فعلاً خوشحالم که با اینکه تازه کار هستم٬ میانگین نمرات میان ترم اولی دانشجویانم ۵٪ بالاتر از متوسط تمام کلاسها شد. برای موقعیت TA ترم تابستانی هم تقاضا دادم. دیروز مسول هماهنگی درس دستی به شانه ام زد و گفت: "میدونی چیه؟! من برای ترم تابستانه به ۳ نفر احتیاج دارم ... و حدس بزن... تصمیم گرفتم تو را برای درس بردارم...". اگر کلاس های درس ارائه شده با کلاس های درس خودم طلاقی نداشته باشد احتمال زیادی دارد که من TA همین درس بشوم. گرچه که درس ساده ای نیست اما تجربه عامل مهمتری ست.
در یکی از کلاسهایم دانشجویان زیاد با هم صحبت می کردند که به همین دلیل جای دانشجویان را عوض کردم (چون دانشجویان کارهای آزمایشگاهی را بصورت گروههای چهار یا پنج نفره انجام می دهند). دانشجویی دارم که در نیروی هوایی کار می کند و از بقیه سن بالاتری دارد. اما نسبت به یادگیری علاقمند است. در جلسات قبلی حالت چهره اش برایم نمایانگر این بود که چندان راضی نیست. یکی از نکات کلیدی مهم در تدریس در آمریکا این است که دانشجو احساس کند که کسی که درس می دهد نسبت به موضوع علاقمند است٬ با دانشجویان دوستانه برخورد می کند و اعتماد به نفس لازم را دارد. این هفته تصمیم گرفتم که ارتباط نزدیکتری با او برقرار کنم بنابراین بعد از کلاس راهم را عوض کردم تا بتوانم گفتگویی با او داشته باشم.
از او پرسیدم: کلاسها چطوراند؟
دانشجو لبخندی زد و سری تکان داد...!
گفتم: منظور از سر تکان دادنت را نمی فهمم... آیا یعنی اینکه خوب است یا نه...؟
گفت: میدونی...؟ مشکلی از تدریس تو نیست اما اگر این دانشجویان خفه شوند تا بشه حرفهای تو رو فهمید مشکلی نخواهد بود... مسئله این است که تعدادی از دانشجویان نسبت به درس علاقمند هستند مثل من و ملیسا (دختری که در بین تمام کلاسها ۹۶٪ نمره را کسب کرد و در کلاس من است)... اما تعدادی هستند که فقط می خواهند از درس نمره را بگیرند... کاریش نمیشه کرد... اینها بچه های احمقی هستند (stupid kids)... بعضی هایشان از این مملکت بیرون نرفته اند٬ بعضی هایشان حتی از این ایالت بیرون نرفته اند... نباید انتظار زیادی از آنها داشته باشی...
پرسیدم: می تونم بپرسم چند سالت است؟
گفت: ... بزودی ۳۶ ساله می شوم... (این دانشجو از من هم بزرگتر بود) اینها بچه اند... اینها از تفاوت فرهنگ ها چیزی حالیشان نمی شود... اغلب آمریکایی ها خودبین و متکبر هستند حتی وقتی که آلمان رفته بودم به من می گفتند که چرا اینقدر متکبرم؟... وقتی که به کویت رفتم یک دوره شک فرهنگی (cultural shock) باید می گذراندیم تا بفهمیم همه جای دنیا مثل آمریکا نیست... این خیلی مهم است و خیلی از اینها (دانشجویان) این چیزها را نمی دانند...
صحبت ما در مورد چیزهای دیگر حدود یک ربعی طول کشید. اما در آخر خوشحال شدم که ناراحتی این دانشجو و عدم رضایتش٬ نه از تدریس من بلکه از رفتار هم کلاسی هایش است.
هنوز فصل بهار در اینجا با زمستان درگیری دارد! گاهی صبح هوا سرد است و بعدازظهر گرم می شود مثل یک روز تابستانی. با این حال عده ای از همین تنوع راضی هستند. یکی از آنها یکی از هم خانه های من است که در کالیفرنیا بزرگ شده اما از هوای شمالی کشور خوشش می آید. همین هم خانه ام می گفت چیز دیگری که خوشش می آید این است که دانشجویان ساکن اینجا از جاهای مختلف دنیا هستند. جالب است که صاحبخانه مان اتاقهای The Thistle Stop (نام خانه) را با قیمتی تقریباً ارزان و با امکانات کافی در اختیار دانشجویان بین المللی و یکی دو دانشجوی آمریکایی قرار می دهد تا فرهنگ های مختلف از یکدیگر بیاموزند.
قرار است از فردا جلسات تاریخ ایران را برگزار کنیم. البته برای اینکه ببینیم کارهای چطور پیش می رود و تا چه حد بچه ها استقبال می کنند٬ با ۶-۷ نفر شروع می کنیم و مباحث "ایران تاریخ" را مرور می کنیم. تاریخ یکی از آن درسهایی بود که در مدرسه دوست نداشتم چون همیشه مجبور بودم تاریخهایی را حفظ کنم که نمی دانستم به چه دردی می خورند! شاید الان باز هم آن تاریخ ها را حفظ نکنم٬ اما حداقل می دانم که دانستن تاریخ به چه دردی می خورد. برای آموختن انگیزه ای دارم که آن وقتها نداشتم. یادم هست که سال سوم دبیرستان که بودم در توزیع کتاب تاریخ مشکلی پیش آمد و دبیر تاریخ مان خودش شروع کرد به تعریف کردن داستانهای تاریخی از ابتدای دوره نادرشاه تا ابتدای سلطنت قاجار. شاید آن دو-سه جلسه تنها زمانی بود که از درس تاریخ لذت بردم. مسئله این است که "آموختن با زور" متفاوت از "آموختن با انگیزه" است. چیزی که بعنوان اولین اصول تدریس به ما یاد دادند و هنوز در ایران جا نیفتاده است.