وقتی که کار را انجام می دهم سعی می کنم که خودم را به سرعت اولیه "مطالعه آزمایشی" مقید بدانم. به گمان من این کاهش سرعت، طبیعی ست و بخاطر مشکلات پیش بینی نشده حین کار پیش می آید. آنها که با مسائل مالی و کسب و کار ارتباط دارند می دانند که درصد مشابهی تحت عنوان "هزینه سرریز" (یا هزینه های پیش بینی نشده) وجود دارد که باید در پروژه ها در نظر گرفت.
یک سال قبل از آمدنم به آمریکا، تصمیم گرفتم که برای یکی از شغل های یکی از بخش های سازمان ملل در ایران تقاضا بدهم2. پستی که من برای آن تقاضا داده بودم، چیز ساده ای بود. بیشتر تمایل داشتم که فضا و افراد داخل سازمان را تجربه کنم. بعد از پر کردن CV، تماس گرفتند که از میان تقاضا کننده ها مرا با حدود پانزده نفر دیگر انتخاب کرده اند که باید در امتحان کتبی و بعد مصاحبه شرکت کنیم. اما گفتند که چون برای یک پست بالاتر (پایش و ارزیابی، 3Monitoring and Evaluation) به افراد شرکت کننده بیشتری نیاز داشتند مرا در آن گروه گذاشته اند. گرچه بخاطر وجود افراد با تجربه تر نتوانستم آن شغل را بدست آورم اما باعث شد که مطالعات یکتا و گرانبهایی در این مورد انجام دهم. خلاصه مطلب این است که "از چه فاکتورها و نشانه هایی برای بررسی کارآمدی یک سیستم حین حرکت (پایش) و در پایان (ارزیابی) استفاده شود". از آن پس، از آموخته هایم جهت پایش و ارزیابی پیشرفت برنامه هایم استفاده کردم. یعنی هر چند وقت یکبار میزان پیشرفتم را نسبت به برنامۀ ریخته شده می سنجم و عواملی که باعث کندی حرکت شدند را تعیین می کنم. به این ترتیب گرچه شاید برنامه را بصورت "ایده آل" به پایان نرسانم اما در آن موفق خواهم بود.
1-در تحقیقات به آن "مطالعه آزمایشی"(Pilot Study, Pilot Experiment) می گوییم.
2- مشاغل سازمان ملل در ایران
3- یک نمونه از Monitoring and Evaluation چاپ شده توسط بانک جهانی
امشب یکی از دوستانم این کلیپ را برایم فرستاد۱ که باعث شد جمله بالا یادم بیاید. خودباوری و قدرت فکر چیزی ست که تا به حال دنیا را عوض کرده است و روی بسیاری از حسابهای -به قول مردم -"منطقی" خط بطلان کشیده است. خیال پردازی ها اگر با تلاش مداوم و برنامه ریزی همراه باشند روزی تبدیل به واقعیت می شوند. گرچه بعضی وقتها غرولند کردن٬ راهی برای خالی شدن از تنش های درونی ست اما مهم این است که چنین رفتارهای منفی (غرولند٬ ناراحتی٬ خشم٬ دلتنگی و غیره) تبدیل به عادت نشوند و روی نوع نگاه مثبت به زندگی اثر نگذارند. بعد از خالی شدن٬ کافی ست که آن جای خالی شده را با چیزی پُر کرد. برای پر کردن هم به "عمل کردن" نیاز است. مهم این است که از یک جا شروع کرد. لازم نیست که این جای آغاز٬ کامل باشد یا بهترین جا باشد. فقط کافی ست جایی باشد که امکان برداشتن قدم بعد از آن مقدور باشد. همین که قدم های بعدی برداشته شوند٬ اصلاحات نیز خودبخود جایشان را به اشکالات می دهند. کافی ست که به نقاط قوت فردی فکر کرد. با هر قدم٬ انگیزه هم قویتر می شود. مثل بچه دار شدن می ماند که هر چه سن نوزاد یا بچه بالاتر می رود دلبستگی پدر و مادر به او هم بیشتر می شود.
