تبليغاتX
در امريکا - Cultural tourism

 هوای شمالی رو به خنکی گذاشته بود. من هم دلم هوای گرم جنوب کرد. آخرین باری که مسافرت رفته بودم تعطیلات کریسمس بود. پیش اقوامی بودم که بخاطر تشابهاتی بوی خانواده خودم را می دادند. آن موقع آنقدر به من خوش گذشته بود که بعد از برگشت به خانه "homesick" شده بودم. بسیار از این خانواده و واقعیت زندگی آمریکایی آموختم. این دفعه گرچه می دانستم که بعد از برگشت به خانه "homesick" نخواهم شد، تصمیم گرفتم که برای تعطیلات و کمی "در حال" زندگی کردن دوباره به Louisiana بیایم. جایی که هنوز خرابه های طوفان کاترینای نیواورلان آن شاید از بقایای خرابه های بم ما بدتر باشد. می گویند آدمها را در سختی می شناسی و یا در مسافرت. به نظر من قسمتی از سیستم آمریکا را هم می توان در نگاه به این شهر شناخت. اینکه هنوز تبعیض نژادی-فرهنگی و فقر در لایه های درونی وجود دارد. این چیزها را در مسافرت قبلی ام دیدم.

 معمولاً لذتبخش ترین لحظات زندگیمان زمانی ست که آنقدر شادمانه مشغول و مجذوب محیط اطرافمان هستیم که به دور از سرزنش کارهای گذشته و ترس از آینده هستیم۱. یادم هست که حتی پنج سال پیش مهارت "در حال" بودن را به این خوبی نمی دانستم. یکی دیگر از اصول آن را از استاد راهنمایم (Woody) یاد گرفتم و دیگری را از هم خانه ای فرانسوی ام (Stephanie).

 Stephanie پنج زبان مختلف را می داند. از آنجا که من به مهارتهای کسب یک ثروت - که همان انگیزه است - بیشتر توجه دارم تا خود ثروت (زبان)، از او پرسیدم که چرا 5 زبان را یاد گرفته است. پاسخ او این بود که اگر بخواهی یک فرهنگ دیگر را یاد بگیری نیاز داری که اول زبان آن فرهنگ را یاد بگیری. اول باید بین آنچه که می دانی و آنچه که می خواهی بدانی یک ارتباط موثر و قوی ایجاد کنی.

 پیشتر از آن یکبار با Woody در مورد فرهنگهای مختلف دنیا صحبت می کردم. Woody در جاهای مختلف دنیا بعنوان Post-doc یا محقق برای مدتی کوتاه یا بلند زندگی کرده است. یکبار هم در دهه 60 میلادی به ایران رفته بود و از تمام اتفاقات ایران که تا کنون رخ داده بخوبی اطلاع دارد. گرانترین قسمت مسافرتهایش پول بلیط هواپیمایش است. به ندرت در هتل ها اقامت کرده است اما بخوبی اسم غذاهای مختلف خیلی کشورها و نحوه تهیه آنها را می داند! حین گفتگویمان به من گفت که وقتی به کشور دیگری برود دوست دارد که خیلی زود با فرهنگ آن کشور ارتباط بسیار نزدیک ایجاد کند. برای این کار مثل همان مردم زندگی می کند! بجای اینکه با همان نگاه اول به مردم یا رفتارشان برچسب خوب یا بد بزند، روش زندگی و فرهنگ آنها را تقلید یا تجربه می کند و بعد منافع و مضرات آن را برای خودش تعریف می کند. برایش فرق نمی کند که آن مردم در ظاهر در چه سطحی زندگی می کنند: شهر یا روستا، خانه مرفه یا کلبه خرابه. فقط سعی می کند که مثل آنها زندگی کند و تلاش می کند فرهنگ آنها را در قالب دانشی که دارد تعریف کند تا بفهمد که آنها چرا این گونه زندگی می کنند. یکی از سرگرمی های او اینگونه زندگی کردن است. چیزی که به آن "توریست فرهنگی" می گویند.

 تور فرهنگی وسیله خوبی برای افراد پویایی ست که می خواهند در یک مسافرت "در حال" زندگی کنند و از مسافرتشان لذت ببرند. آموختن همراه با انگیزه و شوق٬ خودبخود به "در حال" بودن کمک می کند.

---
۱-  ترس بخاطر نادانی است.

+ نوشته شده در Tue 4 Sep 2007 - نگارنده بابک |