چقدر لذت بخش است که دو نفر از دو جای مختلف زمین٬ با دو فرهنگ متفاوت٬ با دو سابقه زندگی متفاوت٬ با دو نژاد متفاوت و دو رشته تحصیلی متفاوت بتوانند ساعتها در مورد چیزی مثل فلسفه زندگی٬ نگاه به زندگی یا روش زندگی با هم صحبت کنند و همدیگر را بفهمند. چقدر احساس خوبی در انسان بوجود می آید وقتی که دو نفر به این وسیله لحظات و طرز فکر را با هم تقسیم می کنند. گرچه هیچ دلیلی ندارد که چون یک ایرانی و یک آمریکایی خیلی شبیه به هم فکر می کنند٬ پس حتماً طرز فکرشان درست باشد. اما حداقل این خصوصیت را دارد که فکر نمی کنند تنها هستند٬ می دانند که یک نفر دیگر هم هست که خیلی شبیه فکر می کند حتی اگر از یک جای دیگر دنیا باشد. گاهی همان سؤال و جوابها باعث رشد آدمی می شود. فرصت نیست که بگویم چه عمقی دارد!
اما به نظر من یکی از چیزهایی که باعث می شود نهایتاً دو آدم شبیه به هم فکر کنند٬ یک جور "جهان وطنی"(Cosmopolitan) فکر کردن است. یعنی اینکه به زبان جهانی صحبت کردن٬ در سطح جهانی مطالعه کردن٬ در سطح جهانی تجربه کردن٬ به فکر منافع جهانی بودن٬ با همه دوست بودن. اگر آدمهایی از قبایل و نژادهای مختلف می توانند در یک شهر بزرگ در کنار هم زندگی کنند٬ پس این امکان در حد وسیع تر هم وجود دارد. نیاز به فکر کردن به ابهت کلمه "جهان" و انجام دادن کارهای سخت نیست. معنی اش بیشتر یک نگرش دوستانه نسبت به کل جهان است. حتی با وجود مرزهای حقیقی٬ خارج از آنها فکر کردن است. نیازی هم به از دست دادن هویت نیست٬ بلکه داشتن یک نگاه دیگر علاوه بر نگاه قبلی به زندگی ست.
مهم نیست که آدم در یک جای تازه از قبل چند تا دوست می شناسد٬ مهم این است که چقدر مهارت دارد که بتواند دوستانی برای خود پیدا کند. مهم نیست که چقدر آنجا را می شناسد٬ مهم این است که چقدر مهارت دارد که جای جدید را کشف کند. مهم نیست که چقدر برای رسیدن به هدف سختی می کشد٬ مهم این است که چه مهارتهایی برای غلبه بر سختی ها و دستیابی به اهداف پیدا می کند. زندگی آینده زندگی "داشته ها" نیست٬ زندگی "مهارت ها"ست. اما همه اینها به چیز مهمتری نیاز دارد و آن "انگیزه" ای ست که قالب ها و قفس ها را بشکند. به انسانی که "جهان وطنی" فکر کند.