<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>در امريکا</title>
<link>http://inusa.blogfa.com/</link>
<description>یادداشتهای غیر شخصی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 11 Feb 2008 07:21:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وبلاگ کشی</title>
<link>http://inusa.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://inusa.blogfa.com/&quot; target=&quot;_Self&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://www.daramerica.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;  &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;خیلی ساده و خلاصه: وبلاگ‌کِشی کردم به &lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://www.daramerica.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;www.DarAmerica.com&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; می‌خواستم که زودتر و با فراغ بال بیشتر این کار را بکنم اما کارهای خودم فرصت نمی‌داد. هنوز هم فرصت نکرده‌ام که از لیست دور و دراز کارهای فراوان چیزی کم کنم. با این حال به تدریج و با کمک‌هایی این کار را کردم. بعید می‌دانم دیگر در اینجا چیزی بنویسم با این حال فقط قسمت نظر خواهی همین پست آخر باز است که اگر با &lt;a href=&quot;http://www.blogger.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;Blogger&lt;/a&gt; یا همان Blogspot مشکلی داشتید بیان کنید. وبلاگ جدید با &quot;بلاگر&quot; که به نوعی وبلاگ گوگل است حمایت می‌شود. &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; توصیه می‌کنم که برای مدیریت زمان و دسترسی ساده به مطالب اینترنت حتماً روش کار با &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Web_feed&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;Feed&lt;/a&gt; را یاد بگیرید. توضیحات بیشتر در مورد فید (RSS, Atom, Reader) و استفاده ساده و کاربردی از آن را در &lt;a href=&quot;http://links.p30download.com/archives/7701.php&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt; بخوانید. در &lt;a href=&quot;http://www.daramerica.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;وبلاگ جدید&lt;/a&gt; دو آدرس فید در دسترس‌اند که شما به یکی از اینها احتیاج دارید (هنوز خودم هم تفاوت بین این دو را نفهمیده‌ام):&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.daramerica.com/feeds/posts/default&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;http://www.daramerica.com/feeds/posts/default&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.daramerica.com/rss.xml&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;http://www.daramerica.com/rss.xml&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; فعلاً که فید وبلاگ فقط مطالب اصلی وبلاگ را شامل می‌شود. اگر اطلاعاتی در مورد انتشار مطالب جانبی با فید پیدا کردم (یا اگر لطف کرده و راهنمایی نمایید) در اختیارتان خواهم گذاشت. طراحی وبلاگ جدید با طراحی اینجا کمی تفاوت دارد برای همین مثل هر نوع تغییری به زمان نیاز دارید تا با کنار بیایید. &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; در &lt;a href=&quot;http://www.daramerica.com/&quot;&gt;www.daramerica.com&lt;/a&gt; منتظرم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;× نظرات این وبلاگ را بندرت چک می کنم. اگر پیغامی دارید در وبلاگ جدید بگذارید. سپاس&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Feb 2008 07:21:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inusa&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>inusa</dc:creator>
<guid>http://inusa.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارش</title>
<link>http://inusa.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; بخاطر به تعویق افتادن چند کار با اولویت کمتر معذرت می‌خواهم. دلیل منطق‌اش با دلیل &lt;A href=&quot;http://thoughts.blogfa.com/post-250.aspx&quot; target=_blank&gt;غیبت انار&lt;/A&gt; یکی ست. اگر وبلاگش را تا به حال نخوانده‌اید بد نیست که به آن سرکی بکشید. نوشته‌های صادق و روان دخترانه‌اش همراه با مثبت‌اندیشی و تلاش و مطالعه‌اش زندگی یک فرد عادی ولی پویا را نشان می‌دهد. آنقدر صادق است که به هر نوشته یا رفتارش می‌توانید کلی خرده بگیرید. اما از معدود آدم‌هایی ست که خرده‌گیری‌ها هم قویترش می‌کنند. اگر روزی جامعه زنان به او جایزه‌ای بدهد تعجب نخواهم کرد&lt;SUP&gt;*&lt;/SUP&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; استاد راهنمایم قسمتی از یک پروژه نیمه کاره را به من واگذار کرده تا پروژه را نجات دهم. نتایج کار باید تا یک سال دیگر درآیند. برای همین حداقل تا یک سال تدریس نخواهم کرد. اما باید در مورد پروژه مطالعه کنم تا زودتر کار را شروع کنم. از طرف دیگر یک دانشجوی سال دوم ایرانی هم تصمیم گرفت پروژه تحقیقاتی‌اش را در آزمایشگاه ما کار کند و استادم راهنمایی او را به من واگذار کرد. یعنی عملاً باید دو پروژه را کار کنم. همه اینها همان اولویت‌های اولیه‌ای هستند که گفتم. بخصوص در مورد پروژه خودم هنوز در حال کسب اطلاعات هستم تا به حدی برسد که روی پروژه مسلط باشم. اول هر پروژه‌ای سخت است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; برای مدت طولانی یک مزاحم آمریکایی در اتاقم داشتم. اگر یک سری اصول را رعایت می‌کرد باهم مشکلی نداشتیم. اما در یک اتاق سی متری حریم‌ها خیلی زود با هم قاطی می‌شوند. دوستش هم نداشتم. اینکه هر وقت دلش بخواهد سر و صدا کند، از خواب بیدارم کند، به هر سوراخ سمبه‌ای سرک بکشد، تمیز هم نباشد و با این همه به &lt;A href=&quot;http://inusa.blogfa.com/post-56.aspx&quot; target=_blank&gt;حریم خصوصی&lt;/A&gt; من احترامی نگذارد برای من قابل قبول نبود. خیلی تلاش کردم که به صورت مسالمت آمیز و بی دعوا و شر بیرونش کنم اما نشد. من هم به صاحبخانه‌ام گفتم و راه چاره خواستم. یک راه برایش نگذاشتم و آن هم راه کمد لباسی بود. دو روز بعد که به خانه آمدم پای کمد لباسی در تله موش افتاده بود! حالا از تنهایی‌ام لذت می‌برم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;* خانمهای وبلاگ نویس زیادی می شناسم که به نظرم آنها هم باید چنین جایزه ای بگیرند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jan 2008 07:10:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inusa&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>inusa</dc:creator>
