یک چیزی که خوشم می آید این است که آموزش را حتی برای چیزهای بسیار ابتدایی شرط اول قرار می دهند. یادم هست کشور خودمان که بودم٬ تا می پرسیدم "خب! چطور شروع کنم؟" جواب در اغلب موارد این بود که "از یک جایی شروع کن..."! چیزی هم که آخر از همه به سراغش می رفتیم "دفترچه راهنما" بود. ظاهراً مردم خوششان می آید که به خاطر برچسب "باهوش بودن" هم که شده روش استفاده از چیزی یا مراحل لازم را خودشان کشف کنند. گرچه به نظر من خیلی هم بد نیست، چون واقعاً باعث می شود تا کمی خلاق تر و با دل و جرأت تر شوند، اما وقتشان گرفته می شود و به همان خوبی که بقیه تجربه کرده اند و نوشته اند، نمی شود. روش برخورد ایرانی ها این است که به بقیه یک برگه سفید و یک قلم بدهند و بگویند: "ما از نقشه خبر نداریم٬ وظیفه شما این است که تا آخر راه بروید و نقشه را هم ترسیم کنید!" بعدش هم نقشه را دور می اندازند و از نفر بعدی می خواهند که همین کار را تکرار کند. واقعاً در ایران چقدر تز تکراری انجام شده یا در حال انجام است؟!
برای اینکه ترم دیگر تدریس کنم٬ این ترم کلاسی گرفته ام که روش تدریس در دانشگاههای امریکا را آموزش می دهند. یکی از چیزهای بسیار جالبی که در این کلاس یاد گرفتم این بود که به روشی که هم زبانانم با هم حرف می زنند٬ در اینجا حرف نمی زنند! اوایل که آمده بودم فکر می کردم که گاهی آمریکایی ها از حرفهایم گیج می شدند بخاطر این که لهجه٬ تلفظ یا استرس کلماتی که بکار می بردم اشکال داشت. اما بعداً فهمیدم که بیشتر بخاطر ساختار و سازماندهی جملاتم بوده است. من هم عادت داشتم که به روش غالب ایرانی ها –مخصوصاً تحصیل کرده هایشان- تا سؤالی می پرسیدند٬ با سیاست جواب بدهم. یعنی ترجیحاً از جنبه های مختلف مثبت و منفی یک موضوع صحبت کنم تا اینکه یک جواب صریح بدهم.
اما انتقال مفهوم به روش ایرانی٬ امریکایی ها را کاملاً گیج می کند بطوریکه گمان می کنند که شنونده اصلاً سؤال را نفهمیده است. این به چیزی بر می گردد که من به آن " گفتگوی پیش فرض" (default conversation) می گویم. این را در اولین برخوردها در هر جای یک کشور غریبه می توان یافت. یعنی اینکه در هر جایی یک سری مکالمات تعریف شده وجود دارد و در طی برخورد طولانی همه با آن آشنا شده اند. حرفهایی که تا گوینده اولش را بگوید، شنونده تا آخرش را می خواند و شاید بخاطر همین گاهی خیلی گنگ و تند ادا می شود. مثلاً در ایران می توان انتظار داشت که فروشنده بگوید:
بذارم تو کیسه؟
امری باشه؟
پول خرد ندارم، آدامس بدم یا شکلات؟!
نوشابه چی می خواید... فقط دوغ داریم؟!
نوشابه گرمه... بدم؟
اما در فروشگاه امریکا چیزهایی که سوال می شود اینهاست:
Anything else?
Do you need a bag?
Do you want cash back?
Do you pay it in cash or by credit?
Do you have a CVS/Giant Eagle/Kroger/… card?
یا یک چیز خیلی جالب تر که تا مدتها من به آن می خندیدم این که اگر بگویید چایی (tea) می خواهید، خواهند پرسید که چه نوع چایی می خواهید؟! ذهنیت ما این است که چایی یک نوع بیشتر ندارد آن هم "چایی" ست فقط مارک های تجاری آن فرق دارد، اما در اینجا tea به معنی هر نوع جوشانده گیاهی ست.
خلاصه اینکه در هر گفتگویی قالب مکالمه مشخص است. تقریباً آخرهای نوشتن این متن بودن که به این مطلب برخوردم که زبان پیچیدگی های زیادی دارد. این قالب بسیار ظریف است و جدا از مفهوم، به مدیریت یا ساختار گفتگو هم بر می گردد. تجربیات بیشترم در این کلاس نشان داد که در امریکا اول باید جواب را صریح داد٬ بعد توضیحات را به آن اضافه کرد. اصولاً ساختار تفکر امریکایی ها از روی نقشه یا طرح است. یک نوع نظم یا سازماندهی دارند که به همه نقاط زندگی شان نفوذ کرده است٬ حتی زبانشان. توقع دارند که اول بدانند که کجا قرار دارند، بعد راههای بعدی را بپیمایند. حتی در تدریس تأکید زیادی می کنند که همیشه به دانشجو یادآوری شود که در کجای برنامه درسی قرار دارد٬ در غیر این صورت به راحتی گم خواهد شد! گرچه به نظر می رسد که آدم باهوش نباید این طور باشد. اما در حقیقت به جای اینکه وقت گرانبهایشان را صرف تجربه کردن کنند و ثابت کنند که چقدر باهوش هستند، صرف یافتن راه های جدید می کنند، به این ترتیب ثابت می کنند که خلاق هم هستند.