تبليغاتX
در امريکا - یک تار مو

کسی ایمیل زده و پرسیده بود که چگونه حدفاصل عشق و تنفر به اندازه یک تار موست؟ چگونه ممکن است هم آدم از کسی خوشش بیاید و هم متنفر باشد؟

یادم هست که سالها پیش کسی یکی از دوستانم را "مجموعه تضادها" نامیده بود. مانند همه، من هم در نگاه اول گفتم که این ترکیب بی مفهوم است اما به دلایلی، برچسب زده شده به دوستم را فراموش نکردم و همیشه از خودم پرسیدم که آیا واقعاً امکان پذیر است که کسی ترکیب تضادها باشد؟ فکر کردم شاید کسی که برچسب زد چیزی را حس کرده بود که نتوانسته بود تعریف اش کند. فکر کردم که اگر مجموعه تضادها را بتوان در "یک" چیز یا یک نفر جمع کرد، این دو تضاد حتماً باید ریشه مشترکی هم داشته باشند. آن اتفاق، پایه یکی از اصول فکریم شد. پایه یافتن تشابه در تضادها که ردپایش در برخی نوشته هایم هویداست. همان چیزی که باعث شد بفهمم چرا باریکی عشق و تنفر به اندازه یک تار موست.

وقتی که عشق و تنفر را با هم مقایسه می کنیم آنها را دو احساس متضاد می یابیم. اما واقعیت این است که این دو احساس متضاد در کوچکترین زمان ممکن به هم تبدیل می شوند. یک عاشق، بیشتر زمان را به یک نفر فکر می کند. آدم متنفر هم چنین می کند. پس نقطه مشترک هر دو زمان است. چیزی که در هر دو حس مشترک وجود دارد امکان تغییر آنی از حسی به حس دیگر است. به بیان دیگر چه برای آدم عاشق چه برای آدم متنفر، یک فرد "مهم" است وگرنه دلیلی نیست که زمانمان را با خیال پردازی با کسی که برایمان مهم نیست بگذرانیم. در هر دو حس، نگاه فرد مقابل برایمان اهمیت می یابد. اما در عشق، تصور "داشتن" آن فرد یا چیز مهم در آینده وجود دارد و در تنفر تلاشی مخالف میل برای "نداشتن" آن فرد یا چیز مهم. در عشق، تلاش برای ساختن تصویری در ذهن است که فکر کردن بیشتر به آن لذتبخش می شود. اما در تنفر تلاشی - علیرغم میل باطنی – برای از بین بردن آن تصویر است که فکر کردن به آن رنج آور می شود. تلاش فرد متنفر به زیر کشاندن "عشقی" ست که زمانی آن را برتر ازخود دانسته بود. در عاشقی تلاش برای بزرگ کردن دیگریست و در تنفر تلاش برای کوچک کردن او. عشق رو به آینده دارد و تنفر نگاه به گذشته. یک فرد متنفر به همان اندازه فرد عاشق به آدم دیگر اهمیت می دهد. برای همین اگر متنفر را "عاشق" بنامند بی راه نرفته اند. از این نگاه، این دو "متضاد" هم نیستند بلکه "هم خانواده" اند. تا وقتی که هنوز یکی از این دو باشد٬ امکان دارد با تلنگری به دیگری تبدیل شود. با یک بدبینی، با یک معذرت خواهی، با یک شاخه گل، با یک "بوس کوچولو"!

صمیمیت لذتبخش است. ناراحتی اجتناب ناپذیر است. اما عشق می تواند رشد کند. عشق بیش از آنچه تجدید خاطرات گذشته باشد، تلاش برای ساختن و لذت بردن خاطره هاست! عاشقی که نکات مثبت و منفی یک نفر را ببیند و او را همان طور که هست - حتی بدون تغییر نکات منفی اش- بپذیرد، صمیمیت را رشد می دهد. صمیمیت خود بخود همکاری را شکل می دهد. با همکاری نکات منفی کمرنگ می شوند، تغییر با میل قلبی ایجاد می شود. عشق با کشف و امید، دو نفر را چنان باهم صمیمی می کند که ابزاری برای رشد عشق فراهم می کند. اگر سکون و رخوت چیره شود، جایی برای رشد تنفر ایجاد می شود.

با عشق، نیازهای فرد مقابل برایمان مهم می شود. شخصیت او با خوبی و بدی پذیرفته می شود. کشش به آدم دیگر لذت بخش می شود. Oxytocin و هورمونهای دیگر در بدن تولید می شوند. انگیزه ای برای لذت صمیمیت ایجاد می شود. صمیمیت با مهم بودن شکل می گیرد. مهم بودن بر پایه اعتماد است. اعتماد از شخصیت می آید. شخصیت ها متفاوت اند. تفاوتها گاه غیر قابل تحمل اند. تحمل ناپذیری تبدیل به ناراحتی می شود. ناراحتی حل نشده دلخوری می شود. دلخوری های انباشته شده تنفر می شود. عشق ناخودآگاه تنفر می شود اما فرد مهم، هنوز مهم است!

بی عشق تغییری صورت نمی گیرد و نه مهاجرتی. بیستون ساخته نمی شود و نه بنای دیگری. اختراعی صورت نمی گیرد و نه خودباوری. هویتی حفظ نمی شود و نه وطنی. تفاوتها حل نمی شوند و نه نفرتها. آدمها با هم در نمی آمیزند و نه نژادها. کودکان پرورش نمی یابند و نه فرهنگها. زندگی وجود ندارد و نه خدا.

بخوانید کتاب "ضیافت" افلاطون. (نسخه انگلیسی)
ببینید رقصی نو
عشق در نگاه اول... (انگلیسی)

+ نوشته شده در Sun 7 Oct 2007 - نگارنده بابک |