<guid>http://inusa.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اهداف نو</title>
<link>http://inusa.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; چهار-پنج ساعت از سال ۲۰۰۸ گذشته است. باد شدیدی هم می‌وزد. تغییر سال جدید برای من از چند هفته قبل از آن شروع شد. از زمانی که از مسافرت برگشتم. استاد راهنمایم تصمیم گرفت که یک پروژه جدید نیمه کاره را به من واگذار کند. بعد هم تصمیم گرفت که راهنمایی یکی از دانشجویان لیسانس را من به عهده بگیرم. تدارک مقدمات همه اینها آن قدر وقت‌گیر است که حتی نگارش آن سفرنامه هم هنوز تمام نشده است. همه آن کارهای ریز و درشت و قول‌های در نوبت مانده و آن جمع و جور کردن کارهای سال‌ گذشته زمانی بیشتر از یک پروژه بزرگ را می‌طلبد. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; نیمه شب هم در آن ثانیه‌های آخر با دانشجویان دانشگاه در سالنی جمع بودیم. آخر سال پیش را نه چندان خوش به بحث کردن در موضوعی نه چندان مهم گذراندم. فکر می‌کردم که وقتی پای نگاه شخصی در پیش باشد چقدر مفاهیم تحت تأثیر قرار می‌گیرند. مفهوم نظر گروه با نظر &quot;رهبری&quot; نماینده گروه چه راحت ترکیب می‌شود. فکر می‌کردم که نگاه به &quot;هویت&quot; چقدر برای هر کس فرق می‌کند. همه به فلسفه و تاریخچه و مفهوم کلمات علاقه ندارند یا اصلاً اهمیت نمی‌دهند. بیشترش از مطالعه اندک است و از تک بعدی نگاه کردن. گاهی حتی بحث کردن هم فایده‌ای ندارد. یعنی برای من خسته کننده است. زمانم را می‌توانم به کارهای بهتر و مفیدتری سپری کنم. گاهی برای دیگران &quot;برنده&quot; بودن مهمتر از تحلیل‌گر بودن و حل مشکلات است. اما هرچه کرد نتوانست &quot;والد&quot;م را به قلاب بیندازد!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; از پر حرفی بی‌نتیجه گلویم خشک خشک بود که فقط شماره سال عوض شد. یک سال دیگر برای آمریکایی‌ها یعنی &quot;اهداف&quot; جدید. اینها موقع روز Thanksgiving به گذشته و سالی که گذشت فکر می‌کنند، موقع کریسمس (۲۵ دسامبر) به اهداف جدیدشان فکر می‌کنند و روز سال نو آن شور و شوق را در خود ایجاد می‌کنند که &quot;اهدافشان را شروع کنند&quot;. البته اینها تعریف‌های استاد راهنمایم است. برای هر خانواده و فرهنگی حتی در خود آمریکا فرق می‌کند. اینطور نیست که در خانه هر کسی یک درخت کریسمس باشد و کادوی کریسمس. غیر مذهبی‌هایشان اغلب چنین کاری نمی‌کنند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; وقتی که به خانه رسیدم به همه دقایق آخر سال گذشته و بحث‌ها فکر کردم و حتی به اهدافی که برای آنها یک سال تلاش ‌کردم. در هدف‌های شخصی موفق‌تر بودم تا اهداف اجتماعی. چون نسبت به خودم شناخت بهتری و مسولیت پذیری بیشتری داشته‌ام تا نسبت به دیگران. یا شاید بهتر باشد بگویم توقعات و اهداف اجتماعی‌ام بالاتر بوده‌اند تا توقعات و اهداف شخصی‌ام. این بحث آخر سال باعث شد که به این فکر بیفتم که توانایی‌های شخصی‌ام را بیشتر پرورش دهم تا مهارت لازم برای دستیابی به اهداف اجتماعی را کسب کنم. با این حال دستیابی به بعضی چیزها برایم کمرنگ تر شده‌اند. همین بحث باعث شد فکر کنم که جدایی جغرافیایی باعث جدایی اجتماعی می‌شود. مسئله این نیست که چه کسی با دیگری چه فرقی دارد بلکه مهمتر این است که حتی جهت حرکت و تغییرات یک نفر در اینجا با کسی در جای دیگر تفاوت دارد. جهانی شدن چه خوب است که حداقل باعث می‌شود بشنویم، بخوانیم یا ببینیم که دیگران چگونه فکر می‌کنند. در تماس دائم بودن باعث می‌شود که کل یک سیستم به پیش برود. سخت است که افراد اینقدر در گروه (غار) خود باقی بمانند که وقتی جایی بحثی یا گفتگویی می‌شود از نوع نگاه هم شوکه شوند. انگار قسمت عمده سال پیش، مقدمه‌ای بود برای رسیدن به همان یک ساعت آخر که مرا از قید و بند به بعضی اهداف دور و دراز (یا شاید ایده‌آل) جدا کند. اینگونه آزادی فکری خودش موهبتی ست. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;  این سالی که می‌آید به احتمال زیاد با تغییراتی در این وبلاگ هم همراه خواهد شد. شاید به جای دیگری &quot;وبلاگ کشی&quot; کنم که خبرتان خواهم کرد. هنوز با وجود کارهای فراوان در حال مطالعه برای یافتن &quot;محله نو&quot; هستم. بخاطر بعضی امکانات و برخی اتفاقات وبلاگی و برای آموختن چیزهای نو این تصمیم را گرفتم. برای من نوشته‌هایم چه بر کاغذ و چه اینجا ارزشمند هستند. از معدود چیزهایی هستند که نمی‌خواهم از دست‌شان بدهم. &lt;br /&gt;  آنها که در پست &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://inusa.blogfa.com/post-62.aspx&quot;&gt;کمیاب و پربار&lt;/a&gt; بحث می‌کردند تا سه-چهار روز دیگر بحث را دوباره شروع می‌کنیم. قصدم این است که تا قبل از رفتن به وبلاگ جدید، ایده‌هایی به دستم بیاید. &lt;br /&gt;  خیلی‌ها در طی این مدت از اینکه &quot;من&quot; کی هستم پرسیده‌اند. &quot;من&quot; خیلی با شناخته شدن میانه خوبی ندارم. بعضی خوانندگان اینجا از دوستان و نزدیکان من هستند و چند نفری هم من را در این حد که کجا هستم، چه می‌خوانم و غیره می‌شناسند. اما گمان می‌کنم خوانندگان با &quot;من&quot; اینجا لذت بیشتری می‌برند تا با آن من که برخی به دنبالش بودند و یافتند. &quot;من&quot; اینگونه راحتتر می‌نویسم. حرفهای خصوصی‌ام برای دفتر خاطراتم است، درس و تحقیقم برای مقالات و کنگره‌ها و کنفرانس‌ها و آنچه که &quot;در امریکا&quot; می‌بینم برای اینجا و شما.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jan 2008 11:00:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inusa&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>inusa</dc:creator>
