بخاطر به تعویق افتادن چند کار با اولویت کمتر معذرت میخواهم. دلیل منطقاش با دلیل غیبت انار یکی ست. اگر وبلاگش را تا به حال نخواندهاید بد نیست که به آن سرکی بکشید. نوشتههای صادق و روان دخترانهاش همراه با مثبتاندیشی و تلاش و مطالعهاش زندگی یک فرد عادی ولی پویا را نشان میدهد. آنقدر صادق است که به هر نوشته یا رفتارش میتوانید کلی خرده بگیرید. اما از معدود آدمهایی ست که خردهگیریها هم قویترش میکنند. اگر روزی جامعه زنان به او جایزهای بدهد تعجب نخواهم کرد*.
استاد راهنمایم قسمتی از یک پروژه نیمه کاره را به من واگذار کرده تا پروژه را نجات دهم. نتایج کار باید تا یک سال دیگر درآیند. برای همین حداقل تا یک سال تدریس نخواهم کرد. اما باید در مورد پروژه مطالعه کنم تا زودتر کار را شروع کنم. از طرف دیگر یک دانشجوی سال دوم ایرانی هم تصمیم گرفت پروژه تحقیقاتیاش را در آزمایشگاه ما کار کند و استادم راهنمایی او را به من واگذار کرد. یعنی عملاً باید دو پروژه را کار کنم. همه اینها همان اولویتهای اولیهای هستند که گفتم. بخصوص در مورد پروژه خودم هنوز در حال کسب اطلاعات هستم تا به حدی برسد که روی پروژه مسلط باشم. اول هر پروژهای سخت است.
برای مدت طولانی یک مزاحم آمریکایی در اتاقم داشتم. اگر یک سری اصول را رعایت میکرد باهم مشکلی نداشتیم. اما در یک اتاق سی متری حریمها خیلی زود با هم قاطی میشوند. دوستش هم نداشتم. اینکه هر وقت دلش بخواهد سر و صدا کند، از خواب بیدارم کند، به هر سوراخ سمبهای سرک بکشد، تمیز هم نباشد و با این همه به حریم خصوصی من احترامی نگذارد برای من قابل قبول نبود. خیلی تلاش کردم که به صورت مسالمت آمیز و بی دعوا و شر بیرونش کنم اما نشد. من هم به صاحبخانهام گفتم و راه چاره خواستم. یک راه برایش نگذاشتم و آن هم راه کمد لباسی بود. دو روز بعد که به خانه آمدم پای کمد لباسی در تله موش افتاده بود! حالا از تنهاییام لذت میبرم.
* خانمهای وبلاگ نویس زیادی می شناسم که به نظرم آنها هم باید چنین جایزه ای بگیرند.
چهار-پنج ساعت از سال ۲۰۰۸ گذشته است. باد شدیدی هم میوزد. تغییر سال جدید برای من از چند هفته قبل از آن شروع شد. از زمانی که از مسافرت برگشتم. استاد راهنمایم تصمیم گرفت که یک پروژه جدید نیمه کاره را به من واگذار کند. بعد هم تصمیم گرفت که راهنمایی یکی از دانشجویان لیسانس را من به عهده بگیرم. تدارک مقدمات همه اینها آن قدر وقتگیر است که حتی نگارش آن سفرنامه هم هنوز تمام نشده است. همه آن کارهای ریز و درشت و قولهای در نوبت مانده و آن جمع و جور کردن کارهای سال گذشته زمانی بیشتر از یک پروژه بزرگ را میطلبد.
نیمه شب هم در آن ثانیههای آخر با دانشجویان دانشگاه در سالنی جمع بودیم. آخر سال پیش را نه چندان خوش به بحث کردن در موضوعی نه چندان مهم گذراندم. فکر میکردم که وقتی پای نگاه شخصی در پیش باشد چقدر مفاهیم تحت تأثیر قرار میگیرند. مفهوم نظر گروه با نظر "رهبری" نماینده گروه چه راحت ترکیب میشود. فکر میکردم که نگاه به "هویت" چقدر برای هر کس فرق میکند. همه به فلسفه و تاریخچه و مفهوم کلمات علاقه ندارند یا اصلاً اهمیت نمیدهند. بیشترش از مطالعه اندک است و از تک بعدی نگاه کردن. گاهی حتی بحث کردن هم فایدهای ندارد. یعنی برای من خسته کننده است. زمانم را میتوانم به کارهای بهتر و مفیدتری سپری کنم. گاهی برای دیگران "برنده" بودن مهمتر از تحلیلگر بودن و حل مشکلات است. اما هرچه کرد نتوانست "والد"م را به قلاب بیندازد!
