یکی از سرگرمی های من خواندن مطالب و همانند سازی آنها در وضعیت های دیگر است. گاهی هم مطالبی که می خوانم را برای جوابگویی به پرسشهایی که گاهی در نظر دیگران بی مربوط اند، بکار می برم. ارتباط سازی یک جور فلسفه سازی ست. اصلاً Ph.D. یعنی Doctor of Philosophy و فلسفه بافی قسمتی از آن مدرکی ست که به ما می دهند.
چند روز پیش مطلبی در مورد پیش بینی بازار کارا می خواندم که باعث شد یکی از ایده هایی که همیشه در مورد رشته خودم داشتم یادم بیاید. بر خلاف تصور خیلی ها که به "بازار کار" یک رشته توجه می کنند و بعد مسیر تحصیلی شان را انتخاب می کنند، من در قسمتهایی کار می کردم که یا کمتر کسی کار می کرد یا بازار کارش شهرت چندانی نداشت. چون به نظر من اگر همه بدانند که بازار کار رشته ای خوب است، همه راهی همان رشته می شوند و بازارش – مخصوصاً در جامعه اقتصادی ناپویا- به هم می خورد. حتی اگر خوش بین باشیم و گمان بریم در آن رشته "کارآفرینی" و موقعیت شغلی بطور نامحدود برای همه ایجاد می شود، بازار کار رشته های دیگر اگر رونق بیشتری نداشته باشد، کمتر نخواهد بود. یعنی همان قانون عرضه و تقاضا که با کمبود نیرو در بقیه رشته ها، تقاضا برای آنها بیشتر می شود. برای همین سعی می کردم کاری انجام دهم که ایجاد کننده بازار کار برای خودم باشد. پس از شرکت در یک کنفرانس بازار یابی در ایران، این مهارت برایم هدف دار تر شد. همه می دانند که کسب و کار بیشتر بر این مبنا ست که محصولی برای تقاضای مردم ساخته و ارائه شود. اما کمتر کسی به این فکر می کند که برای محصول ساخته شده، تقاضا ایجاد کند و یا این باور را ایجاد کند که آن محصول حق مسلم دیگران است! این مورد را یکی از زیرکانه ترین نکات بازار کار می دانم چون ذوق محصول جدید به اندازه کافی انگیزه برای گسترش بازار آن را ایجاد می کند و بعبارت دیگر یک اثر روانی بر خریداران می گذارد.
چیزی که در آن متخصص خواهم شد گرچه در یک دپارتمان مشخص است اما نام مشخصی ندارد. بیشتر ترکیب ساده ای از رشته های مختلف است که نهایتاً منجر به مهارتی جدید می شود. در راه کسب این مهارت ناخنکی به رشته های مختلف (در دپارتمان های دیگر) می زنم: شیمی، بیوشیمی، زیست شناسی، فیزیک، آمار، اقلیم شناسی، رفتار شناسی، طراحی، برق و الکترونیک، شبیه سازی کامپیوتری، ریاضیات کاربردی، عکاسی و فیلمبرداری، جغرافیا، بازاریابی، مدیریت... اما همه دور یک محور مشخص (دپارتمان خودم) می گردند. یعنی از تمام این علوم در جهت هدف اصلی و از دیدگاه هدف اصلی بهره می برم. گرچه مسلماً به اندازه هیچ کدام از متخصصان این رشته ها نخواهم دانست اما در عوض می توانم با ایجاد ارتباط بین این ها، نوعی مهارت تازه بسازم که مسائلی را راحتتر و بهتر حل کند. اساس کار بسیار ساده است: اگر مشکلی از اجزای مختلف تشکیل شده باشد، دانش حل هر قسمت مشکل منجر به حل کل مشکل خواهد شد. به نظر من دنیای آینده بیش از آنکه به کشف در علوم وابسته باشد به ارتباط بین علوم متکی خواهد بود. البته این ترکیب بارها بوجود آمده است (مانند: Biotechnology, Biophysics, Biochemistry, Nanotechnology, Chemophysics, Behavioral ecology, Tissue engineering ...). اما مسئله اینجاست که تقریباً همیشه بجای اینکه این چهارچوب را بسازیم از آنچه که ساخته شده پیروی کردیم٬ نه یک ذره بییشتر و نه کمتر.
حالا اگر بحث پیش بینی اقتصادی را در انتخاب رشته و بازار کار همانندسازی کنیم، به نظر می رسد پیش بینی بازار کار آینده فقط در موارد محدودی به اندازه کافی دوام می یابد. حتی آنها که به اندازه کافی دوام می یابند ارزش بازاریشان به اندازه آنهایی که تازه خلق می شوند و بازارسازی می کنند نیست.
همه این دلایل، بنیان این باور بوده است که بجای صرف انرژی و زمان به پیش بینی بازار کار، به دنبال علاقه ام باشم. چون به اندازه ترکیب علوم مختلف و با محوریت های مختلف، بازارهای کار مختلف ایجاد خواهد شد. حالا اگر یک نفر در مورد کاری دارای مهارتی کمیاب، نایاب یا نو باشد، بازار کارش همیشه داغ است. از طرف دیگر این نظریه تأیید شده است که یکی از محرکه های خلاقیت، لذت بردن از انجام آن کار است. بهتر است بجای ترس از بازار کاری که واقعاً نمی دانیم آینده اش چه می شود، برای آنچه که می خواهیم باشیم آگاهی بدست آوریم و با اعتماد به نفس در جهت آن گام برداریم حتی اگر گام اول کوچک باشد.
----
در Youtube: خلاقیت