<guid>http://inusa.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب چله</title>
<link>http://inusa.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;هنوز در گیر و دار نوشتن سفرنامه San Diego هستم که شب چله بهانه‌ای می‌شود برای نوشتن. هم برای گرم نگاه داشتن این آیین، هم برای شاد کردن دیگران و هم برای یادگاری در اینجا. اینکه این حرف چقدر درست است نمی‌دانم اما &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%A8_%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7#.D8.AA.D8.A7.D8.AB.DB.8C.D8.B1_.DB.8C.D9.84.D8.AF.D8.A7_.D8.AF.D8.B1_.D8.AC.D8.B4.D9.86_.D9.87.D8.A7.DB.8C_.D8.AF.DB.8C.DA.AF.D8.B1_.D8.A7.D9.82.D9.88.D8.A7.D9.85&quot;&gt;می‌گویند&lt;/a&gt; که رسوم مسیحیت از آیین میتراییسم گرته برداری شده است&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;. گرچه تازگی‌ها به این نتیجه رسیده‌ام که هر کسی از هر ملیتی به روش‌ها و دلایل مختلف بر سر &quot;اول بودن&quot; چیزهایی که جهانگیر است یا در حال جهانگیر شدن است رقابت می‌کند. قبلاً چیزهای مادی بودند که حالا تبدیل به چیزهای معنوی شده‌اند. بخشندگی چیز بدی نیست! چه بهتر که بجای بحث کردن بر سر چیزهای سطحی، کمی هم به فرصت‌هایی که به دست می‌آوریم طعم و عمق دهیم. آیین‌های مختلف جایی برای گردهمایی و حفظ اتحاد بوده‌‌اند. حالا اگر بتوانیم مفهوم اصلی اتحاد (یا همان حس کار گروهی) را با برپایی مراسم حفظ کنیم، هدف اصلی آیین‌ها را برآورده کرده‌ایم. این‌ها در طول تاریخ به وجود آمده‌اند همان گونه که مراسم شب چله از زمان قبل از تولد حافظ وجود داشته است اما این روزها فال حافظ قسمتی از مراسم شب چله شناخته می‌شود و به نظر برخی، یلدا این گونه غنی‌تر شده است. حالا اینکه با توجه به پیشرفت شبکه‌ها و جهانی شدن برای شب چله در صد سال آینده چه پیش خواهد آمد از توان پیشگویی من خارج است. اما می‌بینم که این روزها شب چله به ایمیل و وبلاگ‌ها هم راه یافته است. دور از همه، از پشت همین صفحه براق جلوی چشم‌تان شب یلدا را با شما خوش ام.&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;برای این شب &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=t3KRHF0_2WU&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#800080&quot;&gt;این را ببینید&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 7.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;* &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/&quot;&gt;ویکی پدیا&lt;/a&gt; هنوز منبع معتبری برای ارجاع نیست.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 7.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; پ.ن. من با MP3 خودم آهنگ را ضبط کردم که البته کیفیت بالایی ندارد (&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.sharemation.com/daramerica/daramerica/Nazeri_kurdish.wav&quot;&gt;بشنوید&lt;/a&gt;). اگر نام آهنگ را بگویید شاید بتوانم آن را با کیفیت بهتری برای تان پیدا کنم. اگر متن کردی و ترجمه فارسی را برایم بفرستید یا ایمیل کنید٬ همین جا خواهم گذاشت.  سپاس &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Dec 2007 00:16:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inusa&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>inusa</dc:creator>
<guid>http://inusa.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از ترم</title>
<link>http://inusa.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; دو ماه و نیم پیش وقتی از کنفرانس Springfield می‌آمدم، از کسب جایزه یکی از انجمن ها خوشحال بودم. اما مطمئن نبودم که چگونه از پس این ترم برآیم. شاید سنگین‌ترین ترمی بود که در تمام دوران تحصیل داشتم. بخاطر سیستم آموزشی Quarter base*، طول ترم نصف زمان معمول ترم‌های ایران بود. حجم و تکالیف درس‌ها مخصوصاً یکی‌شان اگر دو برابر حجم همان درس در دوره دکترای ایران نبود، کمتر نبود. یعنی میزان فعالیت من عملاً چهار تا شش برابر بود که با در نظر گرفتن تدریس بیشتر هم می‌شد. اما از سختی اش شکایت ندارم. هیچ کربنی بی فشار و گرمایش الماس نمی‌شود و هیچ شمشیری هم بی پتک و چکش سخت نمی‌گردد. بارها خسته شدم از میانگین سه ساعت خواب در دو روز، یکی شدن صبحانه و نهار و شام، سر و کله زدن با دانشجویان و با پروژه‌های خودم. اما در همان لحظه‌های سخت که بهانه برای شکایت کردن و رها کردن بود، تصمیم گرفتم که بی‌توجه به نتیجه‌اش ادامه دهم. سعی کردم فارغ از آنچه که دیروزش داشتم و فردایش خواهم داشت فقط در همان لحظه تمام تلاشم را بکنم. در تمام دوران تحصیلم چنین ترمی نداشتم. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; روز شنبه برای بزرگترین کنفرانس تخصصی‌ام در آمریکا به San Diego آمدیم. یکشنبه هم برمی‌گردیم. شرکت در کنفرانس‌های بزرگ قسمت عمده‌ای از موفقیت در تحصیل و شغل است البته در صورتیکه پیچ و خم استفاده از چنین موقعیت‌هایی را بدانیم.  &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;* هر ترم دو ماه و هر سال چهار ترم است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Dec 2007 06:20:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inusa&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>inusa</dc:creator>
<guid>http://inusa.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمیاب و پربار</title>
