تبليغاتX
در امريکا - روز نخست

 امروز اولین بار بود که درس می دادم. اول خودم خواستم که یک کلاس خیلی ابتدایی درس بدهم تا وقت کافی برای انجام تحقیقات خودم داشته باشم. اما به دلیلی که هنوز برایم نامشخص است دوهفته پیش، پنج دقیقه قبل از شروع جلسه انتخاب ساعت کلاس های درس، از من خواستند که به جلسه دیگری بروم که درس مربوطه دو سطح بالاتر از چیزی بود که خودم خواسته بودم. به این ترتیب وقت بیشتری باید صرف کنم یعنی برای هر سری از کلاس ها یک روز باید آزمایشگاه درس بدهم و یک روز دیگر مروری داشته باشم روی مطالبی که استاد درس ارائه می دهد. اما چیزی که برایم بسیار جالب بود این بود که وقتی از دانشجویان خواستم که روی کارت ها، مشخصات و اهداف خودشان را بنویسند، اغلب آنها اهداف سطح بالایی را انتخاب کرده بودند. تعدادی از آنها هم از قبل رشته تحصیل خود را در رشته های نزدیک انتخاب کرده بودند. فکر می کنم چیزی که توجه آنها را جلب کرده بود این حرف من بود که: " بیاید با علم خوش باشیم!" (…Let’s have fun with science…) . یکی از دلایلی که این عبارت را بکار بردم این بود که توجـه کرده بودم که برای آمریکایی ها بسـیار مهـم است که در زنـدگی "خـوش باشـند" (having fun)! تجربیات شخصی خودم حتی در ایران بر من ثابت کرده بود که ایجاد "انگیزه"، خود بخود فرد را به پیش می برد. فکر می کنم به اندازه کافی تجربه دارم که به دانشجویانم نشان دهم که چگونه واقعاً با علم خوش باشیم. حتی وقتی که در مورد ایمنی در آزمایشگاه توضیح می دادم تأکید می کردم که این محدودیت ها و قوانین از اینجاست که اول نسبت به خودشان ارزش و احترام قائل باشند، بعد نسبت به آنچه که با آن کار می کنند. به هر صورت که روز جالبی بود اما خسته تر از آنم که تجربیات امروز را یکجا بنویسم.

 اما دو اتفاق دیگر، امروز را متفاوت کرده بود. اول اینکه توی برگشتن از کلاس درس به دپارتمان خودم از جلوی کتابخانه اصلی دانشگاه رد شدم که مدتی ست بخاطر طرح توسعه آن را بسته اند و در حال تخریب قسمت هایی از آن اند. اما جالب این بود که دانشجویان روی چمن ها نشسته بودند و به تخریب ساختمان نگاه می کردند؛ چیزی که هرگز در ایران ندیده بودم تماشای تخریب یک ساختمان بود. فکر کردم که شاید یک علت آن، نادر بودن این اتفاق باشد چون اغلب خانه ها و ساختمان ها قدمتی دیرینه دارند. زندگی کردن در یک خانه ساخته شده در 100 سال پیش چیز عجیبی نیست. شاید یک علت دیگر هم نظاره گر بودن بر توسعه ساختمانی ست که شاید تا 200 سال دیگر هیچ تغییری در آن صورت نگیرد.

 به دپارتمان که رسیدم، اساتید و دانشجویان را خوشحال و ذوق زده دیدم از شیرینی و شکلات هایی که به مناسبت نوروز در دفتر دپارتمان گذاشته بودم (و البته چیزی از ته آن باقی نمانده بود). کنار شیرینی و شکلات ها نوشته بودم: "بفرمایید! به مناسبت سال نو پارسی". یکی از جالب ترین برخوردها این بود که یکی از دانشجویان سال بالا که اصالتاً از آمریکای جنوبی بود و هر وقت که سلامش می کردم جواب سلام نمی داد، این دفعه تا مرا دید بلند گفت: "سال نو مبارک!" همان طور که در پست قبلی گفتم به گونه ای باور داشتم که شریک کردن آمریکایی ها در جشن نوروز ایرانی، روی آنها تأثیر خواهد گذاشت. یکی دیگر از دوستانم که به صورتی مشابه - و البته فعالانه تر- اساتید دپارتمان خودش را در این خوشی شریک کرده بود عکس العملی مشابه دیده بود. فکر کنم که برای سال دیگر یک برنامه مفصل تر تدارک ببینیم.

 اولین چیز برای به واقعیت رساندن یک رویا این است که "باور" داشته باشیم که با "تلاش" روزی رویایمان جامه رنگین واقعیت را به تن خواهد کرد. برای پیروز بودن قبل از هر چیز به "خودمان" نیاز داریم؛ به باور به خودمان نیاز داریم، به پذیرفتن خودمان با تمام "نقص" هایی که داریم. با انکار نقص، قدمی به سوی "تکامل" بر نخواهیم داشت. بیشتر از "دارایی" های قابل لمس٬ به لمس قسمتی از "خودمان" نیاز داریم که در هیچ جا و در هیچ شرایطی احساس فقر نکند.

+ نوشته شده در Tue 27 Mar 2007 - نگارنده بابک |