سکون وقتی پیش می آید که انگیزه را مقدم بر عمل بدانیم یا فکر کنیم که باید همه چیز آماده باشد تا بشود کاری کرد. مثالهایش فراوان است. مثلاً اغلب مردم می گویند "کار نیست" بدون اینکه برای کار کردن اقدامی کنند یا حتی آن را ایجاد کنند. رشته من در ایران از همانهایی بود که شایع بود بازار کار ندارد. اما خود من از سال آخر لیسانس تا قبل از آمدنم کارهای زیادی انجام دادم. چون ایده ام این بود که "کار ایجاد کردنی ست نه اهدا کردنی٬ باید تن به کار داد". یا آن ایده معروف که بدون سرمایه شخصی نمی شود چیزی تولید کرد را تنها کسانی بی معنا می دانند که برای رسیدن به هدفشان "اقدام" کرده اند و از هیچ٬ همه چیز ساختند. فقط باور کردند که راهی وجود دارد. حتی اگر نمی دانستند آن راه کجاست٬ آنقدر خودشان را به این طرف و آن طرف کوبیدند تا راه را پیدا کردند۲. حالا این "باور" ممکن است در فرهنگهای مختلف و در تعریف لغات هر فرد٬ متفاوت باشد: ایمان٬ ندای قلب٬ توکل به خدا٬ باور مذهبی٬ باور به خود٬ باور به ماوراء٬ اثبات خویش٬ نیروی کارما٬ امید٬ اصول روانشناسی... اما مفهوم همه یکی ست. این همان مفهومی ست که باعث می شود با مشکلات دست و پنجه نرم کنیم٬ تغییری ایجاد کنیم و مهمتر از همه اصول جدیدی را پایه ریزی کنیم.
* برداشت از کتابهای "قدرت تمرکز" و "بازسازی اعتماد به نفس"
۱مصاحبه در CCTV
۲ انیمیشن "آزادی" از Bruno Bozzetto
صبح که ایمیل دانشگاهی ام را باز می کنم با پیغام مهم حراست دانشگاه۱ مواجه می شوم. یک ایمیل طولانی ست که اولش التماس می کند که حتماً وقت بگذاریم و این پیغام مهم را بخوانیم. این ترم صبح که می روم دانشگاه معمولاً ساعت ۱۰-۱۱ شب به خانه بر می گردم و فرصت ندارم از محیط اطرافم خبردار شوم. ایمیل نوشته که طی یک هفته گذشته٬ چهار فقره جرم و جنایت در محیط دانشگاه اتفاق افتاده است و یک مقدار از مسولیت و برنامه های کوتاه مدت و بلند مدت خودشان می گوید و یک مقدار هم تاکید می کند به مسولیت دانشجویان و اساتید که مراقب خودشان باشند. مسئله دانشگاهی که وسط شهر باشد و اطرافش نرده نداشته باشد همین است. حراست دانشگاه اصرار می کند که یک مقدار کوچک جرم و جنایت در چنین دانشگاهی در چنین شهری طبیعی ست! بعد توصیه می کند که دانشجویان یک مقدار آن فرهنگ آمریکایی که وقتی از دری می گذرند آن را برای نفر پشت سری باز نگه می دارند٬ صرفنظر کنند. می گوید هر کس که اجازه ورود به ساختمانی را داشته باشد٬ کارتش فعال است و خودش می تواند وارد شود. بعد می گوید اگر کسی خواست وارد شود با مهربانی بپرسید "می توانم بپرسم کسی که کارش دارید نامش چیست؟ می توانم به او بگویم که بیاید و شما را همراهی کند". اصرار می کند که وقتی که هدفون به گوش می گذارید و موسیقی گوش می دهید یا با تلفن صحبت می کنید هواستان از محیط اطراف کم می شود. بعد توصیه می کند که با اعتماد به نفس و محکم راه بروید و اگر کسی به بهانه پرسیدن آدرس٬ روشن کردن سیگار یا هر چیز دیگر به شما نزدیک شد تا مکالمه ای را آغار کند شما درگیر مکالمه نشوید. آخرش هم می گوید "محیط دانشگاه امن است فقط بیشتر مراقب باشید"!