از پر حرفی بینتیجه گلویم خشک خشک بود که فقط شماره سال عوض شد. یک سال دیگر برای آمریکاییها یعنی "اهداف" جدید. اینها موقع روز Thanksgiving به گذشته و سالی که گذشت فکر میکنند، موقع کریسمس (۲۵ دسامبر) به اهداف جدیدشان فکر میکنند و روز سال نو آن شور و شوق را در خود ایجاد میکنند که "اهدافشان را شروع کنند". البته اینها تعریفهای استاد راهنمایم است. برای هر خانواده و فرهنگی حتی در خود آمریکا فرق میکند. اینطور نیست که در خانه هر کسی یک درخت کریسمس باشد و کادوی کریسمس. غیر مذهبیهایشان اغلب چنین کاری نمیکنند.
وقتی که به خانه رسیدم به همه دقایق آخر سال گذشته و بحثها فکر کردم و حتی به اهدافی که برای آنها یک سال تلاش کردم. در هدفهای شخصی موفقتر بودم تا اهداف اجتماعی. چون نسبت به خودم شناخت بهتری و مسولیت پذیری بیشتری داشتهام تا نسبت به دیگران. یا شاید بهتر باشد بگویم توقعات و اهداف اجتماعیام بالاتر بودهاند تا توقعات و اهداف شخصیام. این بحث آخر سال باعث شد که به این فکر بیفتم که تواناییهای شخصیام را بیشتر پرورش دهم تا مهارت لازم برای دستیابی به اهداف اجتماعی را کسب کنم. با این حال دستیابی به بعضی چیزها برایم کمرنگ تر شدهاند. همین بحث باعث شد فکر کنم که جدایی جغرافیایی باعث جدایی اجتماعی میشود. مسئله این نیست که چه کسی با دیگری چه فرقی دارد بلکه مهمتر این است که حتی جهت حرکت و تغییرات یک نفر در اینجا با کسی در جای دیگر تفاوت دارد. جهانی شدن چه خوب است که حداقل باعث میشود بشنویم، بخوانیم یا ببینیم که دیگران چگونه فکر میکنند. در تماس دائم بودن باعث میشود که کل یک سیستم به پیش برود. سخت است که افراد اینقدر در گروه (غار) خود باقی بمانند که وقتی جایی بحثی یا گفتگویی میشود از نوع نگاه هم شوکه شوند. انگار قسمت عمده سال پیش، مقدمهای بود برای رسیدن به همان یک ساعت آخر که مرا از قید و بند به بعضی اهداف دور و دراز (یا شاید ایدهآل) جدا کند. اینگونه آزادی فکری خودش موهبتی ست.
این سالی که میآید به احتمال زیاد با تغییراتی در این وبلاگ هم همراه خواهد شد. شاید به جای دیگری "وبلاگ کشی" کنم که خبرتان خواهم کرد. هنوز با وجود کارهای فراوان در حال مطالعه برای یافتن "محله نو" هستم. بخاطر بعضی امکانات و برخی اتفاقات وبلاگی و برای آموختن چیزهای نو این تصمیم را گرفتم. برای من نوشتههایم چه بر کاغذ و چه اینجا ارزشمند هستند. از معدود چیزهایی هستند که نمیخواهم از دستشان بدهم.
آنها که در پست کمیاب و پربار بحث میکردند تا سه-چهار روز دیگر بحث را دوباره شروع میکنیم. قصدم این است که تا قبل از رفتن به وبلاگ جدید، ایدههایی به دستم بیاید.
خیلیها در طی این مدت از اینکه "من" کی هستم پرسیدهاند. "من" خیلی با شناخته شدن میانه خوبی ندارم. بعضی خوانندگان اینجا از دوستان و نزدیکان من هستند و چند نفری هم من را در این حد که کجا هستم، چه میخوانم و غیره میشناسند. اما گمان میکنم خوانندگان با "من" اینجا لذت بیشتری میبرند تا با آن من که برخی به دنبالش بودند و یافتند. "من" اینگونه راحتتر مینویسم. حرفهای خصوصیام برای دفتر خاطراتم است، درس و تحقیقم برای مقالات و کنگرهها و کنفرانسها و آنچه که "در امریکا" میبینم برای اینجا و شما.