تبليغاتX
در امريکا - رهایی

اتفاقی که در پست قبلی به آن اشاره کردم شاید زیاد هم بد نبود! یادم انداخت که کجا بودم و الان کجا هستم. نزدیک سالگرد "کوچ" یادآور دلایلی بود که بخاطرش خواستم رنگ آسمانی دیگر را ببینم. همیشه اعتراضم این بود که وقتی باور این است که "حق گرفتنی ست و نه دادنی" کسی فرهنگ رعایت حق را نخواهد آموخت. همین باور است که انسانها را "مهاجم" پرورش می دهد تا "ملایم". سالهای آخر بیشترین توجهم به معانی باورهایمان بود و اینکه چقدر به واسطه ادبیات٬سنت٬ گذشته و فرهنگ چیزهای نادرستی را نسل به نسل تکرار می کنیم. این اتفاق یادم انداخت که چطور رفتار استاد راهنمایم در ایران در چاپ مقاله و چیزهای آکادمیک دیگر یکی از دلایل برای آمدنم شد. اینکه چون تلاش برای تولید اختراعم بخاطر بی نظمی و نا اطمینانی به آینده عملاً بی نتیجه می ماند٬ رهایش کردم و آمدم. اینکه خیلی اوقات حتی ارزش ندارد که زمان مان را به ناراحتی از کس دیگر بگذرانیم چون در این صورت عملاً ثابت کرده ایم که آن فرد برایمان اهمیت داشته است. خیلی اوقات باید چیزهایی را به همان اندازه برخورد نامناسب مردم در خیابان و مغازه خیلی زود یا فراموش کرد یا بخشید و یا "رها" کرد. یادم انداخت خیلی چیزهای دیگری را که "رها" کردم!

یادم انداخت کجا هستم! یادم انداخت که در یکی از بهترین دپارتمانها هستم و با استادانی کار می کنم که در تخصص خودشان پرآوازه ترین اند. یادم انداخت که چطور چشمان استاد راهنمایم (Woody) که از سرشناسان NIH است با شنیدن ایده هایم برای پروژه تحقیقاتی ام برق می زد. و اینکه چطور لذت برد وقتی که در آخرین جلسه Lab meeting هفتگی٬ سوالی را مطرح کردم که خودش و دانشجویان را به فکر برد. یادم انداخت که چقدر چیزهای مهمتر و با ارزش تری در زندگی دارم. اینکه چقدر زندگیم و اهدافم مهم اند. اینکه چقدر آدم در دنیا هست که زندگی شان وابسته به نتایج کارم است. اینکه زمان من فقط مال"من" نیست٬ بلکه مال "دیگران" هم هست و مسولیت من در برابر دیگران. یادم انداخت که آینده چه وسیع می تواند باشد. یادم انداخت که وقتی آینده مبهم باشد چنگ انداختن به گذشته چه مهم می شود و وقتی که آینده پیش رو و روشن باشد "رها" کردن گذشته چه با ارزش. اصلاً انگار اگر هر لحظه اکنون را به خاطر آینده "رها" نکنیم و "تنهایی"مان را باور نکنیم٬ پیشرفت و بخشی از لذت زندگی را نادیده گرفته ایم.

+ نوشته شده در Mon 30 Jul 2007 - نگارنده بابک |