صبح که ایمیل دانشگاهی ام را باز می کنم با پیغام مهم حراست دانشگاه۱ مواجه می شوم. یک ایمیل طولانی ست که اولش التماس می کند که حتماً وقت بگذاریم و این پیغام مهم را بخوانیم. این ترم صبح که می روم دانشگاه معمولاً ساعت ۱۰-۱۱ شب به خانه بر می گردم و فرصت ندارم از محیط اطرافم خبردار شوم. ایمیل نوشته که طی یک هفته گذشته٬ چهار فقره جرم و جنایت در محیط دانشگاه اتفاق افتاده است و یک مقدار از مسولیت و برنامه های کوتاه مدت و بلند مدت خودشان می گوید و یک مقدار هم تاکید می کند به مسولیت دانشجویان و اساتید که مراقب خودشان باشند. مسئله دانشگاهی که وسط شهر باشد و اطرافش نرده نداشته باشد همین است. حراست دانشگاه اصرار می کند که یک مقدار کوچک جرم و جنایت در چنین دانشگاهی در چنین شهری طبیعی ست! بعد توصیه می کند که دانشجویان یک مقدار آن فرهنگ آمریکایی که وقتی از دری می گذرند آن را برای نفر پشت سری باز نگه می دارند٬ صرفنظر کنند. می گوید هر کس که اجازه ورود به ساختمانی را داشته باشد٬ کارتش فعال است و خودش می تواند وارد شود. بعد می گوید اگر کسی خواست وارد شود با مهربانی بپرسید "می توانم بپرسم کسی که کارش دارید نامش چیست؟ می توانم به او بگویم که بیاید و شما را همراهی کند". اصرار می کند که وقتی که هدفون به گوش می گذارید و موسیقی گوش می دهید یا با تلفن صحبت می کنید هواستان از محیط اطراف کم می شود. بعد توصیه می کند که با اعتماد به نفس و محکم راه بروید و اگر کسی به بهانه پرسیدن آدرس٬ روشن کردن سیگار یا هر چیز دیگر به شما نزدیک شد تا مکالمه ای را آغار کند شما درگیر مکالمه نشوید. آخرش هم می گوید "محیط دانشگاه امن است فقط بیشتر مراقب باشید"!
ظهر بیرون می روم تا ناهاری بخورم. در راه به مردم نگاه می کنم٬ به همه چند ده هزار دانشجو و استاد و کارمندی که مثل من امروز صبح این پیغام را گرفته اند. به این فکر می کنم که اگر همه اینها بخواهند همه این توصیه ها را گوش بدهند٬ چقدر این فرهنگشان عوض می شود. آن وقت چیزی که از یک فرد به فرد دیگر تلقین می شود این است که "به تو اعتماد ندارم". یاد حریم خصوصی می افتم که همین یک هفته پیش نوشتم. وقتی صداقت نباشد اعتمادی نخواهد بود. وقتی اعتماد نباشد شناخت واقعی صورت نخواهد گرفت. وقتی شناخت نباشد صمیمیت پیش نمی آید. وقتی صمیمیت نباشد عشقی پیش نمی آید. بی عشق و علاقه٬ اعتمادی نخواهد بود.
بعضی وقتها به همین دلیل امنیت و بخاطر اینکه خسته می شوم از توضیح در مورد چهره مثبت ایران و اتفاقاتش به این آمریکایی ها٬۲ دلم می خواهد بارم را ببندم و به کانادا بروم. آن وقت دیگر رفت و آمدنم بین کانادا و ایران راحتتر خواهد شد. اینقدر ایرانی هم آنجا هست که مثل اینجا اگر بگویم ایرانی ام٬ کسی ابرو بالا نمی اندازد! خود آمریکایی ها از رایگان بودن بیمه کانادا خوششان می آید و آمار پایین تر جرم و جنایت نسبت به اینجا. اگر نشد که بروم کانادا٬ تمام تلاشم را می کنم که در این شهر و در هیچ جای این قسمت آمریکا نمانم چون حداقل با شخصیت من هماهنگی ندارد. از طرف دیگر محافظه کاری اینها با روح ماجراجوی من سازگاری ندارد. دوست دارم جایی باشم که اعتماد متقابلی با محیط و آدمهای اطرافم داشته باشم.
۱- واژه بهتر و آشناتری برای Safety and Security پیدا نکردم.
۲- مدیا (رادیو و تلویزیون) اینجا تصویر مثبتی از ایران نشان نمی دهد. بیشتر آمریکایی ها هم - برعکس ملت ما- هر چه که مدیا بگوید باور می کنند.