<link>http://inusa.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; یکی از سرگرمی های من خواندن مطالب و همانند سازی آنها در وضعیت های دیگر است. گاهی هم مطالبی که می خوانم را برای جوابگویی به پرسشهایی که گاهی در نظر دیگران بی مربوط اند، بکار می برم. ارتباط سازی یک جور فلسفه سازی ست. اصلاً Ph.D. یعنی Doctor of Philosophy و فلسفه بافی قسمتی از آن مدرکی ست که به ما می دهند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; چند روز پیش مطلبی در مورد &lt;A href=&quot;http://chaay.ghoddusi.com/2007/11/post_823.html&quot; target=_blank&gt;پیش بینی بازار کارا&lt;/A&gt; می خواندم که باعث شد یکی از ایده هایی که همیشه در مورد رشته خودم داشتم یادم بیاید. بر خلاف تصور خیلی ها که به &quot;بازار کار&quot; یک رشته توجه می کنند و بعد مسیر تحصیلی شان را انتخاب می کنند، من در قسمتهایی کار می کردم که یا کمتر کسی کار می کرد یا بازار کارش شهرت چندانی نداشت. چون به نظر من اگر همه بدانند که بازار کار رشته ای خوب است، همه راهی همان رشته می شوند و بازارش – مخصوصاً در جامعه اقتصادی ناپویا- به هم می خورد. حتی اگر خوش بین باشیم و گمان بریم در آن رشته &quot;کارآفرینی&quot; و موقعیت شغلی بطور نامحدود برای همه ایجاد می شود، بازار کار رشته های دیگر اگر رونق بیشتری نداشته باشد، کمتر نخواهد بود. یعنی همان قانون عرضه و تقاضا که با کمبود نیرو در بقیه رشته ها، تقاضا برای آنها بیشتر می شود. برای همین سعی می کردم کاری انجام دهم که ایجاد کننده بازار کار برای خودم باشد. پس از شرکت در یک کنفرانس بازار یابی در ایران، این مهارت برایم هدف دار تر شد. همه می دانند که کسب و کار بیشتر بر این مبنا ست که محصولی برای تقاضای مردم ساخته و ارائه شود. اما کمتر کسی به این فکر می کند که برای محصول ساخته شده، تقاضا ایجاد کند و یا این باور را ایجاد کند که آن محصول حق مسلم دیگران است! این مورد را یکی از زیرکانه ترین نکات بازار کار می دانم چون ذوق محصول جدید به اندازه کافی انگیزه برای گسترش بازار آن را ایجاد می کند و بعبارت دیگر یک اثر روانی بر خریداران می گذارد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چیزی که در آن متخصص خواهم شد گرچه در یک دپارتمان مشخص است اما نام مشخصی ندارد. بیشتر ترکیب ساده ای از رشته های مختلف است که نهایتاً منجر به مهارتی جدید می شود. در راه کسب این مهارت ناخنکی به رشته های مختلف (در دپارتمان های دیگر) می زنم: شیمی، بیوشیمی، زیست شناسی، فیزیک، آمار، اقلیم شناسی، رفتار شناسی، طراحی، برق و الکترونیک، شبیه سازی کامپیوتری، ریاضیات کاربردی، عکاسی و فیلمبرداری، جغرافیا، بازاریابی، مدیریت... اما همه دور یک محور مشخص (دپارتمان خودم) می گردند. یعنی از تمام این علوم در جهت هدف اصلی و از دیدگاه هدف اصلی بهره می برم. گرچه مسلماً به اندازه هیچ کدام از متخصصان این رشته ها نخواهم دانست اما در عوض می توانم با ایجاد ارتباط بین این ها، نوعی مهارت تازه بسازم که مسائلی را راحتتر و بهتر حل کند. اساس کار بسیار ساده است: اگر مشکلی از اجزای مختلف تشکیل شده باشد، دانش حل هر قسمت مشکل منجر به حل کل مشکل خواهد شد. به نظر من دنیای آینده بیش از آنکه به کشف در علوم وابسته باشد به ارتباط بین علوم متکی خواهد بود. البته این ترکیب بارها بوجود آمده است (مانند: Biotechnology, Biophysics, Biochemistry, Nanotechnology, Chemophysics, Behavioral ecology, Tissue engineering ...). اما مسئله اینجاست که تقریباً همیشه بجای اینکه این چهارچوب را بسازیم از آنچه که ساخته شده پیروی کردیم٬ نه یک ذره بییشتر و نه کمتر. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; حالا اگر بحث پیش بینی اقتصادی را در انتخاب رشته و بازار کار همانندسازی کنیم، به نظر می رسد پیش بینی بازار کار آینده فقط در موارد محدودی به اندازه کافی دوام می یابد. حتی آنها که به اندازه کافی دوام می یابند ارزش بازاریشان به اندازه آنهایی که تازه خلق می شوند و بازارسازی می کنند نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; همه این دلایل، بنیان این باور بوده است که بجای صرف انرژی و زمان به پیش بینی بازار کار، به دنبال علاقه ام باشم. چون به اندازه ترکیب علوم مختلف و با محوریت های مختلف، بازارهای کار مختلف ایجاد خواهد شد. حالا اگر یک نفر در مورد کاری دارای مهارتی کمیاب، نایاب یا نو باشد، بازار کارش همیشه داغ است. از طرف دیگر این نظریه تأیید شده است که یکی از محرکه های خلاقیت، لذت بردن از انجام آن کار است. بهتر است بجای ترس از بازار کاری که واقعاً نمی دانیم آینده اش چه می شود، برای آنچه که می خواهیم باشیم آگاهی بدست آوریم و با اعتماد به نفس در جهت آن گام برداریم حتی اگر گام اول کوچک باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;----&lt;BR&gt; در Youtube: &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=QdlBJ-q-4JE&quot; target=_blank&gt;خلاقیت&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Dec 2007 06:24:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inusa&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>inusa</dc:creator>
<guid>http://inusa.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به یاد &quot;ابلق&quot;</title>
<link>http://inusa.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;em&gt;  که تا خاک ایران چو تو پرورد...&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; دو روز پیش از طریق یکی از خوانندگان اینجا متوجه شدم که یکی از دوستانی که از طریق وبلاگ یافتم به &quot;سفر جاودانی&quot; رفته است. یک ماه از راه اندازی وبلاگش &quot;ابلق&quot; نگذشته بود که به بیماری مبتلا شد. اما از آنجا که دنیا کارزار &quot;زمان&quot; است و چون بر خلاف باور ما زندگی منصف نیست٬ بیماری نابغه ای را به سفری فرستاد که همه از آن ناگذیریم. تنها کسانی که او را می شناختند می دانند که وقتی می گویم &quot;نابغه&quot; بود یعنی چه! او از معدود کسانی بود که باور داشت آدمها نه سیاه اند و نه سفید٬ آدمها ابلق اند. