تبليغاتX
در امريکا - بچگانه

 این عید هم تمام شد گرچه محیط هم در ماهیت "مراسم" اثر خود را گذاشت. سیزده به در را با آدم های بزرگ، بازی های بچگانه کردیم: وسطی، استپ هوا، هفت سنگ، گل و پوچ... کسی نگفت که چرا بچه شده ایم، کسی هم برای لذت بردن از زندگی مؤاخذه مان نکرد. چون "خودمان" بودیم، بی هیچ ترس و واهمه ای از تصوری که ممکن است در نظر دیگران داشته باشیم. چون در "حال" بودن و لذت بردن از روز سیزده نوروز هدف همه مان بود. چون باور به فردیت مان در جامعه برایمان مهمتر بود تا اجتماعی بودن مان با قربانی کردن فردیت مان. مشترک بودن خصوصیات فردی مان قالب جامعه کوچکمان را می ساخت.

 برای بسیاری از مردم مهم است که بچه هایشان زودتر حرف های "بزرگانه" بزنند. زودتر از سن شان بزرگ شوند و زودتر فیلسوف شوند. گرچه یادم هست که جایی خواندم "چرای کودک کلید فلسفه است". بزرگ تر ها دوست دارند که کوچک ترها زودتر منطقی شوند. اما نمی دانم که چند درصد بزرگ تر ها می دانند که تعریف "منطق" چیست! چند درصدشان به اشتباه به فرزندانشان یاد داده اند که "احساسی" نداشته باشند یا احساس خود را نادیده بگیرند یا سرکوبش کنند؟ چند درصدشان واقعاً به فرزندانشان آموزش داده اند که چگونه منطق و احساس خود را مدیریت کنند؛ در زمان خود بچه باشند و در زمان دیگر منطقی؟! بارها پیش آمده که وقتی کاری را شروع کردم به نظر دیگران غیر منطقی بوده و وقتی که تمامش کردم تحسین همان ها را برانگیخته ام. مطمئنم که نه فقط من، بلکه بسیاری در دنیا هر روز با این مسئله دست به گریبان اند. چند نفر توانسته اند بین منطق و احساس و "خلاقیت" رابطه ای برقرار کنند؟ داشتن قسمتی از تجربه گذشته مان در زندگی در عمیق شدن حس "خوش بودن" موثر است. بارها این حرف ها را گفتم و کسی گوش نکرد. گوشه ای از آمدنم بخاطر باور به همین حرف هایم بود.

 با این حال این مهم نیست که تا به حال چه می دانستیم و چگونه عمل کرده ایم. مهم همین امروز است و اینکه تصمیم بگیریم که از این به بعد چه باشیم. امروز٬ روزیست که می تواند تازه باشد؛ "نوروز" باشد! اگر تا یک سال دیگر جواب سؤالاتی از این دست را بیابیم که در زندگی مان تغییری ایجاد کند، یک سیزده دیگر را هم می توانیم خوش تر از امسال به در کنیم.

+ نوشته شده در Wed 4 Apr 2007 - نگارنده بابک |