بعضی وقتها فکر می کنم که بازیگر یک نمایشنامه هستم. اتفاقاتی پشت سر هم طوری پیش می آید که باعث می شود که طور دیگری به زندگی نگاه کنم (یاد فیلم the Truman show افتادم).
امشب با یکی از دوستانم صحبت می کردم که شراره ای در ذهنم روشن شد! به دور از همه آنچه که دیگران "منطق" می نامند و پر معنا از آنچه که "خلاقیتی" در آن است. جالب است که ذهنم با این بارقه پویا شد٬ به تکاپو افتاد٬ راهها را در خیالاتش درنوردید٬ مقاوم شد٬ با دل و جرات شد٬ با انگیزه شد٬ هوشیار شد٬ با خودش رفیق شد٬ "اهلی" شد٬ به خوشی گذشته فکر کرد٬ بی انتهایی آینده یادش آمد٬ متفاوت شد٬ بیدار شد٬ شاعر شد٬ عاشق شد...
تعصبات برایم مهم نیستند٬ محدودیتها هم (یاد فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind افتادم). چیزهای دیگری در زندگی هستند که به آن معنا می دهند. این معنی برای هر کس فرق می کند و برای من هم! رضایت از زندگی چیزی ست که باید با دل حس شود و اگر نباشد زندگی معنایی ندارد. زندگی تلاش می خواهد٬ گذشت می خواهد٬ بخشش می خواهد٬ روشنگری می خواهد٬ روشنفکری می خواهد٬ استقلال می خواهد٬ وابستگی می خواهد. چه مطلب جالبی خواندم امشب که "خدا در هر لحظه به شکلی متفاوت متجلی می شود". مهم این است که لحظه ها را فراموش کنیم و در پی "ساختن" لحظه هایی جدید باشیم. کینه ها را به امید پیوندها فراموش کنیم. جدا از خطرهای احتمالی٬ همراه با امید و تلاش٬ آنچه را که فکر می کنیم درست است انجام دهیم. آنچه که از عزت نفس ناشی می شود٬ آنچه که از درون سرچشمه می گیرد٬ آنچه که وجودش گرما بخش است٬ آنچه که هویت شخصی مان را نشان می دهد گوهری که درخشش اش چشم ها را می نوازد.
آینده را نمی دانم٬ درستی راه را نمی دانم٬ اما می دانم که من اینگونه ام! من خودم هستم٬ کسی که به روش خویش عمل می کند. درستی یا نادرستی فقط با پایان زمان معلوم می شود و از آنجا که زمان را پایانی نیست٬ درستی و نادرستی را قضاوتی نیست! تغییر نیاز است تا راه حلی جدید پیدا شود۱. آینده را نمی دانم. اما این بارقه برایم با ارزش است چون نمادهایی از ارزشهای والایی در آن نهفته است. در این اندیشه نو٬ بازنده ای وجود ندارد چون منشاء وجودیش با ارزش است. این دگردیسی ست!
۱ اشاره به این جمله آلبرت اینشتین: Problems cannot be solved by the same level of thinking that created them