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; بعد از چند تماس و هنگام وخیم شدن بیماری اش وبلاگش را حذف کرد. تماس من هم با او قطع شد. گمان کردم شاید می خواست حرفهایش قسمتی از &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://inusa.blogfa.com/post-56.aspx&quot;&gt;حریم خصوصی&lt;/a&gt; اش باقی بماند. به احترام آن جوان خوش قلب٬ خوش فکر٬ خوش نام و خوش بخت (که زندگی اش را پر معنا و پر تلاش سپری کرد) و به احترام حریم شخصی اش تنها یکی از پست های او را که خوشبختانه در &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://google.com/reader&quot;&gt;Google Reader&lt;/a&gt; خودم ذخیره است در اینجا می آورم. به گمانم این مطلب ترجمه خودش بود. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; متن &quot;به یاد داشته باشیم&quot; از وبلاگ ابلق٬ بدون ویرایش:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عنوان: بیاد داشته باشیم  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.youthforhumanrights.org.uk/images/UN_LOGO.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سلام تا چه اندازه با حقوق خودمان آشنا هستیم؟ بیایید بدانیم و عمل کنیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱)همگی ما آزاد متولد شدیم . تمامی ما عقاید و باور های خودمان را داریم.با همگی ما باید به یک طریق رفتار شود.&lt;br /&gt;2)عدم تبعیض. این حقوق به تمام بشر تعلق دارد بدون در نظر گرفتن تفاوت های آنان.&lt;br /&gt;3)حق حیات. همگی ما این حق را داریم تا در جامعه ای آزاد و در صلح زندگی کنیم.&lt;br /&gt;4)برده داری- گذشته و حال. هیچ کس حق ندارد تا ما را برده ی خود کند ما هم نمیتوایم کسی را برده خود کنیم&lt;br /&gt;5)شکنجه.هیچکس حق را ندارد ما را مورد شکنجه قرار دهد&lt;br /&gt;6)همگی ما حق برابری در استفاده از قانون را داریم.من هم انسانی همانند تو هستم&lt;br /&gt;7)همگی ما با قانون محافظت می شویم. قانون برای تمامی ما برابر است و  با ما باید با عدالت برخورد شود.&lt;br /&gt;8)عدالت با عدالتخانه. ما می توانیم در مواردی که بر ما بی عدالتی روا شده از قانون تقاضای کمک کنیم.&lt;br /&gt;9)بازداشت غیر منصفانه.هیچکس این حق را ندارد که ما را بدون دلیل به زندان بیاندازد یا ما را از کشورمان تبعید کند.&lt;br /&gt;10)حق محکومیت.اگر ما را محاکمه می کنند  محاکمه باید علنی باشد.کسانی که بر ما قضاوت می کنند نباید به کسی اجازه بدهند خواسته اش را بر آنها تحمیل کند.&lt;br /&gt;11)بیگناه تا گناهکار شناخته شود. هیچکس قبل از ثابت شدن اتهامش نباید مجرم شناخته شود. ما وقتی مورد اتهام قرار میگیریم حق دفاع از خود را داریم.&lt;br /&gt;12)حریم شخصی.هیچکس حق ندارد بدون دلیل به حریم شخصی ما وارد شود.&lt;br /&gt;13)حق جابجایی.همگی ما حق داریم تا به هر کجا که در کشورمان می خواهیم در برویم&lt;br /&gt;14)حق پناهندگی.اگر  در کشورمان مورد آزار قرار گرفتیم یا در خطر بودیم این حق را داریم تا به کشور دیگری پناه بیاوریم.&lt;br /&gt;15)ملیت.همگی ما حق داریم تا به کشوری متعلق باشیم.&lt;br /&gt;16)ازدواج و خانواده. هر شخص بالغی این حق را دارد تا ازدواج کند و اگر بخواهد تشکیل خانواده دهد.زن و مرد زمانی که ازدواج میکنند و زمانی که از هم جدا می شوند دارای حقوق برابری هستند.&lt;br /&gt;17)مالکیت. هر کسی حق مالکیت و به اشتراک گذاشتن اموالش را دارد. هیچکس حق تصاحب اموال ما را بدون دلیل ندارد.&lt;br /&gt;18)آزادی اندیشه. همگی ما حق داریم اعتقاد خود را داشته باشیم به مذهبی معتقد باشیم یا اگر خواستیم مذهبمان را تغییر دهیم.&lt;br /&gt;19)آزادی بیان. همگی ما حق داریم تا ذهنیت خود را دارا باشیم. همان طریقی که میخواهیم بیاندیشیم و عقیده خودمان را بیان کنیم و طرز فکرمان را با دیگران به اشتراک بگذاریم&lt;br /&gt;20)پیوستن به هر جایی.همگی ما حق داریم تا به دوستانمان بپیوندیم و با هم همکاری کنیم تا به منافع مشترکمان برسیم. هیچکس حق ندارد ما را مجبور به پیوستن به گروهی که به آن تمایل نداریم کند.&lt;br /&gt;21)حق دموکراسی. همگی ما حق داریم در حکومت کشورمان نقشی داشته باشیم هر فرد بالغی حق دارد نماینده ی خود را انتخاب نماید.&lt;br /&gt;22)تامین اجتماعی.همگی ما حق استفاده از مسکن تحصیلات درمان child care  را داريم &lt;br /&gt;23)حقوق كارگري. هر فرد بالغي حق دارا بودن شغلي با در آمد متناسب با آن شغل و عضويت در اتحاديه صنفي آن شغل را دارد.&lt;br /&gt;24)حق تفريح كردن.همگي ما حق داريم در ازاي شرايط شغلمان استراحت كنيم و تقاضاي مرخصي با دليل داشته باشيم.&lt;br /&gt;25)تخت خواب و غذا.همگي ما حق يك زندگي خوب را داريم. مادران كودكان افراد سالخورده و معلول و بيكاران و تمامي انسان ها حق دارند تا مورد مراقبت قرار بگيرند.&lt;br /&gt;26)حق آموزش. آموزش يكي از حقوق بشر است مدارس ابتدايي بايد رايگان باشند ما  بايد با سازمان ملل متحد آشنا شويم و ياد بگيريم چگونه با ديگران رفتار كنيم والدين ما مي توانند نحوه ي آموزش ما را انتخاب كنند.&lt;br /&gt;27)فرهنگ و حق تاليف.حق چاپ يك قانون است كه از خالق يك اثر پشتيباني مي كند تا ديگران بدون اجازه او نتوانند از اثر او كپي برداري كنند.همگي ما حق داريم در زندگيمان از مزايايي كه هنر علم و آموزش برايمان مهیا کرده استفاده ي مطلوب كنيم&lt;br /&gt;28)جهاني آزاد و عادلانه.بايد دستورات و قوانين كاملي وجود داشته باشد تا ما بتوانيم از حقوق و آزاديمان در كشورمان و تمام جهان لذت ببريم.&lt;br /&gt;29)مسئوليت هاي ما. ما وظيفه اي در قبال مردمان ديگر داريم و بايد از حقوق و آزادي آنها دفاع كنيم.&lt;br /&gt;30)هيچكس نميتواند اين حقوق و آزادي را از ما بگيرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.youthforhumanrights.org.uk/&quot;&gt;&lt;strong&gt;www.youthforhumanrights.org.uk&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Nov 2007 05:39:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inusa&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>inusa</dc:creator>
<guid>http://inusa.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برگ ها</title>
<link>http://inusa.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>
آنجا برگ ها زرد می شوند٬ خشک می شوند سپس می ریزند.
