یکی از درسهایی که در زندگیم اثر گذاشت "اقتصاد" بود که ترم سوم دوره لیسانس آن را گرفتم. یکی جمله ای که همیشه از استاد درس به یاد دارم این بود که "کسی که با سر درد متولد می شود، زمانی که حتی یک لحظه سر دردش قطع می شود تازه می فهمد که "سر درد" یعنی چه". قصد من بحث فلسفی در مورد "سر درد" و اینکه امکان دارد کسی که به سر درد "عادت" داشته با از دست دادن آن تصور کند چیز مهمی را از دست داده نیست. اما چیز بسیار مهمی که در زندگی همه ما نقش داشته و دارد "مقایسه" است. تعاریف ذهن ما از کودکی با "مقایسه" شکل گرفته است. مثلاً مفهوم "دور" را وقتی فهمیدیم که آن را با "نزدیک" مقایسه کردیم. "خوب" وقتی برایمان قابل لمس شد که همزمان "بد" را درک کردیم. خود من خیلی وقتها مفاهیم درسی را وقتی درک می کنم که آنها را با هم مقایسه می کنم. گمان کنم یکی از تئوریهای هگل باشد که خیلی به "مقایسه" شباهت دارد. او می گوید وقتی که "تز" شکل می گیرد (مثلاً خوبی) همزمان با آن چیز دیگری به نام "آنتی تز" (بدی) هم شکل می گیرد و سرانجام وقتی این دو به حدی از رشد رسیدند بین آنها "سنتز" (جنگ) رخ می دهد. اینکه این نظریه تا چه حد درست است نمی دانم ولی به نظرم در اینجا هم "مقایسه" نقش دارد.
وقتی که به مسافرت می روم می توانم با لمس کردن یا همان سنتز مقایسه ها چیزهای بی نظیری را یاد بگیرم. مثلاً در این مسافرت یک روز تصمیم گرفتم که برای خانواده ای که مهمانشان بودم قورمه سبزی بپزم. از آنجا که پدر و مادر استاد دانشگاه بودند و بچه ها دانشجو، به نوعی می خواستم وقتی آنها سر کار بودند قدرشناسی کنم از مهمان نوازیشان. قورمه سبزی غذایی وابسته به هنر "طعم ها" ست. جدا از تعادل بین طعم انواع سبزیها، نوعی تعادل بین شوری و ترشی و تندی هم دارد. وقتی که غذا را آماده کردم احساس کردم که طعمش با چیزی که پیشترها می پختم تفاوت دارد، تندی اش متفاوت بود. وقتی که کمی از فلفل سیاهی که داخل غذا ریخته بودم را جداگانه چشیدم، فهمیدم که فلفل سیاه خودمان (که چند بسته اش را از ایران آورده بودم) نوک زبان را تحریک می کند و آنی که مصرف کرده بودم بیشتر ته حلق را می سوزاند. فلفل سیاه داریم تا فلفل سیاه!
یا مثلاً نمی دانستم که شبکه های رادیو تلویزیونی٬ عمداً صدای تلویزیون و رادیو را موقع پخش آگهی های بازرگانی بلند می کنند. همیشه فکر می کردم که یا گوشهای من موقع شنیدن آگهی ها حساس می شوند یا اینکه کسانی که صداها را تنظیم می کنند موقع پخش آگهی همه سیستم را به حال خودشان رها می کنند تا یک چایی بخورند. اما فهمیدم که بلند کردن صدا بر اساس یک سری بررسی های روانشناسی صورت گرفته است تا تبلیغات اثرگذارتر باشند. اما همیشه صدای بلند تبلیغات مرا ناراحت می کرد. صدا داریم تا صدا!
حالا هم که آمده ام شوقی برای مطالعه و آموختن دارم. یک خستگی طولانی روی روحم سنگینی می کرد که طی یک هفته برطرف شد. به تعطیلات رفتن (vacation) وقتی لذتبخش می شود که کسی مدتی طولانی مشغول کار باشد. خود من وقتی که سخت کار نمی کنم٬ تعطیلات برایم آن مزه را ندارد که وقتی که سخت کار می کنم. کار داریم تا کار٬ استراحت داریم تا استراحت!
زندگی پر است از چیزهای متضادی که بیشتر اوقات یک جایی یک ریشه مشترک دارند. مثلاْ وقتی که با کسی صمیمی می شویم، همزمان در برابر آن فرد شکننده هم می شویم. این قسمتی از حقیقت زندگی صمیمانه است. این دو با هم می آیند. چیزی به نام "ارتباط کامل" که در عین وجود عشقی عمیق در آن هیچ دلخوری نباشد، وجود ندارد. به خطرپذیری نیاز است. در طول زندگی، با وجود تفاوت بین دو "متضاد"، تعادلی نیز بین این دو "متضاد" نیاز است. چیزی که زندگی را لذتبخش کند.