ظهر بیرون می روم تا ناهاری بخورم. در راه به مردم نگاه می کنم٬ به همه چند ده هزار دانشجو و استاد و کارمندی که مثل من امروز صبح این پیغام را گرفته اند. به این فکر می کنم که اگر همه اینها بخواهند همه این توصیه ها را گوش بدهند٬ چقدر این فرهنگشان عوض می شود. آن وقت چیزی که از یک فرد به فرد دیگر تلقین می شود این است که "به تو اعتماد ندارم". یاد حریم خصوصی می افتم که همین یک هفته پیش نوشتم. وقتی صداقت نباشد اعتمادی نخواهد بود. وقتی اعتماد نباشد شناخت واقعی صورت نخواهد گرفت. وقتی شناخت نباشد صمیمیت پیش نمی آید. وقتی صمیمیت نباشد عشقی پیش نمی آید. بی عشق و علاقه٬ اعتمادی نخواهد بود.
بعضی وقتها به همین دلیل امنیت و بخاطر اینکه خسته می شوم از توضیح در مورد چهره مثبت ایران و اتفاقاتش به این آمریکایی ها٬۲ دلم می خواهد بارم را ببندم و به کانادا بروم. آن وقت دیگر رفت و آمدنم بین کانادا و ایران راحتتر خواهد شد. اینقدر ایرانی هم آنجا هست که مثل اینجا اگر بگویم ایرانی ام٬ کسی ابرو بالا نمی اندازد! خود آمریکایی ها از رایگان بودن بیمه کانادا خوششان می آید و آمار پایین تر جرم و جنایت نسبت به اینجا. اگر نشد که بروم کانادا٬ تمام تلاشم را می کنم که در این شهر و در هیچ جای این قسمت آمریکا نمانم چون حداقل با شخصیت من هماهنگی ندارد. از طرف دیگر محافظه کاری اینها با روح ماجراجوی من سازگاری ندارد. دوست دارم جایی باشم که اعتماد متقابلی با محیط و آدمهای اطرافم داشته باشم.
۱- واژه بهتر و آشناتری برای Safety and Security پیدا نکردم.
۲- مدیا (رادیو و تلویزیون) اینجا تصویر مثبتی از ایران نشان نمی دهد. بیشتر آمریکایی ها هم - برعکس ملت ما- هر چه که مدیا بگوید باور می کنند.
بعضی چیزها را بلافاصله همان موقع که تغییر محیط می دهیم می فهمیم. چیزهایی هم هستند که بعد از گذر زمان درک می کنیم. آن اوایل فکر می کردم آمریکایی ها اصلاً به حریم خصوصی دیگران توجه نمی کنند و آن چیزهایی که برای ما مهم است برای اینها مهم نیست. اما بعدها فهمیدم که آنها هم به چیزهای خصوصی اهمیت می دهند. حداقل این چیزی بوده است که در شهری که زندگی می کنم تجربه کرده ام. تفاوت ما با اینها این است که ما اول وارد حریم خصوصی دیگران می شویم تا با آنها صمیمی شویم اما اینجا مردم اول با هم صمیمی می شوند و بعد وارد حریم خصوصی می شوند.
یک مثال ساده آن٬ میزان فاصله حریم فیزیکی و نوع تماسی ست که مردم با یکدیگر ایجاد می کنند. در حالیکه حریم خصوصی در ایران چیزی حدود سی سانتیمتر است٬ این اندازه در اینجا بیشتر از پنجاه سانتیمتر می شود ۱. البته تراکم جمعیت٬ فرهنگ افراد و چیزهای دیگری در این اندازه مهم هستند. آن به هم چسبیدن در اتوبوسهای ایران در اینجا به نوعی ناراحتی ست. به همین نسبت٬ نوع ارتباطات فیزیکی که در ایران هست مانند دست دادن با هر سلام٬ دست روی شانه هم انداختن٬ بغل کردن٬ رو بوسی کردن٬ پشت شانه زدن (tapping)٬ دوستانه کتک زدن٬ خودکار از جیب طرف برداشتن و حتی جنس لباس طرف را بررسی کردن به نوعی وارد شدن به محدوده فیزیکی افراد و بیشتر به منظور ایجاد رابطه صمیمانه تر روانی است. اما در اینجا بیشتر روابط فیزیکی -نه همه آنها (!)- نتیجه رابطه صمیمانه است. شاید به همین دلیل است که سوالهایی که در فرهنگ ما خیلی زود به آنهاپرداخته می شوند٬ در اینجا خیلی دیر پرسیده می شوند.
۱ این اعداد٬ تقریب شخصی خودم هستند.