&lt;p /&gt;
&lt;p&gt;اینجا برگ ها زرد می شوند٬ می ریزند سپس خشک می شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرانجام برگ های هر جایی خشکی و زردی و ریزش است. تنها تفاوت در ترتیب شان است. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;--&lt;br /&gt;۱- &lt;/font&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=RhtdXu1rc_0&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;Taking Chances - Celine Dion&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt; &lt;br /&gt;۲- برای مقیمان آمریکا:&lt;/font&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.cdc.gov/mmwr/preview/mmwrhtml/mm5646a3.htm?s_cid=mm5646a3_x&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;واکسن انفلوانزا یادتان نرود&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Nov 2007 19:08:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inusa&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>inusa</dc:creator>
<guid>http://inusa.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موازی و معکوس</title>
<link>http://inusa.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; معمولاً ایرانی ها خودشان را آدمهای &quot;دقیقه نود&quot; می دانند. قبل از آمدنم به آمریکا تصورم این بود که اینجا همه چیز مرتب و برنامه ریزی شده است. اما در مشاهداتم از سطح دانشجوی سال اول کالج گرفته تا سال آخر دکترا و حتی استاد دانشگاه، آدمهای &quot;ثانیه آخر&quot; دیدم. تعداد این افراد در سطوح بالاتر علمی کمتر از سطوح پایین تر است. اما روشن است که پیشرفت شخصی و اجتماعی بر اساس برنامه ریزی صحیح است. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; یکی از مهمترین چیزهایی که باعث می شود یا حرکت نکنیم یا حرکت هایمان ناراحت کننده و بی نتیجه بماند بی برنامگی ست. با برنامه ریزی می توانیم توانایی هایمان را در زمان محدود مدیریت کنیم تا به اهدافمان برسیم. برنامه ریزی بر اساس شخصیت افراد، متفاوت است. برای همین اگر یک برنامه برای یک نفر کارآمد است دلیلی ندارد که آن برنامه برای همه مفید باشد. اگر هم یک نفر با یک روش برنامه ریزی، بخوبی پیشرفت می کند دلیلی بر این نیست که تمام عمر به همان یک روش متکی بماند. سرعت و حجم تغییرات در دنیا به صورت تصاعد هندسی یا لگاریتمی افزایش می یابد و برای هماهنگ شدن با آن به انعطاف پذیری در نوع برنامه ریزی نیاز است. برای همین هر چند وقت به مطالعه &quot;برنامه ریزی&quot; می پردازم. بهترین تعریفی که می توانم به روش برنامه ریزی خودم بدهم &quot;حرکت موازی و معکوس&quot; ست. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; بعد از گذر از مرحله فکری (مانند هدف یابی و &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://inusa.blogfa.com/post-58.aspx&quot;&gt;باور&lt;/a&gt;) اولین گام عملی تهیه یک قلم و کاغذ است. تجربه کرده ام که اگر برنامه ام را حتی گوشه یک کاغذ پاره بنویسم مفید تر از آن است که آن را یک گوشه ذهنم نگه دارم. یادم هست که جایی خواندم که &quot;ناخواناترین نوشته ها از قویترین حافظه ها ماندگارتر اند&quot;. من حتی با سررسید، موبایل، کامپیوتر و اینترنت برای برنامه ریزی راحت نیستم. از اینها فقط برای &quot;یادآوری&quot; کارهای کوچک روزمره مانند پرداخت رسیدهای بانکی، برگشت کتاب به کتابخانه، تماس با فلان شرکت و چیزهایی ازاین دست استفاده می کنم. تکنولوژیهای موجود آن انعطاف پذیری مورد نظر مرا ندارند. وقتی که نیاز دارم برای یک پروژه یا یک هدف اصلی که بیشترین وقت روزانه مرا می گیرد برنامه ریزی کنم همان قلم و کاغذ بهترین وسیله ها هستند. یک علت استفاده از آنها امکان ترسیم روی کاغذ است. &quot;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://hmt.myweb.uga.edu/webwrite/visual-spatial.htm&quot;&gt;حافظه تصویری&lt;/a&gt;&quot; من قوی ست بطوریکه همزمان با حرف زدن حتی کلمات را هم تجسم می کنم. برای همین اول جایی که هستم و جایی که می خواهم باشم را روی کاغذ می کشم. برنامه ریزی و حرکت مثل ساختن یک پل معلق روی یک دره است. یعنی دانستن موقعیت محیطی و توانایی های شخصی موجود، مواد و توانایی های لازم برای شروع، کسب مهارتهای بیشتر در حین حرکت و زمان لازم برای رسیدن به هدف مهم هستند. اینها را هم روی کاغذ ترسیم می کنم. این به من کمک می کند که نقاط ضعف و قوت خودم را تشخیص دهم. بعبارت دیگر یک &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://images.google.com/images?q=problem+solving+model&quot;&gt;مدل حل مسئله&lt;/a&gt; را ترسیم می کنم. معمولاً بعد از کشیدن چنین مدلی امکان &quot;جا خالی کردن&quot; وجود دارد چون به نظر می رسد که همه چیز - به خصوص مشکلات - بزرگتر از تصور ذهنی ما هستند. اما همین جا بهترین نقطه استفاده کاربردی از اعتماد به نفس و قدرت ریسک پذیری ست. یعنی جایی برای تمرکز روی مهارت ها و موفقیت های موجود و یا کسب مهارتهای جدید در زمان پیش ِ رو ست. واقعیت این است که همه قسمتهای زندگی پر از مسائل اینچنینی هستند که به جای اجتناب از آنها و یا دور زدنشان بهتر است حل شان کنیم. وقتی که چنین مدل کلی به درستی ترسیم شود، بعضی عناصر را بشدت وابسته به یکدیگر می یابیم و بعضی دیگر را با وابستگی کمتر. به بیان دیگر، گاهی نیاز است که به ترتیب از نقاط B و C عبور کنیم تا از A به D برسیم (روش سری). اما در شرایطی که B و D برای حل یک مسئله کافی باشند و ما در نقاط A و C باشیم، حرکت از A به B مستقل از حرکت C به D است. برای همین این دو حرکت را می توان موازی انجام داد. حرکت موازی برای من گونه ای تنوع در برنامه ریزی هم هست. مثلاً وقتی که برای دانشگاههای آمریکا اقدام می کردم، تقویت زبانم یک برنامه موازی با مکاتبه با اساتید بود و البته همزمان با آنها کارهای آزاد کردن مدرک و ترجمه و چاپ مقاله را انجام می دادم. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; مهمترین مسئله در برنامه ریزی زمان است. موفقیت در صورتی بدست می آید که از توانایی های اولیه برای افزایش مهارتهای دیگر و حرکت در محدوده زمان استفاده کنیم. به بیان دیگر برنامه ریزی به تشخیص سرعت پیشرفت بستگی دارد که بخصوص در مورد برنامه ها یا کارهایی که تا به حال انجام نداده ایم بسیار مهم است. ساده ترین و بهترین روشی ست که برای تشخیص سرعت یافته ام انجام دادن قسمتی از کار در زمان کوتاه است. گاهی که یک پروژه از عناصر اصلی زیادی تشکیل شده است، میزان سرعت خودم را در هر کدام از این عناصر تعیین می کنم &lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt;. این سرعت بر حسب میزان مهارتهای اولیه، میزان کسب و حفظ مهارتهای بدست آمده در حین حرکت، مشکلات موجود، و میزان درستی روش حرکت انتخاب شده متفاوت است. یک دلیل اشاره به این عوامل این است که اگر در سرعت تغییراتی ایجاد شد بدانیم که چه عواملی را دوباره مدیریت کنیم. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; همان گونه که عنوان هر پست وبلاگ را بعد از اتمام نوشتن آن انتخاب می کنم یا عنوان و خلاصه مقاله ها را بعد از تمام کردن کل مقاله اضافه می کنم، زمان بندی عناصر یک برنامه یا کار را هم به همین صورت از آخر به اول (معکوس) تعیین می کنم. یعنی اول معلوم می کنم که در چه زمانی به هدفم برسم. بعد تعیین می کنم که تا چه زمانی به یک مرحله قبل از هدف برسم و همینطور تا اینکه به نقطه آغاز برسم. از طرف دیگر با تعیین مهلت (deadline) برای هر مرحله، انرژی و مسولیت لازم برای حرکت را به دست می آورم. به تجربه فهمیده ام که سرعت من نسبت به آنچه که می سنجم 20 تا 30 درصد کندتر می شود که آن را هم در برنامه ریزی در نظر می گیرم. اما وقتی که کار را انجام می دهم سعی می کنم که خودم را به سرعت اولیه &quot;مطالعه آزمایشی&quot; مقید بدانم. به گمان من این کاهش سرعت، طبیعی ست و بخاطر مشکلات پیش بینی نشده حین کار پیش می آید. آنها که با مسائل مالی و کسب و کار ارتباط دارند می دانند که درصد مشابهی تحت عنوان &quot;هزینه سرریز&quot; (یا هزینه های پیش بینی نشده) وجود دارد که باید در پروژه ها در نظر گرفت. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; یک سال قبل از آمدنم به آمریکا، تصمیم گرفتم که برای یکی از شغل های یکی از بخش های سازمان ملل در ایران تقاضا بدهم&lt;sup&gt;2&lt;/sup&gt;. پستی که من برای آن تقاضا داده بودم، چیز ساده ای بود. بیشتر تمایل داشتم که فضا و افراد داخل سازمان را تجربه کنم. بعد از پر کردن CV، تماس گرفتند که از میان تقاضا کننده ها مرا با حدود پانزده نفر دیگر انتخاب کرده اند که باید در امتحان کتبی و بعد مصاحبه شرکت کنیم. اما گفتند که چون برای یک پست بالاتر (پایش و ارزیابی، &lt;sup&gt;3&lt;/sup&gt;Monitoring and Evaluation) به افراد شرکت کننده بیشتری نیاز داشتند مرا در آن گروه گذاشته اند. گرچه بخاطر وجود افراد با تجربه تر نتوانستم آن شغل را بدست آورم اما باعث شد که مطالعات یکتا و گرانبهایی در این مورد انجام دهم. خلاصه مطلب این است که &quot;از چه فاکتورها و نشانه هایی برای بررسی کارآمدی یک سیستم حین حرکت (پایش) و در پایان (ارزیابی) استفاده شود&quot;. از آن پس، از آموخته هایم جهت پایش و ارزیابی پیشرفت برنامه هایم استفاده کردم. یعنی هر چند وقت یکبار میزان پیشرفتم را نسبت به برنامۀ ریخته شده می سنجم و عواملی که باعث کندی حرکت شدند را تعیین می کنم. به این ترتیب گرچه شاید برنامه را بصورت &quot;ایده آل&quot; به پایان نرسانم اما در آن موفق خواهم بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;1-در تحقیقات به آن &quot;مطالعه آزمایشی&quot;(&lt;/font&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Pilot_(experiment)&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;Pilot Study, Pilot Experiment&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;) می گوییم. &lt;br /&gt;2- &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.un.org.ir/UN_Opportunities.asp&quot;&gt;مشاغل سازمان ملل در ایران&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;br /&gt;3- &lt;/font&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://lnweb18.worldbank.org/oed/oeddoclib.nsf/b57456d58aba40e585256ad400736404/a5efbb5d776b67d285256b1e0079c9a3/$FILE/MandE_tools_methods_approaches.pdf&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;یک نمونه از Monitoring and Evaluation&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt; چاپ شده توسط &lt;/font&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.worldbank.org/&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;بانک جهانی&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Nov 2007 06:10:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inusa&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>inusa</dc:creator>
<guid>http://inusa.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باور</title>
<link>http://inusa.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>
&quot;اگر زمانتان را بیش از حد به کار کردن روی ضعفهایتان بگذرانید٬ آنچه در پایان خواهید داشت ضعفهای تقویت شده است.&quot; *&lt;br /&gt; دَن سالیوان 
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; امشب یکی از دوستانم &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=LnLVRQCjh8c&quot;&gt;این کلیپ&lt;/a&gt; را برایم فرستاد&lt;sup&gt;۱ &lt;/sup&gt;که باعث شد جمله بالا یادم بیاید. خودباوری و قدرت فکر چیزی ست که تا به حال دنیا را عوض کرده است و روی بسیاری از حسابهای -به قول مردم -&quot;منطقی&quot; خط بطلان کشیده است. خیال پردازی ها اگر با تلاش مداوم و برنامه ریزی همراه باشند روزی تبدیل به واقعیت می شوند. گرچه بعضی وقتها غرولند کردن٬ راهی برای خالی شدن از تنش های درونی ست اما مهم این است که چنین رفتارهای منفی (غرولند٬ ناراحتی٬ خشم٬ دلتنگی و غیره) تبدیل به عادت نشوند و روی نوع نگاه مثبت به زندگی اثر نگذارند. بعد از خالی شدن٬ کافی ست که آن جای خالی شده را با چیزی پُر کرد. برای پر کردن هم به &quot;عمل کردن&quot; نیاز است. مهم این است که از یک جا شروع کرد. لازم نیست که این جای آغاز٬ کامل باشد یا بهترین جا باشد. فقط کافی ست جایی باشد که امکان برداشتن قدم بعد از آن مقدور باشد. همین که قدم های بعدی برداشته شوند٬ اصلاحات نیز خودبخود جایشان را به اشکالات می دهند. کافی ست که به نقاط قوت فردی فکر کرد. با هر قدم٬ انگیزه هم قویتر می شود. مثل بچه دار شدن می ماند که هر چه سن نوزاد یا بچه بالاتر می رود دلبستگی پدر و مادر به او هم بیشتر می شود. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; سکون وقتی پیش می آید که انگیزه را مقدم بر عمل بدانیم یا فکر کنیم که باید همه چیز آماده باشد تا بشود کاری کرد. مثالهایش فراوان است. مثلاً  اغلب مردم می گویند &quot;کار نیست&quot; بدون اینکه برای کار کردن اقدامی کنند یا حتی آن را ایجاد کنند. رشته من در ایران از همانهایی بود که شایع بود بازار کار ندارد. اما خود من از سال آخر لیسانس تا قبل از آمدنم کارهای زیادی انجام دادم. چون ایده ام این بود که &quot;کار ایجاد کردنی ست نه اهدا کردنی٬ باید تن به کار داد&quot;. یا آن ایده معروف که بدون سرمایه شخصی نمی شود چیزی تولید کرد را تنها کسانی بی معنا می دانند که برای رسیدن به هدفشان &quot;اقدام&quot; کرده اند و از هیچ٬ همه چیز ساختند. فقط باور کردند که راهی وجود دارد. حتی اگر نمی دانستند آن راه کجاست٬ آنقدر خودشان را به این طرف و آن طرف کوبیدند تا راه را پیدا کردند&lt;sup&gt;۲&lt;/sup&gt;. حالا این &quot;باور&quot; ممکن است در فرهنگهای مختلف و در تعریف لغات هر فرد٬ متفاوت باشد: ایمان٬ ندای قلب٬ توکل به خدا٬ باور مذهبی٬ باور به خود٬ باور به ماوراء٬ اثبات خویش٬ نیروی کارما٬ امید٬ اصول روانشناسی...&lt;sup&gt; &lt;/sup&gt;اما مفهوم همه یکی ست. این همان مفهومی ست که باعث می شود با مشکلات دست و پنجه نرم کنیم٬ تغییری ایجاد کنیم و مهمتر از همه اصول جدیدی را پایه ریزی کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;* برداشت از کتابهای &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://books.google.com/books?id=Sx3cbfmYkAIC&amp;pg=PA34&amp;dq=dan+sullivan+%22if+you+spend+too+much+time+working+on+your+weaknesses+all+you+end+up+with+is+a+lot+of+strong+weaknesses%22&amp;sig=jOxPsr6mjVS6BOYhmn8DqDeIUW0#PPA34,M1&quot;&gt;&quot;قدرت تمرکز&quot;&lt;/a&gt; و &quot;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://books.google.com/books?id=L5GQkZ4qMXoC&amp;pg=PA153&amp;dq=dan+sullivan+%22if+you+spend+too+much+time+working+on+your+weaknesses+all+you+end+up+with+is+a+lot+of+strong+weaknesses%22&amp;sig=ZpemeLo0LG3GN_OYCLKrDVyptHk&quot;&gt;بازسازی اعتماد به نفس&lt;/a&gt;&quot;&lt;br /&gt;۱&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.cctv.com/video/cultureexpress/2007/04/cultureexpress_128_20070424_7.shtml&quot;&gt;مصاحبه در CCTV&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;۲ &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.bozzetto.com/freedom.htm&quot;&gt;انیمیشن &quot;آزادی&quot; از Bruno Bozzetto&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Nov 2007 04:51:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inusa&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>inusa</dc:creator>
<guid>http://inusa.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
